وقتی که رفت،من هم تنهای تنها ماندم.تموم این ماها غصه خوردم و گریه کردم و عذاب کشیدم؛هیچ نگفتم.چه می تونستم بگم!گاهی همراه خیالم به آن دور ها سفر می کنم،به جایی که رد پایی از او باشه!به جایی که نشانی از او باشه!آرزوهایم را به دست باد می سپارم.با خود می گویم:باید دوباره پیداش کنم !همچنان منتظرش خواهم ماند!شاید آرزوی بی سرانجامی باشه که فقط به درد گول زدن دلم می خوره!گاهی وقتا برایش نامه می نویسم و به دست باد می سپارم.برای کسی که عاشقم کرد و رفت،عاشقانه ترین ها را می نویسم!کاش می دونست که چقدر دوسش دارم!گاهی به لیلی می اندیشم؛گاهی هم به سرنوشت شیرین!راستی اونا چه جوری سر کردند!چه جوری تحمل کردند!دلم براشون خیلی می سوزه!! این بخشی از گفتگوی اولیه من با نسترن است.دختری افسرده و دلخسته!پریشان حال و دل شکسته!غرق در دنیای خیال!وا مانده از هر جا و شکست خورده از همه جا!وقتی از رستوران نیلوفر بیرون آمدم،نسترن را نشسته بر روی نیمکت در محوطه پوشیده از درخت مجاور رستوران زیارت کردم!نسترن با آنکه جوان است،اما همچون زوار در رفته ها به نیمکت چوبی تکیه زده است!سرش را چون مرغان مادر،گاهگاهی بلند می کند و به هر سو می چرخاند!این حالت نسترن به علت تدامش،بیش از ظاهر غیر متعارفش جلب توجه می کند!نگاهی به سر و شکلش انداختم و با خود گفتم:شاید گشنه باشد!شاید هدیه یک وعده غذای گرم به او،ذخیره ای باشد برای ایام نیازمندی من!جلوتر رفتم و پرسیدم:آبجی گلم،چی دوس داری برات بخرم؟نسترن که سرش پایین بود،ناباورانه سرشو بلند کرد و گفت:گشنمه!یه ساندویچ برام میخری؟گفتم:برات غذا میخرم؛چی دوس داری؟گفت:گشنمه!هر چه باشه!گفتم:چند لحطه صبر کن،واست می یارم.غدا را که رو نیمکت گذاشتم،شروع کرد به خوردن.بعد از تموم شدن غذا ازش پرسیدم اسمت چیه؟گفت:نسترن.به چشاش نگاه کردم و گفتم:خب،نسترن جان؛برام تعریف کن که چی شد؛چه جوری شد که به این روز افتادی!گفت:عاشق شدم!!پرسیدم:مگه عاشقی چنین سرنوشتی هم داره؟گفت:از این بدترشو داره!پرسیدم:میشه قدری بیشتر برام تعریف کنی؟گفت:عذابه عاشقی والله عذابه/حدیث شمع و سنگهای مذابه/از اون اول که قلبم را سپردم/نصیبم گریه ها و اضطرابه.ازش پرسیدم:نسترن جان،اول بار که عاشق شدی مادرت فهمید؟گفت:آره،مادرم فهمید!پرسیدم:چی بهت گفت؟گفت:هیچی!دوس داشت بپرسه!ولی خجالت می کشید!پرسیدم:دیگر اعضای خانواده ات چی؟اونا متوجه تغییر رفتارت نشدند؟گفت:نه،اونا اصلا"متوجه نشدند!پرسیدم:مادرت چطور متوجه شد؟گفت:تو خونه همش بی تاب و بی قرار بودم؛پریشان و شلخته بودم؛خب،مادرا زود متوجه حالت دخترا میشن دیگه!پرسیدم:با این وصف،بازم مادرت چیزی نگفت؟گفت:نه،نگفت!پرسیدم:یعنی حتی نخواست بدونه عاشق کی هستی،عاشق چی هستی؟