حقیقتا" مادر بودن سخت است!وقتی مادری؛همه زخمها رو تحمل می کنی و همه دردها را تو سینه حبس.ناله هایت فریاد میشن،اما نه تو فضا،فقط تو سینه دردمندت!دلت آتیش گرفته، نمی تونی دردت را به کسی بگی.میخوای فریاد بر کشی؛نمی تونی!چون مادری؛نمی تونی.بی تاب میشی،افسرده میشی،آرام و قرار نداری،تموم حرفت میشه:فقط یک بار دیگر؛فقط یک بار دیگر میخوام ببینمش!میخوام سخت در آغوشش بگیرم و بگریم!زار زار بگریم...  دیروز عصر ناخودآگاه میل پارک سر کوچه کردم.انگار حسی مرا تشویق به تعجیل در رفتن می کرد!پا شدم و رفتم.حین قدم زدن بود که مادری رو دیدم نشسته بر روی پنجمین نیمکت آبی رنگ پارک.لحظه ای بهش نگاه کردم و متوجه شدم در حال گریستن و پاک کردن اشک چشمای نازنینشه!خودمو به ندیدن زدم و از کنارش آرام و بی صدا گذشتم!هنوز چند قدمی دور نشده بودم که چهره اندوهگینش را به تصویر کشیدم.طاقت نیاوردم و برگشتم!سلام دادم و پرسیدم:مادر جان اجازه می فرمایید بشینم؟با آنکه غرق در اشک و آه بود گفت:بشین پسرم!چه اشکالی داره،تو هم مثل پسر من!گفتم:ممنونم مادر جان،شما لطف دارید!آرام و بی صدا در کنارش نشستم.مادر که شدی فسانه ای تو/در چشم همه نشانه ای تو/یک لحظه نه ای ز غصه آزاد/ای داد از این فسانه ای داد.نه؛آنچنان دردی تمام وجودش را فرا گرفته که حاضر نیست سیلاب چشمان نازنینش را از من پنهان دارد.پرسیدم:مادر جان چرا اینقدر غصه دار و بی قراری؟چی شده مادر جان؟در حالی که با گوشه چادرش اشک چشمانش را پاک می کرد،نگاهی به من انداخت و گفت:هیچی مادر!هیچی!گفتم:ولی یه چیزی داره آزارت می ده!نمی تونی بی حرکت بشینی!همش اشک می ریزی و به دور و برت خیره می مانی!چی شده مادر جان؟ابتدا سکوت کرد!مادر بود!نمی خواست دردشو به غریبه بگه!مادر بود!دلتنگ از این زمانه ام من/دنبال یکی بهانه ام من/تا زار بگریم از فراقش/دل سوزد و جانم از حراقش.خلاصه سکوت را شکست!مادر بودن چقدر سخته پسرم،خیلی سخته!دخترم دو روزه که از خونه بیرون رفته و برنگشته!هر جایی که عقلم میرسید رفتم،همه جا رو دنبالش گشتم.ترسم اینه که یهو سر و گله برادرش پیدا شه!پرسیدم:مگه برادرش کجاست؟گفت:کارمنده،تو زرین شهر اصفهان کار می کنه،خونه و زندگیش اونجاست.گفتم:نترس مادر جان،فاصله زرین شهر تا اینجا زیاده،انشاالله دخترتون تا اون موقع به خونه بر می گرده!گفت:خدا از دهنت بشنوه!پرسیدم:چرا ازخونه رفته؟سابقه هم داشته؟گفت:نه مادر جان!تا حالا سابقه نداشته!گفتم:دوستاش چی؟خونه دوستاش هم رفتی؟گفت:آره،به خونه همه دوستان و همکلاسی هاش سر زدم،ولی اونجاها هم نبود!پرسیدم:دلیل خاصی برای ترک خونه داشت؟گفت:نه مادر جان،چه دلیلی!گفتم:مثلا" عاشقی و مخالفت شما!گفت:نمی دونم مادر،شایدم به خاطر محدودیت های زیادی بود که پدرش بهش تحمیل می کرد!گاهی اوقات که می خواست با دوستاش بره بیرون باباش اجازه نمی داد،همش می گفت اینا آدمای خوبی نیستن!با اینا معاشرت نکن!بیچاره هر کاری می کرد باباش گیر می داد!دوس داشت با رفقاش بره بیرون،باباش نمی ذاشت!میخواست خودش تنها بره،باباش اجازه نمی داد!