با خودم گفتم امشب باید زودتر بخوابم، تاصبح بتونم درست و حسابی بیدار شم و برم وزارت امور خارجه.آخه حامل نامه ای هستم از استاد شاکری،دانشیار و عضو محترم هیئت علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران برای جناب آقای جلوداری مدیر محترم دفتر مطالعات سیاسی و بین الملل وزارت امور خارجه.صبح بیدار شدم و صبحانه مفصلی خوردم.سپس حرکت کردم به سمت ساختمان اداره کل آموزش و توسعه نیروی انسانی وزارت خارجه واقع در خیابان آقائی نیاوران.جلوی ساختمان مربوطه لحظه ای توقف کردم که نگهبان آن با سوتش به من هشدار داد که توقف ممنوع است و باید حرکت کنم. ناچارا" کمی پائین تر ماشینمو پارک کردم و عازم ساختمان اداره کل آموزش شدم.پس از طی مراحل اولیه بازرسی،از درب ورودی گذشتم و رفتم سمت باجه اطلاعات.سلام دادم و گفتم:خسته نباشید،میشه بفرمائید اتاق جناب آقای جلوداری کدومه؟ پرسید:کدوم جلوداری؟ گفتم:مدیر محترم روابط بین الملل.در جواب فرمودند:طبقه سوم،اتاق هشت،با آسانسور برو.از آسانسور استفاده کردم و رفتم به طبقه سوم.درب اتاق هشتو زدم و وارد اتاق رئیس دفتر جناب جلوداری شدم.مث همیشه و همه جا، دانستم که قبل از رسیدن به اتاق اصلی،می بایست قبلا" از محضر مبارک رئیس دفتر ایشان کسب اجازه نمایم.رئیس محترم دفتر مکثی کرد وپرسید:بفرمائید،امرتون چیه؟گفتم:با جناب جلوداری کار دارم،حامل نامه ای هستم از دوستانشون.گفت:بفرمائید نامه را تحویل بدید.گفتم:چشم،ولی ضرورت داره که شخصا" ایشان را زیارت کنم.گفت:باشه،به اطلاع ایشون می رسونم.نامه را تحویل دادم و ایشون رفتند اتاق مدیر.پس از چند لحظه برگشت و گفت:بفرمائید داخل.قدری خودمو جمع و جور کردم و وارد اتاق زیبائی شدم که در انتهای آن جناب جلوداری روی صندلی قهوه ای رنگی نشسته بود.سلام دادم و نزدیکتر شدم.جناب مدیر فرمودند:بفرمائید بنشینید. تقریبا"روی نزدیکترین صندلی به میز کار ایشان نشستم و با عرض ببخشید که مصدع اوقات شریف حضرتعالی شدم،کلام را منعقد کردم.جناب جلوداری همچنان مشغول مطالعه نامه بود که زیر چشمی نگاهی کرد و گفت:ظاهرا" استاد از شما خیلی تعریف کرده! گفتم:لطف دارن.فرمودند:معمولا"استاد از کسی اینجوری قاطع تعریف نمی کنند! گفتم:بنده نوازی فرمودند.جناب جلوداری چشاشو ریز کرد و دستی به محاسنش کشید و پرسید:پس میخواهید وارد دنیای دیپلماتها شوید!!بدون درنگ گفتم:چیزی از دنیای دیپلماتهای شما کم ندارم! یکه خورد و سریع سرشو ازمطالعه نامه به سمت من چرخوند و گفت:احسنت!حالا بگو ببینم به دیپلمات شدن علاقه مندی یا به دیپلماسی؟گفتم:دیپلماسی حرفه دیپلماتهاست.پرسید:پس حرفه سیاستمداران چیه؟اونا که خودشونو بیشتر از هرکسی در این عرصه صاحب نظر می دانند.گفتم: سیاست تو این عرصه با دیپلماسی فرق داره،سیاست به اهداف و خط مشی هائی گفته می شه که در جهت رسیدن به آن اهداف طرح میشه، ولی دیپلماسی از نحوه اجرای آن سیاستها در خارج از کشور و نسبت به دول بیگانه بحث میکنه،در حقیقت دیپلماسی تدوین سیاست خارجی و اجرای آن توسط دولته. پرسیدند:از حقوق دیپلماتیک چه تعریفی داری؟ گفتم حقوق دیپلماتیک در خصوص اعمال و نظامات روابط خارجی دولت و نمایندگی او در خارج بحث میکنه،به عبارتی هم از امور بین الملل سخن میگه و هم از نحوه اجرای آن.ضمنا"موضوع حقوق دیپلماتیک هم، روابط سیاسی خارجی است که بین دولتها برقرار می شه.جناب جلوداری مجددا"پرسید:اطلاعی از تاریخچه روابط دیپلماتیک داری؟گفتم تاحدودی! میدونم که تاریخ دیپلماسی ارتباط مستقیمی با تاریخ انسان داره،ولی با آنکه قدمت باستانی داره،نمی توان برای آن یک آغاز تاریخی قائل شد.ادامه دادم،که دولت شهرهای ایتالیاو در راس آن ونیز در توسعه و تکامل دیپلماسی،بیش از همه نقش داشته و تاسیس سفارتخانه های دائمی به منظور کسب اطلاع مداوم از تحولات دیگر دولت شهرها،برای نخستین بار توسط آن دولت شهرها صورت پذیرفته است.