تقریبا"عصر اکثر پنجشنبه ها مهمان پارک آنسوی کوچه هستم.پارکی که بر خلاف سایر محوطه های اینچنینی،مامن خانواده هاست و تفرجگاه امن کودکان.بر هر دو سوی مستطیل پارک از ابتدا تا انتها،تقریبا"زیر هر درختی یک در میان،نیمکت های سبز رنگ فلزی و چوبی نصب شده است.در میانه پارک میدانی است که فواره درون آن به همراه صندلی های سنگی دور و برش،به زیبایی آن افزوده است.بر هر کجای پارک و در زیر سایه سار هر درختی که مستقر شوید،اولین نمایی که در پیش چشمتان جلوه گری می کند همین کارکرد فواره است.خیلی زیباست نه!!این سرآغاز کلام دختری است که مودبانه می پرسد:می بخشید جای کسی نیست؟میتونم بشینم؟طبق معمول باید گفت:خواهش میکنم؛بفرمایید خانوم!سرکار خانوم هم مودبانه بر آنسوی نیمکت جلوس می فرمایند.نیم نگاهی متفکرانه به شرق و غرب پارک می دوزند و سپس از درون کیف خود،خودکار و دفترچه کوچکی را بیرون می آورند و شروع به نوشتن می کنند! بی ملاحظه و در عین سادگی به قلم و کاغذ درون دستانش خیره می مانم.خدایا،بپرسم،نپرسم؛از بس که فضولم میخواهم بدونم چی داره می نویسه!ظاهرا"متوجه نگاه ممتد من شد که به یکباره سرشو بلند کرد و گفت:خیلی زیباست،نه!خودمو به نفهمیدن زدم و پرسیدم:چی زیباست؟فرمودند:فراز و فرود فواره آب براتون زیبا نیست!سرمو به سمت فواره چرخوندم و گفتم:چرا،زیباست؛ولی برام زیباتر از همه،فهم نوشته های شماست!با تعجب پرسید:مگه براتون مهمه که چی می نویسم؟گفتم:آره؛اگه خصوصی نباشه مهمه!مکث کوتاهی کرد و گفت:دارم شعر جدیدمو می نویسم.پرسیدم:مگه شاعری؟لباشو غنچه کرد و سرشو مثل تکون خوردنهای ممتد گهواره کودکان تکون داد و فرمود:ای...بگی نگی یه چیزایی می نویسم.با تبسمی بر لب گفتم:مایلم بدونم مضمون و محتوای شعرتون چیه!فرمود:آخه هنوز تموم نشده!گفتم:اشکالی نداره!همون بیت اولشو بخون!سرشو پایین انداخت و تو مخمصه عجیبی گیر کرده بود.گفتم:نگران نباش؛من مطمئنم که سروده شما زیباست.به یکباره سرشو بلند کرد و گفت:شمااز کجا می دونید!گفتم:از چهره زیبایت!وای...قرمز شد مثل لبو!اصلا"انتظار شنیدن این حرفو نداشت!نگاهی به دفترچه اش انداخت و محجوبانه پرسید:بخونم؟گفتم:بخون! و چقدر زیبا خوند شعر عاشقانه اش را:عشقت میان سینه ام/پیوسته غوغا می کند/هر جا که باشی نازنین/نقش تو پیدا می کند/هر جا که باشی نازنین/می خوانمت دیوانه وار /دیوانه ای کز عمق جان/با درد سودا می کند/در پیش چشم مردمان/چون عاشقی بی ننگ و عار/مفتون عشقت مانده ام/عشقی که شیدا می کند/من در وصال عشق تو/بر گرد شمع پروانه وار/آخر مرا این عاشقی/مجنون و رسوا می کند.قدری بهش نگاه کردم و پرسیدم:این شعرو برای کی گفتی؟گفت:برای عشقم.پرسیدم:عشقتم می دونه که چه احساس پاکی داری؟گفت:آره،می دونه.گفتم:خوشا به حالش!امیدوارم قدرتو بدونه!در حالی که به من خیره مانده بود؛با ابراز تاسفی نشات گرفته از عمق جانش گفت:ولی خواهراش مخالف ازدواج ما هستند!پرسیدم:برای چی مخالفند؟به دنیای نا شناخته ها فرو رفت و هیچ نگفت!دوباره پرسیدم:آخه واسه چی با فرشته ای مثل تو مخالفند؟آهی کشید و گفت:من نه پدر دارم و نه مادر!با تنها برادرم زندگی می کنم!اوضاع مالی برادرم هم خوب نیست!به زحمت خرجی خانواده اش را در میاره!راستش همیشه غمگینم!دلم فقط به این خوشه که یکی منو دوست داره!اونم با هزار و یک مانع!بی اختیار دفترچه شعرشو از دستش گرفتم و اینبار با صدایی حزن انگیز برایش خواندم.آخر مرا این عاشقی مجنون و رسوا می کند.هنوز در تکرار این مصراع بودم،که غلتیدن قطرات اشک را بر روی گونه های زیبایش مشاهده کردم.پیوسته  چکه های اشک  نم نم و قطره چکان در گذر از گونه های سرخ رنگش،بر شیب دامن مانتوی کرم رنگش سرازیر می شد.چه احساس غریبی است این احساس پر رمز و راز عاشقی؛حقیقتا" که شکاف و چند پارگی روح انسان را می توان به عینه مشاهده کرد.می گویند خداوند رحمان روح را بر کالبد آدمی دمید.بهتر آن است که گفته شود ارواح چندگانه را بر کالبد انسانها دمید.