فئودور داستایوسکی نویسنده نامدار روسیه در داستان "تاریکی"خطاب به در پیله خفتگان ساده لوح می نویسد:"آقایان من؛شما به وجود کاخ های بلورین که هیچ وقت فرو نمی ریزند و تا ابد باقی می مانند اعتقاد دارید،یعنی در حقیقت به چیزی معتقدید که احتمال نمی رود از آن سیر و دل زده شد؛به چیزی که ممکن نیست از آن خسته شد و پنهانی بر ضدش در آمد؛در برابرش مقاومت کرد،زبان را از دهان بیرون آورد و به آن دهن کجی کرد.ولی من از این جور قصرهایی که می گویید می ترسم.می ترسم دوامی نداشته باشد.به همان دلیل که آن را از بلور برآورده اند،می ترسم که پایدار باقی نماند.و البته روزی خواهد شکست.اگر هم برای بلورین بودن نشکند،به علت دیگری فرو خواهد ریخت:به این دلیل که نمی توان در خفا به آن دهن کجی کرد و از آن گریخت،به این دلیل که هیچ عیبی بر آن نمی توان گرفت."داستایوسکی در ادامه داستان می گوید:"ملاحظه بفرمایید،اگر بجای این قصرها یک باب طویله بود و اتفاقا"باران می گرفت،شاید من به درون طویله می خزیدم که از باران تر نشوم؛ولی الزامی نداشتم که برای سپاس از آن وضع این طویله را با قصر مساوی بپندارم،فقط به این دلیل که مرا از باران و تر شدن محافظت کرده است.می خندید! می فرمایید در مثالی که آوردم طویله با قصر مجلل مساوی است و خاصیت مشترک دارد.در جواب می گویم که کاملا"صحیح می فرمایید؛قطعا"از آن جهت مساوی است؛حتما"یکسان است؛ولی فقط به این شرط که منظور ما از زندگی کردن تنها این باشد که از باران خیس نشویم.ولی من فلک زده چه کنم...چه کنم که در کله خود این فکر را جا داده ام که نباید تنها به منظور خیس نشدن از باران زندگی کرد؛و اگر بناست زندگی کنیم،بهتر و مناسبتر آن است که در خانه های مسکونی روشن و زیبا به سر ببریم تا در طویله.این نظریه و نتیجه این طرز تفکر بر من مسلم شده است؛جزو آرزوهای من است.شما وقتی می توانید آن را تغییر دهید که اول از وجود من برانیدشان؛از کله ام بیرون بکشید؛والا به این ترتیب که وجود دارند تغییر پذیر نیستند.خب،شروع کنید،تغییرم بدهید،عوضم کنید؛بهترم کنید؛به راه و رسم دیگری هدایتم کنید تا بهبود بیابم؛کمال مطلوب دیگری به من نشان دهید.ولی قبلا"بگویم که تعلیماتتان،هر چه باشد،اگر بخواهد"وادارم"کند که طویله را به جای قصر بپذیرم؛چنین چیزی را ممکن نیست قبول کنم.تازه احتمال دارد این قصر بلورین مولود تصورات واهی باشد.زیرا اساسا"و بر طبق همان قوانین طبیعی،امکان وجود چنان چیزی غیر معقول است."داستایوسکی در کتاب"برادران کارامازوف"دعوت به تغییر انسان را فارغ از فشار و زور بدینگونه مشروع می پندارد:"بدو وظایف؛اصلاح روح است.وظیفه اصلی بر دوش روانشناسی است.برای اینکه بتوانیم عالمی از نو بسازیم،باید نخست مواد اولیه آن،یعنی مردمی که روحا"به راه دیگری می روند،تربیت کنیم.و بهتر این است که در ارواح آنان میل به کمال مطلوب زیبایی را بشناسیم.وقتی همه مردم این شجره را در خود بارور داشتند،همه با هم برادر خواهند شد.و طبیعی است تا ریشه درست نباشد،اعمال فشار و زور بی فایده است و از نو حرص و حسد و ظلم و فساد همه جا را خواهد گرفت."گرچه نوشته و توصیه آرمانگرایانه داستایوسکی در دهه های پایانی قرن نوزدهم بر مدار تعلیم و تربیت استوار بود،اما یک قرن قبل از او؛کلود آدرین هلوسیوس از پیشوایان بزرگ نهضت روشنگری قرن هیجدهم سوئیس که خود را نیوتن عالم سیاست می نامید نیز جادوی تعلیم و تربیت را به مثابه مومی می پنداشت که هر کس را به هر صورتی که بخواهد در می آورد.بر اساس این عقیده "انسان چیزی است بسیار نرم و قابل انعطاف،مثل یک تکه گل که دست کوزه گر،آن را به هر شکلی که بخواهد در می آورد."بنابر این با چنین تصوری که هلوسیوس از انسان ارائه می دهد"بشر را بخود واگذاشتن،یعنی به دست هوی و هوس ها سپردن،نوعی بی مسئولیتی جنایتکارانه است،زیرا در حکم دادن مجوز به نادانان و بدخواهان است تا بشر را فریب دهند و به اطاعت از خود وادارند."از نظر هلوسیوس،آنچه بر بشر حکمرانی می کند،فقط "نفع" است.و این نفع هم امریست نسبی،زیرا نفع"حاکم" با نفع "اتباع" حاکم یکی نیست.با این وجود از نظر هلوسیوس نیروی محرکه اصلی همیسه"نفع" است.هلوسیوس این نکته را در تمثیل مختصر و جالبی شرح می دهد و از ما می خواهد وضع پشه های ریزی را که در داخل علف های بلند زندگی می کنند و احساسشان را نسبت به حیواناتی که پا به دنیای آنها می گذارند،تصور کنیم.پشه ها بره ای را که از نظر ما به آرامی در چمن مشغول چراست،چون غولی عظیم می بینند و می گویند:"بیایید از دست این حیوان بی رحم و پر طمع،این هیولایی که ما و زندگیمان در داخل آرواره های درنده او له و لورده می شود،فرار کنیم.چرا این هیولا نباید رفتاری مثل شیر و ببر داشته باشد؟این حیوانات مهربان(شیر و ببر)خانه و زندگی ما را ویران نمی کنند،خون ما را نمی ریزند بلکه بر عکس از جنایتکاران(بره ها)انتقام می گیرند و بره ها را به خاطر قساوتی که در حق ما مرتکب می شوند،به مجازات می رسانند."هلوسیوس می گوید:چنین است دیدی که پشه های داخل علف از جهان دارند.و این از جمیع جهات دیدی است که هر مخلوقی،بنا بر درک خود از جهان دارد.هلوسیوس در ادامه می گوید:کار قانونگذار این است که شرایط محیطی و روحیه موجودات بشری را طوری تغییر دهد که بشر،دیگر قربانی و طعمه جهالت و نادانی نباشد و نفع واقعی آدمیان با آنچه تصور می کنند به نفعشان است،مطابقت داشته باشد،و آنچه را که در واقع بیهوده است،به عنوان چیزهای مفید و سودمند در نظر نگیرند."بدین طریق، آدمیان بره را بی رحم و خونخوار و شیر و ببر را مهربان و نجیب نخواهند دانست و امور را آنطور خواهند دید که باید دید."هلوسیوس در پایان برای فهم بهتر نفع و ضرر می گوید:"اما آدمیان فقط هنگامی بدین کار قادر خواهند بود که،همانند دانشمندان،بفهمند جهان چیست،چگونه جایی است و چگونه اداره می شود و به کجا می رود."برگرفته از کتاب"بنام آزادی"نوشته ایزایا برلین.ف ه