جناب آقای جلوداری ظاهرا"در صددکشف چیزی بود که لاینقطع سوال طرح می کردند!! مکثی کرد و دست راستشو گذاشت رو پیشونیش و قدری خاروندش و سپس رو به من کرد و پرسید:به نظر شما در برقراری رابطه دیپلماتیک چه شرایطی لازم است؟پاسخ دادم:مجموعا"رابطه دیپلماتیک بین دولتها ایجاد میشه،دولتها نیز قبلا" باید یکدیگر رو شناسائی کنند و در برقراری رابطه توافق کرده باشند.گفتگوی فی مابین به علت زنگ خوردن گوشی همراه جناب جلوداری قطع شد. جناب جلوداری عذرخواهی کردند و فرمودند:باید سریعا"برم ساختمان،(منظورشان ساختمان اصلی وزارت خارجه بود) و گفتند:جناب هخامنشی، میتونم فردا صبح،مکثی کرد و به دفترچه ملاقاتها نگاهی انداخت و سپس گفت،آره،ساعت ده صبح فردا منتظر شما باشم؟خواهشی دارم که سر وقت تشریف بیارید،گفتم: چشم،با کمال میل.فرمودند:شاید هم فال باشد،هم تماشا!! درست و حسابی متوجه منظور و بیان غیرمتعارفش نشدم.دست دادم و خداحافظی کردم تا صبح فردا.تو راه همش به این می اندیشیدم که منظور جناب جلوداری از فال و تماشا چی میتونه باشه! شاید چیزی در من دیده و یا چیزی کشف کرده،نمی دونم،خدا می دونه.خلاصه روز و شب سپری شد و ساعت ده صبح و حضور مجدد فرا رسید. وقتی جلوی ساختمان اداره کل آموزش رسیدم،مشتاقانه وارد شدم و به سوی اتاق هشت طبقه سوم از آسانسور بالا رفتم.رئیس دفتر جناب آقای جلوداری همینکه منو دید فرمود:بفرمائید داخل، جناب رئیس منتظرتون هستند.در زدم و رفتم داخل،جناب جلوداری فرمود:خوشحالم که سر وقت اومدی،معلومه توجه داری!فرمود: جناب هخامنشی معطل نکن که باید بریم خدمت جناب مدیرکل.گفتم:مزاحم نشم آقا!اگه مزاحمتونم میرم یه روز دیگه میام! گفت: کجا!موضوع شماست آقا،واسه شما میریم اونجا! زود باش بریم.به همراه جناب جلوداری رفتیم به سمت ساختمان مدیر کل.تو بین راه ایشان فرمودند:آفای هخامنشی،ملاقات مهمی برات ترتیب دادم،سعی کن سنجیده تر و محکمتر از قبل سخن بگی!پرسیدم با کی آقا،باکی؟ فرمودند:این یک شانسه که بهت رو کرده،میریم تا باجناب مینائی ملاقات کنیم.ایشان باید در مورد شما تصمیم بگیرند! ناراحت نباش،من آنجور که لایق بودی معرفی کردم شما را !امکان داره ازت سوالاتی بپرسه،آمادگی که داری!گفتم:اگه خداوند کمک کنه بله.وارد محوطه ساختمان که شدیم هم زیبا بود هم سنتی! پر گل و گیاه و درخت.مث همه جای نیاوران.به همراه جناب جلوداری وارد اتاق مدیرکل شدیم،رئیس دفتر مدیرکل همینکه جناب جلوداری رو دید مث فنر بلند شد و تقریبا"تعظیم کرد،بدون مانع رفتیم داخل.جناب آقای مینائی بر خلاف جناب جلوداری وسط میز کنفرانس نشسته بودند،ظاهرا"تموم کاراشو هم رو همون میز وصندلی انجام می داد.سلام دادیم و به احترام جناب جلوداری بلندشدن،من هم از این فرصت استفاده کردم و باهاش دست دادم.کاری که در ابتدای معرفی خود به جناب جلوداری ازش محروم شدم.جناب مینائی ابتدا بخشی از پوشه ها را به سمت راست میز هدایت کرد و سپس فرمود:خب،جناب جلوداری،گل سرسبدت اینه؟خودتو معرفی نمی کنی جوان؟گفتم:چشم،باعث افتخار منه که چنین فرصتی به من داده شده تا در کنار شما بزرگان و فرهیختگان قرار بگیرم،من فرزاد هخامنشی هستم.فرمودند:کی هستی؟گفتم فرزاد هخامنشی.فرمودند:یعنی فامیلی حقیقی شما هخامنشیه؟گفتم:بله قربان.نگاهی به جناب جلوداری انداخت و با ایما و اشاره سر و ابرو به من فهموند که این فامیلی به درد وزارت خارجه نمی خوره!!ادامه دادم،جناب مدیر کل،نیومدم اینجا تا چیزی رو از شما مطالبه کنم،و بلافاصله بدون اینکه بهش فرصت اظهار نظر بدم،براش حکایت رفتن زرتشتیها به هندوستان را گفتم که چطور موبد موبدان،به مهاراجه هند فهماند که ما سر بار شما نیستیم!جناب مینائی قدری آروم شد و برافروختگی چهره اش فرو نشست.