برابر نوشته های پهلوی و روایات متخصصان روح شناس؛ارواح دو گونه اند1-ارواح نیکوکار.2-ارواح گناهکار.اما هر دو گروه در یک چیز با هم مشترکند؛در اینکه پس از خروج از بدن،از آن دور نمی شوند و به سبب علاقه زاید الوصفی که به ته کشیدن هر چیزی دارند،دو تا سه روز اتصال خودشان را با تن حفظ می کنند.کار درست هم همین است!آدمی تا مطمئن به ته کشیدن هر چیزی نشود،نباید بیخودی عقب نشینی کند و میدان را برای رقبا خالی بگذارد!بعضی از اندیشمندان و فضلای علوم روحانی تاکید دارند که ارواح حتی هنگامی که نعششان را به خاک می سپارند،نه تنها نباید تماسشان را با ماترک خویش قطع نمایند؛بلکه لازم است برای مطمئن شدن،گاهی بالای سر جسد،گاهی هم به منزل و نزد بستگان خودشان بر گردند تا یقین حاصل نمایند که خدای ناکرده چیزی را در این دنیا جا نذاشته اند.بله،می گفتم؛با آنکه در عرض این سه شبانه روز روان شخص نیکوکار دایم خوشحال و مسرور از عدم بجا گذاشتن چیزای خاص است،ولی روح  شخص گناهکار همواره مغموم و غمگین از بجا گذاشتن چیزای خاص دیگر است.خوشبختانه در چهارمین روز؛روان هر دو گروه نیکوکار و گناهکار طی یک راهپیمایی که بی شباهت به ماراتن مرغ و تخم مرغ زندگان نیست،صبح علی الطلوع به سر پل چینود یا پل صراط خودمون می رسند و از اینجاست که قراره به حساب کارهای نیک و بد آنان رسیدگی شود.بله؛در بامداد چهارمین روز،محکمه ای در نزدیکی پل جینود یا صراط خودمان به ریاست یک قاضی زن خوشگل و چند زن زیبا روی دیگر تحت عنوان دادستان و منشی و وکیل مدافع تشکیل می شود که حضور پر برکت این بانوان زیبا رو؛عقل و هوش از سر هر چی نیکوکار و گناهکار می رباید.عجالتا"قراره قاضی محترم بعد از رسیدگی به پرونده ارواح،بدون دفع الوقت،روان نیکوکاران را طی صدور حکمی به همراه وجدانشان که نماد سکوت و لال بودن در این دنیاست،به شکل موجودی بسیار زیبا و دوست داشتنی همراه با ساز و دهل توسط ماموران تحت امر،از پلی که تقریبا به پهنای پل کریم خان تهران است عبور دهد و رهسپار خیابان بهشت یا بهشت برین شان سازد.بدیهی است با توجه به ضیق وقت و احتمال حمله برادرمون شیطان؛ناگزیر محاکمه گناهکاران با رنگ و بوی عاجله،ولی در کمال عدل و داد و انصاف صورت می پذیرد که الخ...مقرر می گردد روان گناهکاران نیز همراه با وجدانشان که نماد اعتراض و حق خواهی و عدالت طلبی در این دنیاست،بعد از عبور از پلی که عرض آن نازکتر از تار موی انسان است همانند موجودی زشت و بدقواره به سوی دوزخ ژرف و تاریک هدایت گردد.امان از این هدایت که اون دنیا هم ول کن قضیه نیست!بله؛محاکمه عادلانه ارواح همراه با رسیدگی دقیق پرونده ها و کسب اطمینان متهمین از خالی نبودن ته سنگها و رویت دقیق جوانب سنگهای ترازو توام می گردد و متهمین در معیت وکیل مدافع لال تر از خودشان به همراه شاهدان سفید پوشی که بر پشت خود بالی شبیه بال پرندگان دارند بدون هیچ اعتراض و درگیری پذیرای حکم عادلانه خانم قاضی می شوند و هر دو گروه مدام به شکرانه صدور حکم خردمندانه،با گفتن جمله کوتاه "الهی شکر"رضایت خویش را اعلام می دارند!.الحمدالله تا اینجای کار،با توجه به عدم آشنایی هر دو گروه با جایی که قراره رهسپار شوند،فعلا"گله و گلایه ای شنیده نمی شود!لازم به ذکر است همانطور که از قبل مقرر گردیده،ابتدا ارواح نیکوکاران به بهشت می روند و سپس ارواح گناهکاران به جهنم.نیکوکاران به محض ورود به بهشت با پارچه ای مواجه می شوند که بر سر در آپارتمان بهشت نصب گردیده است؛جلوتر می روند تا مضمون نوشته روی پارچه را در یابند."