گفت:کسی باور نکردش غصه هامو/صدای هق هق شب گریه هامو/کسی هرگز نپرسید از دل من/غریو ناله های بی صدامو.پرسیدم:خب؛ چه جوری عاشق شدی؛چه اتفاقی افتاد که این احساس در تو برانگیخته شد؟نسترن که با کف دساش،مشغول ساییدن سطح رانش  بود،در گریز از سوالم پرسید:راستی اسمت چیه؟گفتم:فرزاد.گفت:چرا اینقدر می پرسی؟دنبال چی هستی؟چی میخوای بدونی؟گفتم:نسترن جان،من دنبال چیزی نیستم؛مطمئن باش.تنها آرزوم اینه که دوباره به جمع خانواده ات برگردی!نمیخوام بهت دروغ بگم!میخوام از سرگذشتت چیزی بنویسم!داستانی که به درد دیگر دخترکان معصوم وطنمون بخوره!دوس دارم با گفتن حقایق،به اونا کمک کنی!بذار بفهمند که مشکلات این قصه از کجا آغاز میشه!سعی کن حقیقتو بگی!بدون هیچ پرده پوشی!انگار تعریف کردن براش سخته!انگار همچنان به تحقق آرزوهای دور و درازش می اندیشد!هنوزم با رویاهایش،به جنگ واقعات تلخ زندگی از پا افتاده اش می رود!هنوزم چشم براه شاهزاده ای ست که سوار بر اسب سپید قصه ها،چون باد بسوی او می تازد!آری،دوست ندارد با بیان حقیقت،خط بطلانی بر رویاهایش کشیده شود!نسترن هنوز امیدوار است!امیدوار! عجب آشفته بازاره دلامون/گرفتار غم یاره دلامون/همیشه انتهای درد و حسرت/اسیر رنج و آزاره دلامون.گفتم:خب نسترن جان نگفتی چی شد؛چه جوری شد!سرشو بلند کرد و به سمت راست خم کرد.آهی بلند کشید و گفت:فاصله مدرسه تا خونه مون زیاد بود؛هر روز با تاکسی یا اتوبوس می رفتم و بر می گشتم.یه روز تصمیم گرفتم پیاده از کنار خیابون بیام خونه؛به ویترین مغازه ها نگاه می کردم؛به لباس های مد روز و به هر آنچه که برایم تازگی داشت و جالب بود خیره می ماندم!اون روز یه پسره دنبالم کرد و بهم پیشنهاد دوستی داد!پرسیدم:تو چه گفتی؟گفت:یه لحظه وایستادم و هر چه تو دهنم بود نثارش کردم.پرسیدم:وقتی با پاسخ تندت مواجه شد،ول کرد رفت یا بازم دنبالت کرد؟گفت:نه بابا؛اون از پشت سرم حرکت می کرد و همش می گفت:چقدر قشنگی؛چقدر زیبایی؛بخدا من قصد مزاحمت ندارم؛هدفم خیر است و از این حرفای همیشگی!پرسیدم:اونوقت تو چکار کردی؟گفت:برای نجات از دستش الکی داخل مغازه ها می رفتم تا رد شه بره!پرسیدم:رد می شد می رفت یا منتظرت می موند تا از مغازه بیرون بیای؟گفت:نه منتظر می موند تا بیرون بیام!پرسیدم:چرا سوار تاکسی نشدی تا از شرش خلاص شی؟گفت:اتفاقا"اون روز سوار تاکسی شدم و از دستش در رفتم!پرسیدم:وقتی سوار می شدی،سعی نکرد همرات سوار شه؟گفت:نه؛نمی تونست!پرسیدم:چرا؟گفت:تاکسی همین یه مسافرو کم داشت!پرسیدم:روزای بعد چه اتفاقی افتاد؟گفت:راس میگن خود کرده را تدبیر نیست!اتفاق روز بعد دیگه تقصیر خودم بود!پرسیدم:چرا تقصیر تو؟گفت:راه بدی بود که خودم انتخابش کردم!خودم مقصرم!