با حیرت به من نگاه میکرد و تا خواست چیزی بگه،دوباره ادامه دادم:من نیومدم استخدام وزارت خارجه شم،فقط اومدم تا به شما برسونم که امثال من،تو این مملکت زیادند که میتونند و لایق آن هم هستند تا عنوان شاگردی شما را یدک بکشند.ما هم دانش آموخته های همون کلاسی هستیم که شما یار دبستانی اونو می خوندید! منتها شما قدری جلوتر راه افتادید و ما دیرتر!بلند شدم و گفتم:اگه اجازه بفرمائید،مرخص شم!سپس با ذکر یک جمله، گفتم:جناب آقای مینائی،من عاشق نامم هستم،همچنان که به مذهب و میهنم نیز عشق می ورزم.فرمودند:بفرمائید بنشینید آقا! من که چیزی نگفتم!مکثی کرد و گفت: باید اقرارکنم که واقعا"با هوشی!شروع کرد به سوال پرسیدن و شناخت نسبی پیدا کردن از من.بعد رو کرد به جناب جلوداری و گفت:ایشان به نحو مطلوبی به سخنوری مسلط هستند، ترتیب سخنرانیشو بده!! یه لحظه احساس بدی از توصیه جناب مینائی به من دست داد و خواستم چیزی بگم که جناب جلوداری زد به پشت پام تا ساکت بمونم.جناب جلوداری خطاب به جناب مینائی گفتند:قربان تاریخ و ساعتش را شما مشخص می فرمائید؟بلافاصله جناب مینائی در جوابش فرمودند:فردا عصرساعت شش تو آمفی تئاتر ساختمان دو.سپس به مزاح فرمودند:باید ببینیم اونجا هم مث اینجا بلبل زبونه! آنگاه جناب مینائی با هر دوی ما دست دادند و ما را تا دم در اتاقشون بدرقه کردند.همین که از دفتر جناب مینائی بیرون اومدیم،جناب جلوداری رو به من کرد و با محبت مرا به اسم کوچک مورد خطاب قرارداد و فرمود:فرزاد جان،شما محبت کنید فردا صبح زودتر تشریف بیارید،لازم است تا قبل از رفتن به سالن آمفی تئاتر قدری با هم کار کنیم. گفتم:چشم استاد.خندید و پرسید:یادت می مونه این جمله؟گفتم:آره استاد فردا صبح حتما"اینجام.فرمود منظورم چیز دیگری بود!عیبی نداره! زود متوجه شدم که منظور جناب جلوداری بکار بردن جمله چشم استاد است.سریعا"شعری از سعدی خواندم تا محترمانه بهش برسونم که من علاوه بر اینکه متوجه احساسات و عواطفش هستم،خود نیز بی توجه به معیارهای انسانی در مراوده هائی اینچنینی نیستم.خواندم:به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم/شمایل تو بدیدم و نه عقل ماند و نه هوشم.نگاهی کرد و فرمود:خوبه،آقای دیپلمات شاعر،یا شاعر دیپلمات.بوسیدمش و خدا حافظی کردم تا فردا.تو راه در خودم بودم و اندیشه آخرین کلام جناب جلوداری!همش تو فکر فرمایش( یادت می مونه این جمله)استاد بودم.بعد از چند دقیقه،به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود:در چنین مقام و مکانی تنها چیزی که از ارزشهایش هیج وقت کاسته نمی شه،ارادت صاحب منصبان امروز به اساتید دیروز خود است.شاگردانی که امروز به مقام استادی نائل آمده اند،همچنان خود را مدیون آموزش هایی می دانند که از مکتب استاد آموخته اند.جناب جلوداری این سنت حسنه دیپلماتها را چه زیبا و عارفانه به من انتقال داد.بابت این آموزش ممنونم از ایشان.شب را سر کردم و صبح ساعت هشت خدمت جناب جلوداری رسیدم و ایشان به محض دیدنم فرمود:فرزاد جان تا چند دقیقه دیگه میهمان مهمی داریم.گفتم:پس اجازه بفرمائید رفع زحمت کنم.فرمودند:کجا آقا،اتفاقا"برای دیدن شما تشریف فرما می شن! (با خودم گفتم برای گذشتن از این اتاق باید از چند خوان بگذرم) فرمودند:انشاالله که آماده ای؟باید به برخی سوالات این مقام محترم پاسخ بدی.گفتم:انشاالله.حدود چهل دقیقه از ورودم به اتاق جناب جلوداری گذشته بود که فردی با قامت بلند و ریشی کشیده و ظاهری جنتلمن وارد اتاق ایشان شدند.جناب استاد از پشت میزشان بلند شدن و به طرف ایشان رفتن برای دست دادن و روبوسی.جناب بلند قامت سریعا"فرمودند:خب مبارکه جناب جلوداری! کشف جدید، ایشان هستند؟ جناب جلوداری در پاسخ فرمودند:بله ایشانند. آقای بلند قامت دستی به کتش کشید و آروم پشت صندلی، روبروی من نشست.