وقتی یک ربع قبل از حرکت اتوبوس به ترمینال مسافربری مراجعه می فرمایید؛تنها چیزی که برای تهیه بلیط،ورد زبانتان است "یا شانس و یا اقبال" است!با اضطراب جلوی گیشه فروش شرکت مسافربری "همسفر" از مسول گیشه پرسیدم:سرکار خانوم بلیط واسه اصفهان دارید؟می پرسند:چندنفریدشما!میگم:خودم،تنهای تنها!میگه:بله داریم،واسه یه نفر جا داریم؛لطفا"یه دقیقه صبر کنید تا همکارم بیاد!حقیقتا"شانس هم چیز خوبیه!یه اتوبوس شیک و مدرن گیرت بیاد و یک دختر روشنفکر و زیبا هم به روی صندلی بغل نشسته باشه!به به!گل بود به سبزه نیز آراسته شد!شانس یعنی این!از تهران تا اصفهان همسفر فرشته شدن!اتوبوس که حرکت کرد از داخل کیفم،کتاب"روسو و نقد جامعه مدنی"را از میان چهار کتاب دیگر برای مطالعه انتخاب کردم!راستش عمدا" این کتابو انتخاب کردم تا ببینم همسفر عزیز من با مشاهده عنوان کتاب چه واکنشی نشون میده!قدری کتابو خوندم و بعد بستمش گذاشتم رو پام!هنوز چند ثانیه نگذشته بود که همسفر عزیزم مودبانه با لهجه زیبای اصفهانی پرسید:میشه یه لحظه کتابو ببینم؟گفتم:خواهش می کنم،بفرمایید!از دستم گرفت و ابتدا فهرست کتابو خوند و سپس سخت مشغول مطالعه شد!وقتی متوجه شدم داره پیشگفتار کتابو به دقت می خونه،فهمیدم اهل مطالعه است و اهل ذوق!گفتم بذار بخونه،خلاصه یه جایی خسته میشه!به قول معروف:شب دراز است و قلندر بیدار!راستش آنقدر مطالعه اش طول کشید که خوابم برد! وقتی بیدار شدم،خودمو قدری جابجا کردم و ازش عذر خواهی کردم!گفت:معلومه خیلی خسته بودی!گفتم:درسته!تو چهل و هشت ساعت اخیر کمتر خوابیده ام.پریروز از رشت رفتم گرگان؛کارم که تو گرگان تموم شد اومدم تهران؛الانم به اتفاق هم میریم اصفهان!پرسید:مگه از گرگان واسه اصفهان سرویس مستقیم نبود؟گفتم:چرا،بود؛ولی تهران کار داشتم.پرسید:مگه شغلت چیه؟به شوخی گفتم:ایرانگردی!گفت:چه شغل خوبی!گفتم:قابل شما را نداره!پیشکش!پرسیدم:شما چی؛شغل شما چیه؟گفت:دانشجو هستم،مهندسی معماری می خونم.راستی نمیخوای خودتو معرفی کنی؟گفتم:من فرزاد هستم،شما؟گفت:اسمم فرشته است.گفتم:چه اسم زیبایی!تشکر کرد و پرسید:اصفهان کسی رو دارید؟گفتم:آره.پرسید:فامیلن؟گفتم:نه،میهمان دوستان تو هتل ونوسم.گفت:خیلی زیباست!پرسیدم:چی زیباست؟گفت:معماری هتل ونوس فوق العاده است!آمیزه ای از سنت و مدرنیته است! آدرشو بلدی؟گفتم:آره تو چهار باغه،خیابون آمادگاه.گفت:پس بلدی!گفتم:اصفهان زیاد اومدم،تقریبا"همه جاشو بلدم.یهو به شوخی یا جدی؛نمی دونم کدومش بود که گفت:فقط نشونی خونه ما را بلدنیستی!منم بدون تعارف گفتم:اگر اجازه بفرمایید تا درب دولت سرا همراه شما خواهم آمد!انگار داره جدی میشه!فرشته با اخم به من زل زد و با لهجه شیرین اصفهانی گفت:خب اگه تشریف بیارید داخل چطور میشه؟