من در سرزمینی زندگی می کردم که رسیدن،حق کسانی بود که سکوت اختیار می کردند و نرسیدن سزای عمل کسانی که به دنبال حق و عدالت بودند".آنسوی دیوار نیز که جهنم است،برای اطلاع گناهکاران پارچه ای با این مضمون نصب کرده اند"ای گناهکاران،خود را برای تحمل عذابی الیم آماده سازید".بله،هر دو گروه وارد جایگاه ابدی خویش می گردند و از پی گشت و گذاری جانانه؛شب فرا می رسد و به خوابی عمیق فرو می روند!صبح علی الطلوع ناگهان شیپور بهشت به صدا در می آید و نیکوکاران سراسیمه از بستر خویش بر می خیزند و هر کدام وحشتزده به سمتی متواری می گردند!راستش ابتدا فکر می کردند که دوباره جنگ شده یا وضعیتی فوق العاده پیش آمده که آنان را اول سر صبح از خواب بیدار کرده اند.نخیر؛از جنگ و وضعیت فوق العاده خبری نیست!کمی آنطرف تر رئیس سازمان حفاظت محیط زیست بهشت با بلندگویی که بدست گرفته مدام چادرش را اینور و آنور می کند تا رئوس وظایف هر روزه نیکوکاران را متذکر گردد.توجه،توجه؛به اطلاع کلیه نیکوکاران تازه وارد می رساند که وظیفه هر روز شما تا اطلاع ثانوی بدین قرار است.1-پاگیزگی کلیه جوی های بهشت.2-تمیز کردن راهرو ها و پله های آپارتمان.3-جاروب کشیدن محوطه بهشت.4-شستشوی البسه بهشتیان.بیچاره تازه واردان نیکوکار هاج و واج مانده بودند که چه بگویند!فکر می کردند همینکه پایشان به بهشت برسه حوری و غوری و سوری،حاضر و آماده برای تحقق وعده های داده شده صف کشیده اند!با خود می گفتند:چی خواستیم چی شد!بله؛روزها پی در پی می گذشت و ایام بدون هیچ احتجاجی نیز از پس هم می آمدند.کار طاقت فرسای بهشت نیز،رمقی برای شرح وظایف شبانه نیکوکاران باقی نگذاشته بود.کم کم شکوه و گلایه حوریان بلند شد و شایعه درخواست طلاق حوریان از شوهران فاقد احساس،سراسر بهشت را فرا گرفت.بله،عاقبت شایعه به حقیقت پیوست و کار به راهپیمایی و اعتراضات گسترده خیابانی و شعارهای وقیحانه و هنجار شکنانه کشیده شد:شوهر بی حال و مال/مثال لنگ و دستمال/ولم بکن خدایی/میخوام برم هاوایی/شب تا سحر بشینم/ناز نازی رو ببینم/حسابی گله پا شم/آویزه سپا شم/تکیه بدم به دیوار/با نغمه های سیوار/داد بزنم ای هوار/چه حالی داره نیوار.طبق معمول نیروی انتظامی بهشت نیز بدون تاخیر،با ماشینهای آب پاشی که رنگ و بوی آب آن بی شباهت به پیشاب نیست،در محل تظاهرات حضور بهم می رساند.سپس وزیر کشور به همراه وزیر ارشاد وارد معرکه می شوند و تلاش بی امان خود را برای فرو کش کردن خشم حوریان بهشتی آغاز می نمایند.در همین هیر و ویر بود که گوش یکی از نیکوکاران بهشت متوجه پیچش صوتی دلنشین در محوطه بهشت می شود!نیکوکار بهشتی کم کم خود را به مبدا صوت نزدیک می سازد!متاسفانه یا خوشبختانه متوجه می شود که مبدا صوت آن ور دیوار است.با هزار زحمت خود را به بالای دیوار می رساند و در کمال تعجب می بیند که عده ای علی بی غم،آن ور دیوار مشغول رقص و آواز هستند.با خود می گوید:عجب؛اینور دیوار که بهشته،از صبح تا شب مشغول بیگاری هستیم!ولی اونور دیوار که جهنمه؛همه در آرامش هستند و بدون ترس مشغول فسق و فجورند!این دیگه چه معما و حکایتی است!مرد نیکوکار بهشتی،شگفت زده دقایقی چند به جمع اهالی فسق و فجور خیره می ماند و هیچ نمی گوید.سپس با کف دستانش،چند سیلی آبدار به سر و صورت مبارک می نوازد.با خود می گوید:نکند خواب می بینم!نه،خواب نیست حقیقت دارد!مرد نیکوکار بهشتی ناگهان در جمع اهالی فسق و فجور!چهره آشنایی را زیارت می کند؛بی معطلی با بلند کردن دست چپ و آوایی خوش،مدام ایشان را مورد خطاب قرار می دهد.آهای،آهای اخوی!با شما هستم برادر!