بدون هیج مقدمه ای پرسید:جناب هخامنشی، به نظر شما وظیفه بدیهی یک دیپلمات چیه؟گفتم:تنظیم اهداف سیاست خارجی دولت متبوع و تشریح آنها در خارج از کشور.پرسید:بعد؟گفتم: تلاش برای ترغیب دیگران به تعدیل سیاستهای خود جهت انطباق با اهداف مورد نظر.فرمودند:فرق یک دیپلمات با سیاستمدار چیه؟گفتم: حوزه کار سیاستمدار مربوط به نظریات سیاسی،دانش حکومت کردن و روابط و سیاست بین الملل است.ولی وظیفه دیپلمات،وادار ساختن دول دیگر به فهم وضعیت خاصی است که دولت وی با آن روبروست، وظیفه دیپلمات موفقیت در تغییر اعمال و رفتار یک دولت خارجی به نفع منافع دولت متبوعشه.ادامه دادم که مذاکره و بکارگیری شیوه ها و فنون آن یکی از اساسی ترین وظایف دیپلماتها در گفتگو با دیگران بشمار می رود.گفتم:به عبارتی از مذاکره دیپلماتیک به معنای اخص کلمه باید تحت عناوین فن،هنر،علم،و شم قوی یادکرد. فرمودند:چگونه این فن و تکنیک را فرا می گیریم؟ گفتم:از طریق مطالعه تجربیات پیش کسوتان و تمرین مهارتها.فرمودند:اگر مذاکره دیپلماتیک را علم تلقی کنیم چی؟گفتم:در آن صورت باید به منزله یک دیپلمات به قواعد و اصول این علم عالم بود.فرمود: و هنر؟گفتم: ضرورت داره تا ذوق این هنر را در دیپلماتها پرورش داد.سری تکان دادند و گفتند:بسیار خوب،بسیار خوب.لختی درنگ کردند و مجددا"پرسیدند:به نظر شما حدود و چارچوبهائی که یک دیپلمات در روابط با سایر کشورها مجبور و مکلف به حفظ و رعایت آن هست کدومند؟ گفتم:یک دیپلمات نباید با معیارها و ارزشهای جامعه خودش و اخلاق فردی خودش وارد پروسه مذاکره بین المللی بشه و بخواد برخوردهای خود را  در چنان مذاکراتی طراحی کنه،چون ارزشهای حاکم بر جامعه داخلی با اولویتهای جامعه بین المللی لزوما"یکی نیستند.ادامه دادم:جامعه جهانی یک جامعه مرکب ازکشورهای مستقل با سیستمها و ایدئولوژی های مختلف است که هر یک بنا به مقتضیات و مصالح ملی خودشان با دیگران ارتباط دارند،طبیعی است که اولویت آنان حفظ منافع و مصالح ملی خودشان است،نه توجه به عواطف و هیجانات و احساسات دیگران.پرسید:کمیت و کیفیت روابط سیاسی محصول چه عواملی است؟ گفتم:عواملی از قبیل قدرت اقتصادی،جمعیت،نوع حکومت،جغرافیا و تاریخ و فرهنگ آن کشور.از انجا که پاسخ سوال ماقبل را کامل نداده بودم و اسم جناب بلند قامت را هم نمی دونستم، گفتم:جناب استاد،جامعه داخلی به هر صورتی که باشد یک جامعه متشکل و متمرکزه که افراد آن کم و بیش وفاداری خود را به حکومت مرکزی ابراز میدارند،ولی در جامعه جهانی،مرکزی برای وفاداری کشورها،خارج از منافع ملی آنان وجود نداره و حق حاکمیت به آنان اجازه می ده که هر یک،راهی را که مقتضی و مناسب خود می دانند انتخاب و تعقیب نمایند.اونا دنبال تحصیل قدرت و تلاش برای حفظ و ازدیاد قدرت در جامعه جهانی هستند و کشورها در روابط متقابل خود در صحنه بین المللی همیشه اهدافی رو تعقیب می کنند که با اهداف کشورهای دیگر همسان نیست،به عبارتی مقاصد و اهدافی که کشورها در روایط بین الملل در صدد تحصیل و حفظ آن هستند،منافع ملی نامیده می شه.سوال فرمودند: به نظر شما ارزشهای حیاتی منافع ملی کدوما هستند؟گفتم: امنیت ملی و صیانت ذات کشور،رفاه اقتصادی،حفظ و ازدیاد قدرت کشور در روابط با سایر کشورها و کسب پرستیژ.دوباره سوال فرمودند:چه عواملی میتونه امنیت کشورها را به خطر بندازه؟گفتم:ظهور و توسعه یک ایدئولوژی که مخالف ایدئولوژی حاکم بر کشور باشه،پیشرفت اقتصادی کشور همسایه،اتکا و وابستگی زیاد به یک کشور خاص،عدم ثبات اجتماعی،موقعیت نا مساعد جغرافیائی و افزایش قدرت نظامی کشور همسایه ولی دشمن.جناب استاد شکری کرد و چایش را نوش جان کرد.سپس نگاهی به جناب جلوداری انداخت و گفت:مبارکه انشااله. ایشان هنگام خداحافظی وقتی با من دست می داد،نگاهی به کت و شلوار بسیار شیکش انداختم و ریش کشیده اش،بخود گفتم خوب بود ازش می پرسیدم این شخصیت دوگانه در عالم دیپلماتها، منشاء اش از کجاست؟