به شوخی گفتم:حالا بذار از کوچه تون صحیح و سالم رد بشیم!فرشته پرسید:جدا" دعوت منو می پذیرید؟گفتم:راستش دوست دارم،ولی برام جا رزرو شده؛وانگهی می ترسم با قبول دعوت شما دوباره به بلای گرجستان دچار شم!با خنده پرسید:گرجستان چه بلایی سرت آوردند؟گفتم:میهمان خانواده محترمی بودم؛روز اول روی میز و سر سفره،میوه و تنقلات و خوراکی آنقدر زیاد بود که حس میکردی تو بهشتی!روز دوم حس محدودیت پذیرایی از میهمان قابل فهم بود!روز سوم فقط یک راه وجود داشت!باید فلنگو می بستم،وگرنه بیرونم می کردند!فرشته گفت:گرجی ها عجب  آدمای بی نزاکتی هستند!واقعا" که!گفتم:اتفاقا"اونا درست میگن!تا جایی که مقدور باشه ازت پذیرایی می کنند؛مثل ما نیستند که کفگیر به ته دیگ خورده،بازم میریم قرض می کنیم و خودمونو به درد سر میندازیم تا ثابت کنیم میهمان نوازیم!فرشته گفت:ولی میهمان نوازی همه جا یه سنت حسنه است؛نمی شه مثل اونا بود.به شوخی گفتم:اتفاقا" میگن اصفهانی هادرخساست شهره عالمند!زیر چشمی نگاهی کرد و چیزی نگفت!گفتم:به فرض که دعوتت را پذیرفتم،اما سکه میهمان نوازی دو رو داره!می دونی که یه روی دیگر آن موجبات ایجاد رابطه ویژه را بین میهمان و میزبان فراهم می سازه!فرشته گفت:میشه منظورت را واضح تر بگی!گفتم:چرا که نه؛منظورم اینه که اگر دعوتت را پذیرفتم،شما هم باید دعوت مرا بپذیرید!گفت:اگر نپذیرم چی!گفتم:آنوقت منم از پذیرش دعوت شما معذورم.خلاصه فرشته بنده نوازی کرد و شرطم را پذیرفت!مونده بودم به دوستی که در ترمینال اصفهان منتظرم بود چی بگم!فقط همین مونده بود که منو با فرشته ببینه!آنقدر غرق در گفتگوی فی مابین بودیم که معلوم نشد کی به اصفهان رسیدیم!هنگام پیاده شدن از اتوبوس به فرشته گفتم:فرشته جان اگر اجازه بدی چند دقیقه برم پیش دوستم تا ساکمو تو ماشینش بذارم و برگردم!فرشته از آنجا که دختر تیز هوشی بود لباشو غنچه کرد و سرشو به علامت رضا تکون داد! ساکمو تحویل گرفتم و به سمت دوستم که منتظر من بود رفتم.بعد ازماچ و بوسه و کمی خوش و بش به دوستم که اسمش مسعود است گفتم:مسعود جان کار مهمی تو شهردارم!لطفا"ساکمو ببر هتل،خودم بعدا"میام!مسعود با شیطنتی که مختص خودشه،لبخندی زد و گفت:هر جور که راحتید! بعد از رفتن مسعود به سمت فرشته رفتم؛وقتی بهش رسیدم پرسیدم:فرشته؛به بابا و مامانت چی میخوای بگی؟میخوای بگی کی هستم؟فرشته گفت:من جز حقیقت به خانواده ام تا کنون چیز دیگری نگفته ام!خانواده ام به من اعتماد کامل دارند!گفتم:درسته؛ولی هر چیزی آدابی داره،رسومی داره،اینجوری نیست؟گفت:بعد از آشنایی با خانواده ام خواهی فهمید که خیلی چیزا آنطوری که فکر می کنی نیست!!