مرد گناهکار همینکه متوجه او می شود،از جا برمی خیزد و به سمتش می رود و می پرسد:ای بابا؛اون بالا چکار می کنی؟مرد نیکوکار در جواب می گوید:والله صدای ساز و آواز شما منو به اینجا کشوند؛دارین چکار می کنین!گناهکار:هیچی؛مگه چکار می کنیم!داریم وظایف روزانه خودمونو انجام می دیم!نیکوکار:مگه ساز و آوازم جزو برنامه روزانه شماست؟مگه قرار نیست شکنجه بشین؟پس آتش کو؟مار کو؟شما که دارین عشق و حال می کنین!گناهکار:ای بابا آتش کجا بود!مار کجا بود!این حرفا چیه اخوی!اینجا به گفته پیشکسوتا و متقدمین بزرگوار،پانزده میلیون ساله که دارن صفا می کنند!هر روز یه کنسرت!هر روز یه مسابقه!هر روز یک خواننده محبوب!اینجا الویس پرسلی و مایکل جکسون دارن کولاک می کنن اخوی!آتش کجا بود!مار کجا بود!نیکوکار:ای بابا؛تو بهشت پدرمون داره از بیگاری در میاد؛اونوقت شما هر روز کنسرت و مسابقه دارین!!عجب بدشانسی هستیم ما.حالا جون من راستشو بگو،شما هر روز شکنجه نمی شین؟گناهکار:مگه شوخی دارم اخوی؛شکنجه کجا بود!راستش اخوی جان،طبق قول متین و محکمه پسند بزرگان و ریش سفیدان برات بگم که اینجا قانون داره؛نظم داره؛هیچ کاری الله بختکی نیست اخوی!از روز پیدایش جهنم تا به امروز حکمی که حاکم بوده و همه هم محترمش شمردن این بوده:تا سه نشه بازی نشه!نیکوکار:تا سه نشه بازی نشه یعنی چی؟گناهکار:آها..سوال بجایی بود؛آفرین،معلومه که اهل منطقی!بله؛تا سه نشه بازی نشه،یعنی اینکه تا قیف و قیر و قلچماق همزمان نباشند از شکنجه خبری نیست!طبق گفته بزرگان؛از پانزده میلیون سال قبل تا کنون،هنوز کسی نتونسته حضور همزمان این سه را تضمین کنه!یه روز قیف هست،قیر نیست!یه روز قیر هست،قیف نیست!روزی که هم قیر هست و هم قیف قلچماقی نیست تا شکنجه را شروع کنه!واسه همینم خیال همه راحته!راستش اخوی،مسئولین اینجا دیگه سر عقل اومدن؛بجای این حرفا دارن کارآفرینی می کنند و سرمایه گذاری و سرمایه پذیری!با این رویه خردمندانه ای که مسئولین اینجا در پیش گرفتن،به احتمال زیاد با کمبود کارگر مواجه میشن؛دوس داشتی برو درخواست انتقال به اینجا را بنویس تا حداقل اسمت در صدر درخواست کنندگان باشه؛ضرر نمی کنی! نیکوکار:درخواست انتقالی رو به کی باید بدم؟گناهکار:چه می دونم!احتمالا" به رئیس سازمان محیط زیست!نیکوکار:چرا رئیس سازمان محیط زیست؟گناهکار:خب باید یه بهانه ای داشته باشی تا بتونی بیای اینجا.بنویس محیط زیست اونجا واسه ادامه حیاتت ضرر داره؛بنویس روحت از خشک شدن هر چیزی در عذابه؛اصلا"بنویس من مخالف مدیریت هردم بیلی شما هستم؛یه چیزی بگو دیگه.نیکوکار:نه بابا،اگه از خشک شدن بنویسم بهش بر می خوره!آخه اون چند دوره متوالی خودش رئیس بوده؛شاهد این همه خشک شدنها بوده؛می ترسم بهش بر بخوره و موافقت نکنه!گناهکار:اخوی جان،کجای کاری!چقدر ساده ای!اگه قرار بود بهش بر بخوره که تا حالا خورده بود!برو؛برو درخواستتو بنویس اخوی؛مطمئن باش که قبول میکنه؛اون از خداشه که امثال تو اونجا نباشند!دوس نداره کسی از دو دوره متوالی ریاستش که سرآغاز خشکیدن هر چیزی بود حرفی بزنه!برو عزیزم؛برو اینو بهانه کن و زودتر بنویس.مرد نیکوکار آرام آرام از بالای دیوار پایین می آید و به سمت اتاقش می رود.لحظه ای به کلام مرد گناهکار می اندیشد و سپس به قصد نوشتن درخواست انتقالی؛کاغد و قلم را مهیا می سازد.می نویسد آنچه را که نمی بایست می نوشت!رئیس سازمان محیط زیست نیز به محض رویت درخواست مرد نیکوکار،با انتقال او موافقت می کند و مزاحمتش را کم!بیچاره مرد نیکوکار!از روزی که پا به جهنم گذاشته؛هم قیف هست و هم قیر هست و هم قلچماق.بخشکی شانس! هی که هی! فرزاد هخامنشی