بهرحال پرهیز کردم و سکوت!! بعد از رفتن مرد بلند قامت،از جناب جلوداری پرسیدم:اسم شریف ایشان چی بود استاد؟ فرمودند:جناب علم الهدی.چای خود را نوشیدم و از جناب جلوداری رخصت طلبیدم،تا عصر، ساعت شش دوباره برگردم واسه حضور در سالن آمفی تئاتر ساختمان شماره دو.عصر شد و ساعت پنج وارد ساختمان آموزش شدم، مشتاقانه به طرف دفتر جناب جلوداری رفتم.ایشان از اینکه جلوتر اومده بودم خیلی خوشحال شدند و بعد از ذکر توصیه های لازم به من،فرمودند:بریم سالن بخت و اقبالت!همینکه وارد سالن شدیم جناب جلوداری شدیدا" شوکه شدند.من هم نگاهی به افراد داخل سالن انداختم دو نفر از پنچ نفر نشسته بر روی صندل سالن را شناختم،جناب علم الهدی و جناب مینائی را.به اتفاق جناب جلوداری برای عرض سلام و ادب به آنان نزدیک شدیم.تقریبا"همه متوجه من بودند و همینکه به یکی نگاه می کردم سریعا" با چرخش چشمانش به زاویه ای دیگه مواجه می شدم.احساس کردم باید رفتارمو اصلاح کنم،باید فرصت بیشتری بدم تا خوب وراندازم کنند،نباید بیش از حد سرمو بلند کنم، اینجا هنگام گوش فرا دادن به سخنان بزرگان باید چشم بر خاک بدوزی و در جواب هر کلامی باید بله قربان و چشم قربان را بیاموزی.با خود گفتم:هنوز زود است چشم در چشم شدنت فرزاد!جناب مینائی دستمو گرفت و قدری از بزرگان فاصله گرفتیم،فرمود:جناب هخامنشی،راه زیادی اومدیم تا به اینجا رسیدیم،این اتفاق چه با شما،چه بی شما،برای اولین باراست که تو این سالن و با حضوری اینچنینی از شیوخ وزارتخونه روی داده است.پس تلاشت رو بکن،وقتی پشت تریبون قرار گرفتی خوب نگاه کن،رو به روت بالاترین مقامات وزارتخونه مستمع سخنانت هستند،جناب هخامنشی،اینا شیوخ وزارت خارجه هستند که برای اولین بار در مورد یک موضوع کم اهمیت اینجا جمع شده اند،سعی کن تا این موضوع کم اهمیت را با اهمیت جلوه بدی.اجازه خواستم و رفتم پشت تریبون:پس از سلام و عرض خیر مقدم به مدعوین!! محترم،سخنرانی خود را از ماهیت مذاکرات بین المللی و شیوه های مختلف مذاکره آغاز کردم و سپس به خصوصیات لازم برای مذاکره کنندگان و مرحله تشخیص و شناخت فرصت پرداختم و نهایتا"پس از ذکر و توضیح تاکتیکهای مذاکرات دیپلماتیک،چند توصیه هم به مذاکره کننده اصلی در مذاکرات مهم داشتم.در حین سخنرانی چندین مرتبه مورد لطف و مرحمت عالیجنابان قرار گرفتم.بیش از همه چهره بشاش و متبسم جناب استاد جلوداری برایم دلنشین بود و جلوه گر.وقتی استاد را از خود راضی دیدم حقیقتا" به خود بالیدم.انتهای سالن پچ پچ ها شروع شد و سفارشها داده شد.جناب مینائی به همراه جناب علم الهدی به من نزدیک شدند و فرمود:جناب هخامنشی شما از فردا صبح به مدت شش ماه جهت گذروندن دوره مورد نظر می بایست تمام وقت،در خدمت باشید.کاراتو بکن و بدان که از فردا جز آموزش،و باز شدن دریچه ای جدید،خبر دیگری نیست!با بالا کشیدن ابروانش مجددا" فرمود،جز این خبری نیست برات !!جناب هخامنشی از فردا صبح باید بگی سلام دنیای جدید!!بعد از شش ماه دوره مقدماتی به ماموریتهای زیادی رفتم،تقریبا"به پانزده کشور افریقائی و اروپائی سفر کردم،در کنفرانسهای زیادی به اتفاق مقامات مافوق شرکت نمودم،تا اینکه به عنوان نماینده و سخنران ایران در بخش نخست کنفرانس فائو  تحت عنوان مبازه با گرسنگی به پاریس اعزام شدم.فائو مخفف سازمان خوار بار و کشاورزی سازمان ملل متحد و اولین آژانس تخصصی آن است که با هدف از بین بردن سوء تغذیه و گرسنگی بعد از جنگ جهانی دوم در اکتبر 1945 در ایالت کبک کانادا تاسیس شده  و به کشورهای در حال توسعه برای گسترش تسهیلات آموزش و پرورش و ایجاد موسسه های مناسب کمک می رسونه.بهرحال عصر بیست پنجم شهریور مطابق با پانزده سپتامبر هواپیمای ما تو فرودگاه اورلی که در جنوب پاریس است به زمین نشست.