گفتم:پس برای اینکه بعدها حرمتت بین در و همسایه حفظ بشه تو کوچه طوری رفتار کنیم که کسی متوجه مماشات ما نشه!سری تکون داد و گفت:هر جور راحتید!وقتی به کوچه شون رسیدیم قدری ازش فاصله گرفتم.فرشته زنگ درب قهوه ای رو زد،در فورا" وا شد.انگار کسی پشت در منتظر بود!هنگام داخل شدن به من نگاهی انداخت و در را باز گذاشت.منم با تاخیری کوتاه وارد خونه شدم!همینکه درب خونه رو بستم متوجه شدم بابا و مامانش با قامتی استوار وایستاده به من نگاه می کنند!سلام دادم باباش جلو اومدگفت:خوش آمدید،خانه خودتان است،راحت باشید! سپس منو به داخل خونه دعوت کرد و به اتفاق وارد اتاق پذیرایی شدیم!خونه خیلی زیبا و شیک بود؛مهندسی داخل خونه حکایت از ذوقی ستودنی داشت.صحبت که وا شد فهمیدم بابای فرشته هم مهندسی معماری خونده و این ترکیب زیبای داخل خونه تماما"سلیقه بابای فرشته است.مامان فرشته به رسم مالوف مادران،برایمان چای آورد.باباشم بدون معطلی رو به فرشته کرد و پرسید:نمیخوای میهمان عزیزمونو معرفی کنی؟خودم پیش دستی کردم و گفتم:من مزاحم و کوچک شما فرزاد هخامنشی هستم.باباش ابروهاشو بالا کشید و پرسید:شما زرتشتی هستید؟تا بیام جوابشو بدم ادامه داد:بذار یه روایتی رو برات تعریف کنم:روزی حضرت ابراهیم در بیابان برای آنکه تنها غذا نخورد،پیرمردی را که به او برخورده بود به ناهار دعوت کرد.هنگامی که وقت نماز رسید،حضرت ابراهیم متوجه شد که میهمانش زرتشتی است.خواست او را بفرستد برود،اما فرشته ای او را از این کار منع کردوگفت"مگر نه اینکه خداوند صد سال روزی این مرد زرتشتی را داده؛تو چطور می توانی او را از یک وعده غذا محروم کنی؟"در پاسخ به روایت ایشان بدون درنگ گفتم:اول،خوشحالم که راویان شما با این روایت،هم عصری حضرت ابراهیم با حضرت زرتشت را به اثبات رساندند!!دوم،ضمن احترام به زرتشتیان پاک سرشت باید بگویم من زرتشتی نیستم،مسلمانم.سوم،سپاسگزارم که حفظ حرمت میهمان نزد شما جایگاهی فراتر از تعصبات بی پایه و غیر اخلاقی برخی گم کرده راهان دارد!بابای فرشته بعد از استماع توضیح دوباره پرسید:واقعا" زرتشتی نیستید؟گفتم:دوست دارم بدونم چرا منو زرتشتی فرض کردید!فرمودند:مگر نگفتی هخامنشی هستم!!پرسیدم:به نظر شما هر کس فامیلی هخامنشی داشته باشه زرتشتیه؟صادقانه گفت:راستش تاکنون چنین می پنداشتم!بفرمایید،بفرمایید چایتون سرد نشه!زیر چشمی نگاهی به فرشته انداختم و تبسمی زدم.بعد از صرف چای و میوه و گفتگویی کوتاه با بابای فرشته،قرار گذاشتیم ضمن استراحتی کوتاه،به اتفاق خانواده فرشته برای دیدار از اماکن تاریخی اصفهان،عازم میدان نقش جهان شویم.حدودای ساعت شش بود که وارد میدان نقش جهان شدیم.میدانی بزرگ با عرض و طولی حدود هشتاد و سه هزار متر مربع که قسمت اعظم آن مفروش از چمن زیباست.