وقتی بر روی صندلی فلزی شکسته جلوی بانک نشست،چند سانتی از ساق پاهای سفیدش از زیر چادر تیره رنگش بیرون زده بود!با این وصف مشخص بود که پوست بدنش،همانند صورت سیاه چرده اش تیره نیست!قدری به چهره اش خیره ماندم.آثار تابش مستقیم آفتاب عالمتاب آنچنان صورتش را تیره ساخته که امیدی به رهایی از آن نیست!بی بی حلیمه را می گویم!این همان نامی است که دیگر زنان و مردان متقاضی وام کارگاههای کوچک و زود بازده روستایی در جلوی بانک با این نام او را صدا می زنند.به گمانم بی بی خانوم قصه ما زن تیز هوشی است!در اولین برخورد و اولین کلام غیر متعارف مغایر با اندیشه محور گرای جامعه زنان،چیزی گفت که میخکوب شدم"من حالا زندگی بهتری دارم تا زمانی که شوهرم زنده بود"حقیقتا"استماع چنین کلامی از زبان یک زن بیوه غیر قابل تصور است.بی بی حلیمه در حالی که جفتی دمپایه پلاستیکی به پا دارد و بر روی یک صندلی زهوار در رفته نشسته است این سخنان را بی آنکه هیچگونه احساس گناه یا خجالتی داشته باشد بر زبان می آورد.فکر اینکه او سنتی ریشه دار را با چنین سخنانی بی اعتبار می سازد،مطلقا"نگرانش نمی کند.از بی بی حلیمه می پرسم:بی بی خانوم،به نظرت اینگونه قضاوت در مورد مردان کم لطفی نیست؟زود عصبانی می شود و در پاسخم می گوید:شک داری!اگه شک داری از مردانی که اینجا جمع شده اند بپرس ببینم کدومشون معنی لطف را می دانند!سپس با دست آنسوی خیابان را نشان می دهد و می گوید:ببین!اون زن و شوهر را ببین!مرده ده قدم از زنش جلوتره!زن بیچاره ده قدم عقب تر به دنبال شوهرش مثل برده ها راه افتاده!حتما"میخوای بگی اینم لطف مرداست!گفتم:نه،لطف نیست،بلکه کم لطفیه!گفت:پس چی میگی؟گفتم:این آداب و رسوم بد،آن فرمان دادن های جبارانه و این فرمان بردن های معصومانه،ریشه عمیقی در میان خانواده های ما دارد،نمی توان به سادگی ایراد یک کلام جسورانه به جنگ این اژدهای هزار سر رفت و به محو آثارش در کوتاه مدت دل بست.گفت:نه،من حرفتو قبول ندارم!ببین پسر جان؛راستی نگفتی اسمت چیه؟گفتم:کوچک شما فرزاد.گفت:ببین فرزاد جان،من خودم یه نمونه از نماد مبارزه با اون چیزایی که گفتی هستم؛تا قبل از فوت شوهرم هیچکس مرا به نامم صدا نمی زد،چون شوهرم زنده بود و من هم زنش بودم همه منو بی بی صدا می زدند.من هم مطیع او بودم؛حرف شوهرم حکم قانون را داشت؛مثل قانون پادشاه!چون من در قلمرو فرمان او بودم هیچ وقت نتونستم خودمو نشون بدم!حتی از لذت شنیدن اسمم هم محروم بودم!راستش اونجوری درمانده بودم و بدون سیما!حتی همسایگان نیز گاهی اوقات از وجودم بی خبر بودند!مرگ شوهرم درب لذت بردن از شنیدن نام حلیمه را بر رویم گشود!از خانه بیرون آمدم و لذت هم صحبت شدن با مردان و زنان بقول شوهرم، غریبه را حس کردم!دیدم آدمها آنجوری که شوهرم در گوشم می خواند بد طینت و پست نیستند!آن مردان ناشناسی که قبلا"حتی نمی توانستم باهاشان حرف بزنم به من اعتماد کردند؛به من قرض دادند؛شروع کردم به کار کردن و نان حلال در آوردن(بی بی حلیمه حین صحبت دستش را به نشان احترام بالا آورد،حرکتی که نشان از غرور و قدرت داشت)حالا من بعد از گذشت پنج سال از فوت شوهرم مغازه کوچکی دارم،با درآمد آن بچه هامو سیر می کنم و دختر کوچکم را هم به دانشگاه فرستاده ام!دخترم بزرگم دو سال گریه می کرد تا باباش اونو به دانشگاه بفرسته؛بیچاره آرزو به دل شد و با اجبار باباش به خونه شوهر فرستاده شد!ببینم تو به اینا میگی لطف؟قدری به او خیره ماندم و سپس گفتم:ببین حلیمه خانوم؛همه باباها اینجوری نیستند!تازه این دلیل نمی شه که از معایب فقدان پدر بچه هات غافل باشی!گفت:درسته،بچه ها بابا میخوان،ولی نه بابایی که با فکر غلط جلوی رشد بچه ها رو بگیره و به زور به خونه شوهر بفرسته!داشت ادامه می داد که از داخل بانک صداش زدند.منتظر ماندم تا برگردد!وقتی از درب بانک خارج می شد انگشتی را که جوهری کرده بود به همراه لبخندی که حکایت از شادی غیر قابل وصفش داشت از دور به من نشان داد! به سمت من آمد و گفت:روزی این اثر انگشت معنایش قبول بردگی بود و برچسب عقب ماندگی؛ولی امروز اعتباری است برای گرفتن وام! و مهمتر از آن حقی است برای مشارکت در تعیین سرنوشت کشور!آقا فرزاد؛اگر زنان پی به این اعتبار ببرند دیگر هرگز برده نخواهند بود!راستش با شنیدن کلامش در خود فرو رفتم و از خود پرسیدم:این زن روستایی پرت شده در دورترین نقطه کشور چگونه به چنین تحلیلی از اعتبار و ارزش اثر انگشت رسیده است؟اگر او فرصتی بهتر کسب می کرد به کجا می رسید؟اگر شوهرش اندکی،فقط اندکی به او اعتماد می کرد،آیا دختر بزرگش الان فارغ التحصیل دانشگاه نبود؟شاید معلم مدرسه روستا،شاید کارمند همین بانک،یا شاید با ادامه تحصیل،پزشک آلام مردمان همین روستا می شد!.حلیمه خانوم با اصرار زیاد از من خواست تا شام میهمانش باشم!همراه او به خانه اش رفتم.هر آنچه که در خانه داشت نتیجه کار و تلاش او بود.کهنه ها را به رسم یادگار،در انباری خانه نهاده بود!با مشاهده اثاثیه قبلی و فعلی خانه اش،از ابتدا تا انتها،در تمامی ساعات حضورم در خانه کوچکش،حتی بر سر سفره شام،غرق در کلام اولیه او بودم"من حالا زندگی بهتری دارم تا زمانی که شوهرم زنده بود"   بازسازی:فرزاد هخامنشی