با آنکه احتمال می دادم دوباره مزاحمم شه،بازم پیاده اون راه رو طی کردم!پرسیدم:روز بعد هم این اتفاق تکرار شد؟گفت:بله تکرار شد!پرسیدم:اینبار چکار کردی؟گفت:کم کم خر شدم!پرسیدم:چرا خر؟گفت:دیگه بهش چیزی نگفتم!اونم دید من چیزی نمی گم جرات پیدا کرد و پا به پای من اومد!پرسیدم:از اینکه پا به پایت می اومد هیچ اعتراضی نداشتی؟گفت:نه!فقط گوش به حرفاش می دادم و در جوابش،هیچ نمی گفتم!پرسیدم:یعنی هیچ سعی نکردی بفهمی چرا در عرض دو روز اینقدر متفاوت شدی؟گفت:نه؛سعی نکردم!راستش وقتی پای احساس به میان میاد،دیگه از عقل خبری نیست!کم کم داشتم به خودش و حرفای قشنگش عادت می کردم!حرفاش برام دلنشین بود!همیشه ابتدای قصه عشق/یکی صید و یکی صیاد میشه/فریب قصه ها حرف قشنگه/که دام طعمه شیاد میشه/گهی پایان تلخی دارد این عشق/پر از حسرت پر از فریاد میشه/تو معصومی نمی دانی عزیزم/نصیبت گرگ بد بنیاد میشه.گفتم:خب نسترن جان،ظاهرا"آقا پسره با حرفای قشنگش دلت را ربود و موفق شد!راستی اسمش چی بود؟گفت:درسته؛با حرفای قشنگش منو راضی کرد!اسمش رضا بود.پرسیدم:از این به بعد چه اتفاقی افتاد؟گفت:از اون روز به بعد همش تو فکر رضا بودم؛هر روز قدم زنان،دور از چشم بابا و مامانم باهاش می رفتم مدرسه،بین راه از بس صحبت می کردیم مدرسه رفتن یادم می رفت!بیشتر اوقات با تاخیر به مدرسه می رسیدم!واسه همین چندین بار تنبیه انظباطی شدم؛چند بارم از طرف مدرسه واسه بابام دعوت نامه فرستادن که همشو پاره کردم و نشونش ندادم!پرسیدم:از اینکه دیر به خونه می رفتی،بابا و مامانت نگران نمی شدند؟گفت:چرا؛نگران می شدند!ولی هر بار به بهانه پیاده اومدن و دروغ های دیگه قانعشون می کردم!پرسیدم:خانواده ات برای حل این مشکل سعی نکردند واست سرویس بگیرند؟گفت:چرا،چند بار گفتند؛ولی من نخواستم از سرویس مدرسه استفاده کنم!گفتم اینجوری راحتم!پرسیدم:اونا چه جوری حرفتو پذیرفتن؟گفت:سرویس مدرسه نیم ساعت تا چهل دقیقه زودتر از زنگ مدرسه،از سر خیابون رد می شه؛منم به مامانم گفتم واسه چی چهل دقیقه زودتر برم سر خیابون؛اونم بعد از یک دور قمری با مینی بوس که موظف بود تموم بچه ها را جمع کنه تا به مدرسه برسونه!پرسیدم:مامانت که از قبل متوجه تغییر رفتارت شده بود چه طور به همین سادگی استدلالتو پذیرفت؟نسترن یهو بر آشفته شد و با تندی گفت:پذیرفت دیگه!تو چکار داری که چطور پذیرفت!گفتم:باشه،باشه؛شما درست می فرمایید!معذرت میخوام که ناراحتت کردم!قدری مکث کردم و دوباره ازش پرسیدم:خب نسترن؛ارتباطت با رضا در همین حد دید و بازدید زمان مدرسه بود،یا اینکه فراتر از اینم بود؟نسترن ابتدا سکوت کرد و سپس گفت:نه؛چند بارم رفتم خونه شون!پرسیدم:یعنی به اتفاق رضا رفتی پیش بابا و مامانش؟گفت:نه بابا؛بابا و مامان کجا بود!