عجب زیبائی خیره کننده ای داره این شهر پاریس!نام پاریس برگرفته از نام گروهی از افراد قوم گل به نام پاریزی هاست، مشهورترین نام پاریس،شهر نور است که ریشه در  مرکزیت این شهر در زمینه علم و تحصیلات و پرنور بودن این شهر در شبها داره.رود سن دقیقا"از میانه این شهر می گذره که آن را به دو بخش جزیره مانند تقسیم کرده،بخش کوچکتر آن ایل سن لوئی نام داره و بخش بزرگتر آن ایل دو لاسیته.برج معروف ایفل هم در کناره همین رود،سر به فلک کشیده.معروف است که این برج به مناسبت صدمین سال انقلاب فرانسه ساخته شده که بنام سازنده آن یعنی گوستاو ایفل نیز نام گذاری شده است.پاریس علاوه بر ایفل،جاهای دیدنی زیادی داره که ازجمله آنان موزه لوور است که به عنوان بزرگترین موزه جهان شناخته شده و تمرکز آن روی هنر،تاریخ بشر و فرهنگ است.در همین موزه است که تابلوی بانوی صخره ها،تابلوی مونالیزا و شام آخر لئوناردوداوینچی جلوه گری می کنند.غروب که شد بر خلاف سنت،گشت و گذاری داشتم تو شهر،واقعا"شبهای پاریس زیباست،حقا که لقب شهر نور برازنده این شهر است.شب هنگام وقتی قدم به شانزالیزه می گذاری مسحور کننده است و رویائی،پر از نور و پرتوهای آسمانی.شانزالیزه،خیابانی بجا مانده از قرن هفدهم میلادی است با درختانی زیبا در حاشیه خود.این خیابان در حدفاصل میدان کنکورد و تاق نصرت تریومف قرارگرفته و یکی از مهمترین مراکز خرید و تفریح در پاریس است.فرانسوی ها به آن لقب زیباترین خیابان جهان داده اند.در منتها الیه خیابان شانزالیزه میدان کنکورد قرارگرفته که سفارت آمریکا نیز در آن مسیر قراردارد.پس از گشتی جانانه به سفارت برگشتم،دوشی گرفتم و زود خوابیدم تا صبح آمادگی کامل برای سخنرانی فردا داشته باشم.صبح زود بیدار شدم ابتدا نمازم را خوندم و سپس مروری چندباره به رئوس مطالب قابل طرح در کنفرانس انداختم.ساعت نه صبح به اتفاق دیگر همکاران سوار ماشین سفارت شدیم تابه مقصد محل برگزاری کنفرانس که تقریبا" سه خیابان با سفارتخانه ایران فاصله داشت برویم.ابتدا به محوطه ساختمان کنفرانس رسیدیم.به محض پیاده شدن از ماشین استقبال گرمی از حضور مقامات ایرانی به عمل آوردند.سریعا"به سمت تالار زیبائی هدایت شدیم که داخل آن از نمایندگان یکصدوبیست کشور جهان به نحو شایسته ای پذیرائی می کردند.ناخوآگاه به یاد سروده زیبای شاعره بزرگ پروین اعتصامی افتادم "اولین شرط است خویشاوند را/تا بجوید گمشده پیوند را" به خود گفتم:اینگونه تکریم مدعوین،اولین اصل از اصول دیپلماسی است،که لازم است در آموختنش از فرانسوی ها،سایر دول تردید به خود راه ندهند.پس از پذیرائی مقدماتی در تالار و گفتگوهای کوتاه دوستانه با برخی نمایندگان هیئت ها،به سمت سالن اصلی روانه شدیم.سالن اصلی کنفرانس بسیار شیک و مدور شکل بود که تنظیم نور چلچراغهای آن به نحو مطلوبی فضای کنفرانس را تحت شعاع تلالو خود قرارداده بود.هیئت ها هر کدام به سمت صندلی های مبلمان شکلی که از قبل با شماره و نام هیئت تعیین شده رفتند و نشستند.ابتدا از سوی دبیر کنفرانس به نمایندگان یکصد و بیست کشور شرکت کننده و دهها سازمان بین المللی دولتی و غیر دولتی حاضر، خیرمقدم گفته شد.سپس رئوس برنامه ها و اهداف کنفرانس قرائت گردید.آغاز بکار کنفرانس با سخنرانی کوتاه ریاست کنفراس رسمیت یافت و پس از آن نماینده اوگاندا در خصوص فقر و گرسنگی میلیونها نفر از هموطنان خود سخنرانی کرد که به حق بیشتر نمایندگان حاضر در کنفرانس تحت تاثیر بیان دردمندانه او قرار گرفتند.سخنران دوم،نماینده محترم ترکیه بود که از همان ابتدا فقر و گرسنگی را از بارزترین پیامدهای توزیع ناعادلانه ثروت در جهان بر شمرد و معتقد بود که تاثیر این پیامد بر جمعیت آفریقا به نحو نامطوبی نمود یافته است.