آرام و بی صدا به انتظار بنشین،در گوشه ای خموش،سراپا همه گوش.یادت باشد که برایت نوشتم داستان موی و پیچش موی را.برایت خواندم از میانه تاریخ،حدیث لاف زنان بی اراده سخنگوی را.بنشین و ببین دوباره فروختن دختران سیاه بخت را،به تاراج رفتن هر چه مانده از تخت را،فروش کلیه فرزندان نگون بخت را.بنشین و ببین چگونه باغ به اسارت می رود،زاغ آواز قناری سر می دهد،و چکامه دنیا پرستان،دلگیر از رنج محرومان،شرمنده خیانت سراینده اش می گردد.بنشین و ببین شکستن استخوان مردمان نحیف را،فغان از پا فتادگان رنجور و ضعیف را.اشک چشم سپید گیسوان عفیف را،بنشین و ببین،دور نیست،صدای پای قافله سالار تاراج باغ بگوش می رسد،ببین این از خود گذشته انتصار،مشتاق خدمت به صف های انتظار،چگونه نغمه بلبلان بی قرار را در گلو خفه می سازد،تا تو آسوده تر از پیش،غرق در اوهام و هوسهایت،به خوابی عمیق فرو روی.بیدار باش و چشم براه،چشمانت را مبند.برایت هدیه ای آورده اند؛هدیه ای از منادیان باورهای طبقاتی.شاید هم سوپر طبقاتی!بازش کن و ببین،آه...فقر است و درد است و انتحار.     ف ه