باسلام و عرض ادب،به اطلاع خوانندگان محترم می رساند که این نوشته ستودنی و قابل تامل،با کسب اجازه از محضر دوست عزیزم جناب نجفی،مدیر محترم سایت پرمحتوی خاکستری به وبلاک دیدار با شما انتقال یافته است. ف ه       

…درباغِ پشتِ دیوارِ شهر، جوانانی چند جمعند، جوانانی خوب، که دیگر کاری به میوه ها ندارند،ازدرخت بالانمی روند، توی جوب افتادند!

 میلشان نمی کشد،با هر چه شیرینی ست قهرند. تلخ می کشند، تلخ می خورند، تلخ می نوشند، تلخ  می شنوند، تلخ می گویند.

نه دستانشان، که چشمهایِ خواب آلوده یِ به گاهِ نئشگی و خمارشان، آلبالو گیلاس می چیند.

پیرهایی که لباس جوانها را پوشیدند. جوانانی که مرگ را می شود درسراپایشان دید. خط ونشان های مرگ روی دستشان پیداست.جوانانی که آمبولانس و آشغالی وآتش نشانی، همگی برای آنها آژیر خطر می کشند. پسرانِ بی قرارِ همیشه در حال فرار. گاه به جای پلیس، تیر برق آنها را می گیرد.عکس مجلسِ ختمِ آنها را بارها بر تیر برق دیده ام….

بزرگ شده اند،دیگر از آمپول نمی ترسند، از نبودنِ آمپول می ترسند. رگی ندارند که سُرنگ به آن سَرک نکشیده باشد،حوضچه هاهم در امان نیستند.موادشان،خراب است، هرچه بیشتر خودشان را می سازند ،خرابتر می شوند. ساختن و سوختن، سوختن و ساختن. توی وانِ خونِ سرنگشان؛ هپاتیت و ایدز خواب است. پول و آمپولِ نو که نباشد،کهنه سرسوزنِ سُرنگ با سَنگ، تیز می شود ویا یک سرنگ را چند نفری سهیم می شوندوسَم می چکانند. تزریق مرگ در رگ. این است درد مشترک؛ تزریق مشترک. وای به روزی که ایدز، بیدار شود و خون بازی کند. خون خواهی کند. ایدز از رختخواب  تا، وان، تاوان می گیرد.

دردشان گرانست ودوایشان گران وخالیست دستشان؛ گاه موتور تو روی زَرورَقِشان سُر می خورد گاه دوچرخه ی من. گاه روغن نباتی مادر را آب می کنند گاه خاک می دهند روی کیسه ی برنجش. گاه جیب پدر را خالی می کنند و گاه خشابِ قرصِ اعصابش را؛ دردا که هر چه بیشتر قرص می خورند، مریضی اشان قرصتر می شود.  

خرمنکوبِ بیماریشان همه چیز می کِشد؛سفید و سیاه وسبز. خرمنکوبی که کُرچَلِ  تَر و خشک ، کُرپَه وهِراشت، پیر و جوان ، زن ومرد، دارا و ندار، با سواد و بی سواد را می کوبد. درست تر اینکه کوبیده است.! سفید و سبز و سیاه؛ پرچمِ سه رنگِ زندان وتیمارستان ومرگ است که در هر کوی و برزن ، اعتیاد، برافراشته است .

سنگتراشِ شهر،خوب می داند نباید علت مرگ رابر سنگ حکاکی کند، معتاد، باید دردِ خود را با خود به گورببرد. بیان علتِ مرگ از خود مرگ بر خانواده درد آورتراست.

دستانِ تعارف عزرائیل سر هر کوچه دراز است،مرگ می فروشد. دستانِ مرگِ مخدر، در آستین بلند عزرائیل پنهان است. مرگ با طعم لذت. لذتی که دیر یا زود، ذِلتی عظیم در پی دارد. دستانِ درد، دوا می فروشد.! به وقتِ تنگی،ساقی تنها کسی است که کالای خود را احتکار نمی کند! حتی در سلولهای زندان هم از شیره تا شیشه به زمین می خورد؛ گاه یک پَک شیشه، آبروی آدمی را می بُرَد و می بَرَد. متادن اما داستان دیگری دارد؛ قانونی است، برای خودش، دکتر و صف طولانی و بند و وکیل بند دارد.! آخر داستانهای کتابخانه ی زندان را باید خودت حدس بزنی! چون صفحات آخر کتاب کنده و تبدیل به لول شده اند

 خانه ا ی بی ترک نیست هرکس معتادی در خانه دارد. بگذریم از خانه هایی که چهار ستونش ویران است و حتی قناری خانه هم چِت می کند. کی تَرَک، خانه را ترک می کند.؟

آشپزخانه ها رو به افزایش اند و برای اشتهایِ جوان هایِ خام ، مخدر می پزند. جامعه ی سُنتی ما صنعتی شده است.!