ابنیه حول و حوش میدان خود گویای اعتبار و منزلتی است که این میدان در زمان صفویه علی الخصوص شاه عباس کبیر داشت.مسجد شیخ لطف الله در ضلع شرقی،مسجد جامع عباسی در ضلع جنوبی،کاخ عالی قاپو در ضلع غربی و سر در قیصریه در ضلع شمالی،همه در حول و حوش میدان نقش جهان توسط معماران ورزیده اصفهانی بنامهای استاد علی اکبر اصفهانی و استاد محمد رضا اصفهانی بنا شده که اسامی این معماران بزرگ نیز بر سردر مسجد جامع و محراب مسجد شیخ لطف الله به چشم می خورد.علاوه بر این اطراف میدان را نیز چهار بازار بزرگ مشتمل بر دویست حجره دو طبقه که عموما"جایگاه عرضه صنایع دستی اصفهان است احاطه کرده است.بابای محترم فرشته در خصوص وجه تسمیه میدان به نقش جهان فرمودند"همین جایی که الان هستیم،قبلا"محوطه باغ بزرگی بود به نام نقش جهان که در زمان صفویه به میدان تبدیل گردید.از آنجا که این میدان دقیقا"در محوطه آن باغ بزرگ بنا شده،بنابر این اسم میدان را نیز گذاشتند میدان نقش جهان"حقیقتا" این میدان زیباست!زمانی غرق در زیبایی این میدان خواهید شد که محوطه و بناهای حول و حوش آن را ازضلع غربی میدان،یعنی ازفراز عالی قاپو به تماشا نشینید!علی الخصوص هنگام غروب که چراغها و چلچراغهای دور و بر میدان همچون ساحران،عقل و هوش از سر بینندگان باز می ستانند.بهرحال پس از گشت و گذاری دلچسب شب فرا رسید و فکر و ذکر برنامه های فردا مرا به هتل فرا می خواند.هرگز فکر نمی کردم روزی بدینگونه به خانه کسی پا گذاشته و هنگام جدا شدن از اهل خانه،همه چیز خود را جا بگذارم!سرانجام هنگامه وداع فرا رسید و ضمن تشکر از پذیرایی و همراهی خانواده محترم فرشته در بازدید از اماکن حول و حوش نقش جهان،از پدر محترم فرشته رخصت عزیمت به هتل را طلب کردم.با آنکه مامان بزرگوار فرشته اصرار بر صرف شام داشت ازش پوزش طلبیدم و گفتم:با اینکه دلم میخواد ولی معذورم؛حتما"خواهید بخشید!ضمنا" همانطور که فرشته جان در ابتدای آشنایی پذیرفت و متعهد شد،منتظر خانواده محترم شما در شمال خواهم ماند!وقت خدا حافظی،فرشته در خود فرو رفته بود!قدری به چهره زیبایش خیره ماندم و گفتم:امیدوارم که قولت یادت نره!تبسمی زد و هیچ نگفت!هنوز چند قدمی دور نشده بودم که بابای محترم فرشته صدام زد!وایستادم و اومد دستمو گرفت!چشم بر چشمانم دوخت و پرسید:نظرت در مورد فرشته چیه؟(منظورش روحیه فوق العاده عاطفی فرشته بود)گفتم:مودب،زیبا،رویایی و دست نیافتنی! تشکر کرد و از هم جدا شدیم.تو راه با خودم زمزمه می کردم:تاج سر ابروی تو/دل برده از من روی تو/من ماندم و این نغمه ها/با تار هر گیسوی تو/خود را بدادم پیچ و تاب/با شوق رویت بی حساب/ای عاشقان ای عاشقان/گم کرده راهم نا صواب.فرزاد هخامنشی