بابا و مامانش هر وقت خونه نبودند می رفتیم!پرسیدم:چند بار این اتفاق افتاد؟نسترن دوباره ناراحت شد و گفت:به تو چه که چند بار رفتم!هزار بار!مگه به تو ربطی داره!گفتم:نسترن جان؛قول و قرار مون یادت نره!قراره با انتقال تجربه ات به دخترای دیگر؛جلوی بعضی چیزا رو بگیری!درسته؟گفت:دخترای دیگه خودشون باید عاقل باشند!خودشون باید بفهمند چی خوبه چی بده!به من و تو چه!گفتم:درسته!حرفات درسته!ولی نسترن جان،همه متوجه نمی شن!بعضیا ناخواسته اسیر دام پسرای عوضی میشن!هیچ دختری خودشو تعمدا"به ورطه نابودی نمی کشونه!چه دختر فقیر،چه دختر ثروتمند؛همه خانواده دارند؛همه آبرو دارند.کدوم دختره که بخواد آگاهانه این سرنوشت شومو انتخاب کنه؟نسترن جان؛دوباره میگم؛سعی کن با انتقال تجارب تلخت،به دخترایی که احتمال میدی راه نادرست امثال تو را در پیش بگیرند کمک کنی.نسترن انگار از شنیدن نام خانواده به ماتمی عمیق فرو رفته است!وقتی شنید همه دخترا خانواده دارن؛در خود فرو رفت و زار زار گریست!شاید دلش برای بابا و مامانش تنگ شده!شاید تو دلش آرزو می کرد بابا و مامانش او را ببخشند!شاید دلش هوای خونه کرده!نمی دونم؛نمی دونم یاد کدوم خاطره سیل اشکاشو جاری کرد!سخت می گریست و بخود می پیچید!خدا هم ناله ها کرد از غم تو/فغان و گریه ها کرد از غم تو/ببین باران اشکش را عزیزم/توکل بر دعا کرد از غم تو.خب نسترن،نگفتی چند بار رفتی خونه شون!مکثی کرد و گفت:تقریبا" ده بیست بار!پرسیدم:ده بار یا بیست بار؟گفت:من چه می دونم؛یادم نیست!پرسیدم:یعنی هر بیست بار بابا و مامانش خونه نبودند؟گفت:ظاهرا"باباش مغازه داشت و مامانشم می رفت کمکش!پرسیدم:شک نکردی که دروغ بگه؟شک نکردی که خونه مال خودش باشه واسه این کارا؟گفت:نه،دروغ نمی گفت!از سر و وضع خونه معلوم بود که یه خانواده اونجا زندگی می کنند!گفتم:شاید خونه دوستاش بود یا یه خونه دیگه!گفت:نه،خونه خودشون بود!پرسیدم:اولین بار که با خونه خالی مواجه شدی چه احساسی داشتی؟گفت:خب معلومه؛از یه دختر و پسر احساسی تو خونه خالی چه انتظاری میشه داشت!تو آغوش هم حرفای عاشقانه می زدیم و همدیگر را می بوسیدیم!پرسیدم:فقط آغوش بود و بوسه؟گفت:آره اولش همین بود!پرسیدم:اول بار تو اونو در آغوش گرفتی یا اون تورو؟گفت:اول اون شروع کرد!اون همش احساساتی می شد و منو می بوسید!پرسیدم:نفهمیدی واسه چی اینقدر زود احساساتی میشد؟چرا همون ابتدای قصه تو را می بوسید؟گفت:نه،مگه اشکالی داشت!!پرسیدم:هنوزم نفهمیدی که اشکال داشت؟گفت:راستش الان که بدبخت شدم فهمیدم!!پرسیدم:خب،روزای دیگه چی؟روزای دیگه که می رفتی چی؟گفت:روزای بعد ازم چیزای دیگه میخواست!!زیاد بهم دست می زد و تحریکم می کرد!!پرسیدم:از اینکه چیزای دیگه ازت میخواست؛یا تعمدا" تحریکت می کرد،احساس خطر نکردی؟