 کراک آدمها را کرمو کرده است و مصرف انها را بی مصرف. دوا، دردِ بی دواست. گَرت، گوشت مردمان را تکانده است. زورش زیاد است، چنان که دست را کج می کند،دندانها را خُرد، وآدم را لبِ صخره یِ تخریب می برد واز چشم مردمان و حتی از چشم خود می اندازد.سقوط در سیاهچالِ انزوا وتنهایی. تنهایی، یک قدم مانده به پایان است وامید که نباشد کار تمام است.

آری،پُشتِ برگهای خندانِ شاهدانه،  تَوَهُمی تلخ پنهانه.از پشت شیشه، پنجره یِ دنیا یِ تنگِ تَوَهُم، سخت، تاریک است. شیشه، سیاه کرده پنجره ی دنیا را و ترس جولان می دهد در کوچه های وهم،و وسوسه جنایت آغاز می کند و ظلمت، پایان است.

چه فیلمِ مستندِ تلخی؛ نوجوانانی که پای کارتون می خوابیدند، حالا توی کارتن می خوابند؛ کارتن خواب شده اند. مُسَکِن داران بی مَسکن

  مادران، سینه ی پُر مِهرو آفرین خود را می کوبند به مرگ و نفرین  فرزند خویش. جگر خون، از جگرگوشه. مادرانِ یک چشم اشک و یک چشم خون. مادرانی که از دردِ اعتیادِ فرزند،خود، بارها مرده اند. مادرانِ خسته از راهِ پاسگاه ودادگاه و زندان؛ به راهِ قبرستان راضی شده اند. مرگ یک بار و شیون یک بار. وتو چه دانی  که چه رنجی می کشد پدری که  هر روز ، خبر مرگ اولادی را  در آستانه ی در،منتظراست؛ که نه پدری، نه مادری.  مادر هم می داند گاه دعاهایش بی اثراست، مرگ تدریجی ست.آهسته جان می گیرد.خط به خط، زَروَرَق به زَروَرَق، دفتر زندگی بسته می شود. نور لامپ، دود می شود درپایپ و چراغ خانه خاموش می شود.

 پدر سوگوار همیشگی پسری است که قرار بود امتدادِ نسلش باشد. ومادر بر گوری می گرید که بازوانی با خالکوبیِ "رفیقِ بی کلک مادر"، خاک را در آغوش گرفته است.  

  سخن بسیار است و مجال کوتاه. گذشتم از یدِ طولایِ اعتیاد در طلاق . گذشتم از مِهر شیشه، که به دل برخی دختران افتاده است؛ چنان که شیشه را بیشتر از طلا دوست می دارند! گذشتم از....

بگذریم، بچه های باغِ پیچک زده، بچه های باغِ آفت زده، بچه های هرکجایِ این تیله ی خاک، ای کوله بارتان همه درد.  شما را می شناسم، چون عکس خودم در آیینه.! درد شمارا کشیده ام ، بغض شما را گریسته ام. اَخبارِ اِجبارِ شما را شنیده ام. مجرم یا بیمار، من،  تواَم. خواستن و نتواستن را می فهمم. می دانم از مواد چه ها که نکشیده اید. می دانم تیغی که بر تن خویش کشیدیم تاوان تیغی است که بر گُرده ی خشخاش کشیدیم.می دانم ،خشخاشی که آدم کاشت،چه آدمها که از روی زمین برنداشت.آدم، کاشت، ولی خودش درو شد.!

من اما در این باغِ خزان زده، بهارهم بسیار دیده ام. دیده ام همدردانی، که دیگر دنیا را از دریچه ی تنگِ لول، تاریک نمی بینند. قشنگ و فراخ می بینند دنیا را، از دریچه ی گشوده ی روشن بینی. تو  هم تنها نمان . تنها نباید بود،حلقه ای باید شد در زنجیر. تنها، در زنجیره ی انسانیِ  ره یافتگان، زنجیرِ اعتیاد، گسسته می شود. راه سنگلاخِ مصرف بن بست است، برگرد، ببین اینجا یک باغِ صنوبر، آزاد ایستاده است. آری، آزادی را باورکن. به رهایی، ایمان و امید داشته باش، ایمان، پاک است و امید سالهاست ترک کرده است.       محمد نجفی

توضیحات/ کُرپَه: دیر کاشته شده/ هِراشت: زود کاشته شده/ کُرچَل: قسمت سفت ساقه ی گیاه که سخت کوبیده می شود یا اصلا کوبیده نمی شود. اشاره به کوبیدن کرچل ،نشان از قدرت دارد.

عکس درخت شکسته را دوسال پیش در نزدیکی روستای حسن آبادگرفتم.آخر تابستان بود. برگهای در دسترس را گله ی گوسفند، خورده بودن و برگهای قسمت بالا همچنان سبز بود....