بارها به باباش گفتم اینقدر بدبین نباش مرد؛ببین بچه های مردم همه دارن تو پارک،تو خیابون قدم می زنند،به همین خوشند،مگه اونا بابا ومامان ندارند!چرا اینقدر بهش سخت می گیری!بذار با دوساش بره یه دوری بزنه،خسته می شه بر می گرده!گوش نداد که نداد!پرسیدم:باباش الان کجاست؟گفت:از غصه تو خونه خوابیده!فکر میکنه همه در و همسایه ها فهمیدن که دخترمون از خونه زده بیرون،داره دق میکنه!گفتم:نکنه دخترتون همون دور و حوالی شما باشه و از ترس باباش به خونه بر نگرده!گفت:نمی دونم پسرم!ولی اینو می دونم که خیلی از باباش می ترسه!پرسیدم:اگر پیداش کنی چه کارش میکنی؟گفت:این چه حرفیه پسرم!خب می برمش خونه!پرسیدم:از باباش نمی ترسی؛نمی ترسی بلایی سرش بیاره؟گفت:نه، نمی ذارم!شایدم با کمی کتک مشکل حل بشه!حالا بذار پیدا بشه!ناگهان سرشو بلند کرد و به چشام زل زد و گفت:نمی دونم چرا اینجوری شدم!یه حس غریبی بهم دست داده مادر!فکر می کنم دخترم...پرسیدم:دخترت چی؟داری به چی فکر می کنی؟گفت:نمی دونم چرا یهو اینجوری شدم!همش فکر می کنم دخترم داره میاد اینجا!باور کن یه جوری شدم مادر!دارم آرامش می گیرم! ْگفتم:شاید؛شاید این حس مبارک مادرانه شما،پایانی باشد بر غصه هایت!من هم از خدا همین را آرزو می کنم.بی اختیار پا شد و نگاهی به چهار سوی پارک انداخت!انگار واقعا"منتظرآمدن دخترشه!چه حس غریبی است!تموم حواسش را متمرکز کرده!انگار داره به صدای پای رهگذری گوش میده!چه نیرویی باعث شده تا وجود دخترشو بتونه در این دور و حوالی احساس کنه؟بی جهت نیست که میگن"بهشت زیر پای مادران است".من مست رخت فتاده مدهوش/تا باز کشانمت به آغوش/از شوق وصال نازنینم/من یکسره چشم گشته ام گوش.سکوتی سنگین بر لبان هر دوی ما حکمفرما شد،تنها چیزی که قابل شنیدن بود،صدای به هم سائیدن شاخه های درخت بالای سرمان از وزش بادی ملایم بود.انگار شاخه ها نیز به شوق دیداری مبارک،در صدد جاروب کردن خاطره ای تلخ هستند!مادر در حالی که چون گهواره کودکان خود را به هر سو تکان می دهد،خمیده و مضطرب،مشغول نوازش پاهایی است که به زیر چادر پنهان مانده است.قدری به تکانهای گهواره گونش خیره می مانم؛سپس چشم به چرخ و فلک کودکان می دوزم و گوش به هیاهوی کودکانه می سپارم.غرق در رویایی کودکانه خود را سوار بر چرخ و فلک می بینم!آری هنوز صدای مادرم در گوشم طنین انداز است."فرزاد،مواظب باش مامان،مواظب باش" مادر تو همه قصیده بودی/صد زخم زبان شنیده بودی/تا غنچه گل به گل نشانی/از غصه و غم خمیده بودی.از آنسوی پارک دو دختر نوجوان با تن پوشی زیبا؛با مانتوهایی آبی نفتی و کرم رنگ،به سوی ما خندان می آیند.مادر بی اختیار قدری جابجا می شود!به اندازه ای که یک نفر بتواند در کنارش بنشیند!دختری که مانتوی آبی نفتی به تن داشت بی هیچ کلامی در کنارش نشست!قدری به من خیره ماند و سپس مادر را در آغوش گرفت!فقط باید مادر باشی تا بفهمی چه کسی تو را در آغوش گرفته است!زین اشک بخوان ز چشم مشلول/وین درد ببین گواه و مدلول/مادر نشدی که تا بدانی/مادر که بود،فغان مغلول.   زمزمه های این تخیل را تقدیم می دارم به تمام مادرانی که عاشقانه دوستشان دارم.فرزاد هخامنشی