پیشنهاد نماینده ترکیه،مشارکت عملی کشورها در حل مشکل گرسنگی مردم آفریقا بود،که از سرمایه گذاری شروع و تا بخشودگی قسمتی از بدهیهای معوقه کشورهای توسعه نیافته قاره آفریقا پایان می یافت.سخنرانی گرم نماینده ترکیه با کف زدنهای حاضرین در جلسه به پایان رسید.سومین سخنران از پیش تعیین شده نماینده ایران بود که من این وظیفه خطیر را به عهده داشتم.وقتی نام سومین سخنران اعلام گردید،متوجه شدم نماینده امریکا که زنی میانسال بود از جایش بلند شده تا به اتفاق سایر حضار شروع به کف زدن نماید.من باخبر بودم که مذاکره کنندگان آمریکائی در مذاکراتشان،بیشتر مایلند تاثیر دوستانه ای برطرف مقابل خود بگذارند،تا اینکه آدم دقیقی باشند.از کنار نماینده آمریکا با لبخند و نگاهی ممتد گذر کردم تا پشت تریبون خطابه قرار گیرم.در آغاز سخنرانی،ابتدا به حاضرین در کنفرانس سلام دادم و سپس با مکثی چند ثانیه ای که همراه با نگاه جستجوگرم بود فضای کنفرانس را تحت شعاع سکوتم قرار دادم.سکوتی معنا دار تمام فضای کنفرانس را فرا گرفت.همه منتظر شروع سخنرانی من بودند.به یکباره ادامه دادم،آیا حضار محترم تمایلی به استماع چرائی مکث در ابتدای سخنانم را دارند؟سرها همه به علامت رضا به جنبش افتادند.گفتم همکاران محترم،دلیل اینکه بعد از عرض ادب و احترام،سکوت اختیار کردم و مکث،این بود که خود را در میان گلستانی با گلهای رنگین و زیبا یافتم که از هر بوته آن رایحه ای دلنشین و امید بخش به مشام بشریت استشمام می گردد،همکاران و مدعوین  گرانقدر،گلستانی که در ذهنم به تصویر کشیدم جایی نیست جز سالن این گردهمایی؛و گلهای زیبای آن چیزی نیست جز حضور مهربانه شما برای محو معضل بزرگ گرسنگی در جهان.(به یکباره فضای سالن با کف زدن مستمر و یکپارچه حضار منفجر شد)ادمه دادم:نیک می دانید که تقریبا"هشت قرن پیش،از میان ملت عاشقم،شاعری عارف و عارفی عاشق بنام شیخ مصلح الدین مشرف بن عبداله مشهور به سعدی شیرازی شعری جاودانه سرود تا بر سر در بزرگترین و مهمترین دستاورد تاریخ بشریت یعنی سازمان ملل متحد نقش بندد.آری سرود:بنی آدم اعضای یکدیگرند/که در آفرینش ز یک گوهرند/چو عضوی بدرد آورد روزگار/دگر عضوها را نماند قرار.این بیانی لاهوتی از زبانی ناسوتی،در توجه و اهتمام بشریت به ضرورت زدودن رنج گرسنگی از پیکر نحیف و تکیده انسانهائی است که همنوع ما هستند.همچنانکه ارسطو می گوید:اجتماع همچون یک تن است که چون عضوی دردمند شود دیگر اعضا نیز از آن تاثیر می پذیرند و اگر عضوی لذت برد،سایر اعضا نیز لذت می برند.آنچنان که در کتاب مقدس آمده:مابسیاریم،ولی همچون یک تن واحد هستیم.و باز نیز آنچنانکه لانگ فو شاعر آمریکایی می گوید:همه کسانی که براین زمین پهناور سکونت دارند،هر مرتبه و هر ارزشی که داشته باشند،از همان ابتدای تولد با یکدیگر پیوسته اند و از یک خاک و گل سرشته شده اند.حضار محترم امروز در اغلب مناطق آفریقا زندگی نزاعی است تلخ،برای سیر کردن شکم گرسنه و چشمان منتظر و از حدقه برون زده کودکان و زنان و سالخورده گانی که در حسرت یک دل سیر،شب راسپری می سازند و در خواب گرسنگی خویش،رویای تکه نانی را به تصویر می کشند.اما ما عاشقیم! آیا رواست که چنین عاشقی،لحظات انتظار معشوقش را نادیده انگارد و غیر مسئولانه از سر کوی او گذر نماید؟هرگز چنین مباد!!(براستی که اینبار نیز، فضای در سکوت غرق شده سالن کنفرانس با کف زدنهای ممتد منفجر گردید)ادامه دادم:آری ما عاشقیم،عاشق بشریت،به آنچنان عشقی که مولای ما،بزرگ پرچمدار عدالت عالم بشریت،امام معصوم،علی بن ابیطالب(ع) در توصیه خودبه فرمانده بزرگش،مالک اشتر در ماموریت مصر فرمود:ای مالک در این ماموریت با انسانهایی مواجه خواهی شد که یا در دین با تو شریکند یا در انسانیت با تو همنوع،مالک مبادا که میان آنان فرقی بگذاری،مالک برحذر باش از خشم خداوند.آری ما عاشقیم.