گفت:نه،ما عاشق هم بودیم!!گفتم:چطور نفهمیدی پسری که از همان ابتدا،ازت چیزای دیگه میخواد عاشقت نیست؟چطور نفهمیدی که سوء نیت داره!میخواد ازت سوءاستفاده کنه!پسرایی که حقیقتا"عاشق دخترای مورد نظرشون میشن،هرگز چنین اعمال و رفتاری ندارند؛هرگز چنین درخواستی از همسر آینده شون نمی کنند!تو اینو نفهمیدی؟تو نفهمیدی که رضا با این درخواست بی شرمانه،داره بهت میگه که تو لیاقت همسری منو نداری؟گفت:نه،اینطوری نیست!اون منو دوس داشت!پرسیدم:وقتی ازت درخواست بی شرمانه داشت،متوجه روحیه اش نمی شدی؟پرسید:مثلا"چطور؟منظورت چیه؟گفتم:مثلا"مست باشه!معتاد باشه!یا اهل چیزای دیگه!گفت:اولا متوجه نبودم!بعدها که کار از کارها گذشته بود فهمیدم تریاک میخوره!!شیشه میکشه!از این کارا زیاد می کرد!پرسیدم:منظورت از کار از کارها گذشت چیه؟گفت:منم همپایش هم میخوردم و هم می کشیدم!!پرسیدم:قبل از خوردن و کشیدن معاشقه داشتید یا بعد از خوردن و کشیدن؟گفت:چه فرقی داره!هم قبل،هم بعد.پرسیدم:چرا وقتی جواب سوالات اینچنینی منو میدی،هنوزم از یاد آوری آن لذت می بری؟چرا هنوزم دوسش داری؟گفت:چون که عشق اول و آخرمه!با خود گفتم:راس میگه بیچاره!هر بلایی که می کشیم از همین عشق اوله!!پرسیدم:بچه کجایی نسترن؟گفت:بچه.....گفتم:پس چرا اینجایی؟گفت:فرار کردم!پرسیدم:از دست کی؟گفت:از دست خودم!پرسیدم:چرا پیش رضا نموندی و باهاش ازدواج نکردی؟گفت:اون جلوتر از من از ترس شکایت خانواده ام فرار کرد!پرسیدم:کجا رفت؟گفت:نمی دونم!دختر خاله اش بهم گفت اینجاست؛منم بخاطر اون اومدم اینجا!ولی پیداش نکردم!پرسیدم:خانواده ات چطور فهمیدن؟گفت:یه روز دختر خاله اش تو مدرسه با دختر عموم دعواش شد،دختر عموم بابای معتادشو مسخره کرده بود!اونم در میون جمع بهش گفت اگه راس میگی برو دختر عموتو درست کن که هر روز با پسر خاله من میرن خونه شیشه میکشن!پرسیدم:این حرفو دختر عموی تو به گوش مامانت رسوند؟گفت:نه،رفت به مامانش گفت؛مامانشم فرداش به مامان من گفت!پرسیدم:واکنش مامانت چی بود؟گفت:روز بعد وقتی از مدرسه اومدم خونه،مامانم گیر داد؛می گفت اگه دروغه باید بریم آزمایش تا مطمئن شم،اونوقت من می دونم و اون دختری که تو مدرسه بهت تهمت زده!پرسیدم:تو چه گفتی؟تو چکار کردی؟گفت:همین کاری که الان می بینی!راستش خیلی ترسیدم؛مامانم وقتی حموم بود فرار کردم!یه کفش اضافی،یه مانتو و چند تکه لباس ور داشتم و از خونه فرار کردم!پرسیدم:لباسات کجاست؟گفت:بی پول شدم،همشو فروختم!پرسیدم:چند فروختی؟گفت:نمی دونم،مفت!پرسیدم:چند وقته که از خونه فرار کردی؟گفت:نمی دونم؟سه چهار ماهی میشه!پرسیدم:تو این چند ماه،شبا کجا می خوابیدی؟گفت:گاهی وقتا پارک!گاهی وقتا مسافر خونه؛گاهی هم...