ازش پرسیدم:میشه بفرمایید چه جوری عاشق هم شدید؟گفت:مدرسه می رفتم؛اول بار از کنارم رد شد و چیزی گفت که منم متوجه نشدم! ظاهرا"با ترس و لرز ابراز علاقه کرده بود!روزای بعد بقول خودش از دور مواظب من بود.یه روز صبح که تو سوپر مارکت بغل مدرسه مشغول خرید کیک و آب میوه بودم،بهم نزدیک شد و گفت:بخدا مزاحم نیستم!هدفم خیره!من دوستت دارم!خواهش میکنم اول فکر کن بعد پاسخمو درست و حسابی بده! آن روز تو کلاس درس همش به فکر حرفاش بودم!احساس عجیبی به من دست داده بود! اصلا" نفهمیدم خانوم دبیر چی گفت و چی درس داد!یادمه همکلاسی بغل دستی ام که بهش خیلی نزدیکم ازم پرسید:چی شده معصومه؛چرا همش می خندی؛نکنه خبری شده ناقلا؟چیزی بهش نگفتم!گفتم نه بابا،چیزی نشده که! فقط یاد خاطره ای افتادم؛همین.وقتی به خونه رفتم همش تو فکر سامان و حرفاش بودم.معصومه هنگام تشریح ماوقع،ابتدا خجالت می کشید و مدام سرشو پایین می انداخت و به موزائیک های کف پارک چشم می دوخت!نمی دونم چی شد؛چه حالی بهش دست داد که به یکباره منفجر شد و با صورتی برافروخته گفت:آره آقا فرزاد،من عاشقم،عاشق؛نمی ذارم کسی عشقمو ازم بگیره! گفتم:هر کسی بخواد عشقتو ازت بگیره،خودش بیش از همه ضرر می کنه!دیگه نمی تونه واسه داداشش،دختری رویایی و پاک،مثل تو پیدا کنه! تو فوق العاده زیبایی،محجوبی و مهربان.راستش میخوام چیزی بهت بگم!گفت:بفرمایید؛از راهنمایی شماخوشحال خواهم شد!گفتم:توصیه من اینه؛بیش از آنکه به فکر این چیزا باشی،به فکر خودت باش و قدرتو بدان! سعی کن از مرحله احساس گذر کنی و به مرحله تعقل برسی.اونوقت می فهمی که عشق چیه!عاشق کیه!معصومه که هاج و واج به من زل زده بود پرسید:اول بار که عاشق شدید چه حسی داشتید؟گفتم:دقیقا" همین حس امروز شما را داشتم.همش فکر می کردم چیزی را گم کرده ام!یا فکر می کردم کل زندگی در انتخابم خلاصه شده؛اگر اون نباشه منم نیستم.از این حرفای پوچ و بی معنی که محصول توهم و ندانم کاری حسی افراط گرایانه است.یادمه بعدها که به پشت سرم نگاه کردم شعر:قسمتم از سخن عشق گر این بود که بود/پس چرا این همه بیهوده عذابم دادند را سرودم.اکنون هم که در کنار شما نشسته ام؛فارغ از تمام آن احساسات غیر ضرور و گمانهای نادرست،راحت و بی دغدغه مشغول ترسیم فردای خود هستم.دیگر نزد من از خواستن توام با جهالت و پیروی کورکورانه از احساس عقل گریز،تحت هر نامی که باشد خبری نیست.معصومه انگار در دنیایی دیگر سیر می کرد!بعد از این همه روضه خوانی پرسید:به نظر شما آخرش چی میشه؟سامان تسلیم حرف خواهراش میشه؟نگاهی بهش انداختم و درد درونش را عمیقا"احساس کردم!قدری مکث کردم و بعد گفتم:معصومه جان میتونی آدرس خونه سامان را بهم بدی!باتعجب گفت:میخوای چکار! گفتم:میخوام برم از خواهراش سوالی بپرسم!فورا"با واکنش منفی خود مرا متوجه چیزای دیگه کرد:نه نه،خیلی بد میشه!فکرای بد می کنند!گفتم:فقط میخوام ازشون سوالی بپرسم،همین!گفت:نه تو رو خدا،همینجوری گرفتارم!نمی خوام بدتر از اینا بشه!برای اینکه قوت قلبی بهش داده باشم گفتم:معصومه جان،توآنقدر زیبایی،آنقدر محجوبی،آنقدر مهربانی که هر پسری آرزوی با تو بودن را داره!خواهش می کنم قدر خودتو بدون!معصومه در حالی که غرق در اندیشه خود بود،بلند شدم و باهاش خداحافظی کردم.انگار که خواب بود! خدا حافظ تو ای زیبای خفته/هزاران شوق در چشمت نهفته/تو را دست خدایی می سپارم/که زیبا تر ز ما از عشق گفته/خدا حافظ تو ای دردانه دختر/نگین روشنایی بخش اختر/تو را دست خدایی می سپارم/نگهدار تو باشد از تو سختر. اما سوالی که از خواهرای سامان دارم:خواهرای عزیز؛یه لحظه فکر کنید؛فرض را بر این بگذارید که خدای ناخواسته سایه شما بالای سر فرزندنتان نیست! آیا این رواست که خواهران دیگری نیز همانند شما،عشق پاک دختر محجوب و مهربانتان را به دلیل نداشتن پدر و مادر؛قربانی ندانم کاری خود سازند؟آیا این رواست که دختر عاشق شما به سبب فقر،از حقش،از آرزوهای زیبایش،محروم گردد؟ به من پاسخ نده!با خدایت بگو. فرزاد هخامنشی