پرسیدم:الان چی میکشی؟گفت:شیشه!پرسیدم:پولشو از کجا میاری؟گفت:گدایی!!پرسیدم:تا حالا گرفتار پلیسی،اماکنی،چیزی نشدی؟گفت:تا حالا که نه!!پرسیدم:دوس داری به آغوش خانواده ات برگردی؟ناامیدانه تبسمی زد و گفت:کدوم خانواده!اونا منو پیدا کنن میکشن!گفتم:اینجوری نیست نسترن جان؛هر طوری شده باید خودتو نجات بدی؛باید کمی همت کنی نسترن!از این بن بست ظلمانی،جدایی بایدت باید/ز عرش و غیب روحانی،ندایی آیدت شاید/پریشان تر از این هرگز،از این هرگز مشو جانم/خدا سبحان و رحمان است،به دیدار تو می آید.نسترن،های های می گریست.دلش واسه بابا و مامانش تنگ شده بود.دوس داشت برگرده خونه!گفتم:نسترن جان،اگه بخوای میتونی نجات پیدا کنی؛میتونی دوباره به اجتماع برگردی،فقط باید اراده کنی.مطمئن باش بابا ومامانت منتظرت هستند؛یه یا علی بگو پاشو!نسترن همراه با گریه،نگاهی بهم انداخت و پرسید:چطور،چکار کنم؟گفتم:تو پاشو؛بقیه کارا با من!نسترن در حالی که سخت می گریست شروع کرد به زمزمه کردن:نشستیم بر سر کوی حبیبان/نظر کردیم به گیسوی طبیبان/ندانستیم که دنیا در گذر بود/همه رفتند و ماندیم ما غریبان.گفتم:گریه نکن خانومی؛پاشو بریم!وقتی پاشد ازش پرسیدم:نسترن جان،دوس دارم حقیقتو بهم بگی!هنوزم باکره ای؟گفت:آره؛بخدا باکره ام!با اینکه بارها اسیر دست گرگا شدم،ولی باکره ماندنمو حفظ کردم؛باور کن،باور کن فرزاد،من باکره ام.گفتم:باور می کنم نسترن،باور می کنم.سپس به اتفاق نسترن رفتیم سمت یکی از مراکز بازپروری زنان!نسترن یک ماه و نیمه که اونجا بستری شده؛هر روز می رم بهش سر می زنم.امروز از مدیر مرکز پرسیدم وضعش چطوره؟گفت:خیلی خوبه،بهتر از این میشه!هروز واسه یکی زنگ می زنه؛بعد از تماس خیلی خوشحال میشه؛رو به بهبودی کامله؛تا دو هفته دیگه میتونی ببریش خونه!!نسترن این روزا چقدر زیبا شده!چقدر خانوم شده!مدیر محترم مرکز،وقتی از نحوه آشنایی من با نسترن مطلع شد؛هم اشک ریخت؛هم قول داد هزینه بستری شدن نسترن را نصفه بگیره.دستش درد نکنه؛یواشکی ازش خواهشی داشتم و درخواستی! اونم با دل و جان پذیرفت؛ قبول کرد نسترن بعد از بهبودی کامل همینجا بمونه تا ابتدا من به اتفاق خانوم مدیر بریم سمت شهرشون!بریم پیش بابا و مامانش!قراره خانوم مدیر با توکل بر خداوند مهربان،توضیحات لازمو به بابا و مامانش بده!امیدواریم که خدا کمکمون کنه.نسترن خیلی زیبا شده؛خیلی.آخر قصه رسیده/آخر غصه و غم هاست/انتهای دور باطل/ابتدای جاده پیداست.عجیبه،خیلی عجیبه!!نسترن هنوزم رضا را دوس داره!!به قول حمیرای عزیز:این منم که هرگز نمی برم،از دلم خیال ترا دمی،کی دهم غمت را به عالمی آه...این منم که دیوونه توام،با دلی که رسوای عالمه،خون و تار و پودش پر از غمه آه.. فرزاد هخامنشی