عاشق کلامی ربانی از امام معصوم خود حسین بن علی(ع) که به تمام جهانیان توصیه فرمود:شیعه من کسی است که خوبیهای دنیا را ببیند و در زدودن زشتی های آن احساس مسئولیت نماید.آری من از سرزمین عشاق آمده ام،من از سرزمین آموزگاران بزرگ تاریخ آمده ام.آمده ام تا هرچند سهمی ناچیز اما مشارکتی عاشقانه در محو گرسنگی همنوعان خود داشته باشم.(کف زدن مستمرحضار، گاهگاهی رشته کلام را از من می ربود)برای آنکه فضای کنفرنس را با تنوع مواجه سازم اقدام به ذکر تمثیلی عامیانه برای خواص نمودم و سپس رو به نماینده آمریکا کردم و گفتم:شاید کدورتی باشد و گلایه ای،شاید انتظاری باشد و امیدی،اما روایت است که روزی پیرمردی،در راه،جوانی زیبا را دید و پرسید:ای جوان زیبا روی،اسمت چیست؟جوان در پاسخ گفت:اسمم شیطان است!پیر مرد بر آشفت و پرسید:تو با این همه زیبایی که خداوند به تو هدیه داده،چرا بجای شکر،کفران نعمت میکنی؟جوان پاسخ داد:بخدا من شیطانم!پیر مرد که مایوس گشته بود پرسید:اگر تو شیطانی،پس کو دمت؟کو شاخت؟کو دندانهای بیرون زده از دهانت؟جوان گفت:بخدا من فرشته خداوندم!من شیطانم!پیر مرد به اصرارگفت:پس ثابت کن که شیطان هم زیباست،ثابت کن که شیطان دم و شاخ و دندانهای بیرون زده از دهان ندارد!شیطان گفت:من چطور ثابت کنم وقتی که قلم در دست دشمن است و هر جور که بخواهد مرا به تصویر میکشد و هر جور که دلش می خواهد مرا به مردم معرفی میکند!آری پیر مرد،من شیطانم،ولی زیبا!(خنده حضار جو کنفرانس را متحول ساخت و در این بین نماینده آمریکا بیش از همه میخندید)سپس به مزاح گفتم:حال که شیطان زیباست،پس بیائید ما هم عاشقتر و زیباتر از شیطان باشیم!!بیائید با مشارکت خود جهانی زیباتر از آنچه که در آن هستیم خلق کنیم.جهانی بدون کدورت،جهانی که بر سرفصل بیانیه حقوق بشر آن،جمله مغفول مانده امام معصوم ما،حسین بن علی(ع)ثبت شده باشد؛و آن توصیه ملکوتی رانصب العین خود برای تحمل آرای دیگران و زیستن در فضایی مهربانانه تر قرار دهیم،که فرمود:اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.بیائید رنج گرسنگی را از پیکرهای نحیف و رنجور همنوعان خود در سراسر جهان بزدائم و بدور سازیم.سخنانم که به اتمام رسید،آرزوی موفقیت برای همگان نمودم.در حال ترک تریبون بودم که انفجار کف زدنها همچنان فضای کنفرانس را فرا گرفته بود و بیش از همه کف زدن نماینده آمریکا چشم گیر بود که ایستاده و یکنواخت و با لبخند تشویقم میکرد.ناخودآگاه به سمت او رفتم و بهش نزدیک شدم.جلو آمد و به من بابت سخنرانی دلنشینم تبریک گفت(لفظ دلنشین را خودش بکار برد)من هم تشکری کردم و چشم در چشمان آبی رنگش دوختم و لطافت گیسوان بور و  زیبایش را از نزدیک حس کردم.با خود گفتم:حقیقتا" که چهره شیطان از نزدیک فوق العاده زیباست.بی اختیار پرسیدم:آیا بانوی آسمانی اجازه میفرمایند تا ببوسمشان؟یکه خورد و فکر کرد اشتباه شنیده! دوباره گفتم:آیا میتوانم افتخار بوسیدنت را داشته باشم؟با تعجب لحظه ای درنگ کرد و گفت:با کمال میل!یک قدم جلوتر رفتم و او نیز هم.ابتدا دست راستش را به رسم احترام جلوکشید و سپس گونه هاشو به من نزدیک کرد.من بی اختیار دست رو صورتش گذاشتم و به رسم عشاق حدود ده ثانیه بوسه بر لبانش زدم.ابتدا مقاومت کرد و بعد تسلیم شد.در پایان همدیگر را عاشقانه بغل کردیم و به رسم خدا حافظی دستی از سر شوق برای دیداری مجدد دادیم.بعد از این ماجرا نمی دونستم چه اتفاقی خواهد افتاد.ولی آنچه برایم مهم بود پاسخی بود که به ندای قلبم دادم.به ندای قلبی که عاشق بشریت است،نه هیاهوی سیاست! به سفارتخانه برگشتیم و خبری نبود!! روز را سپری کردم و شب فرا رسید،با خاطره اتفاق صبح کنفرانس به خواب رفتم.صبح که بیدار شدم تقریبا"هفده روزنامه و مجله فرانسوی، به داخل اتاقم انداخته شده بود. همه به اتفاق،در اولین صفحه خود، صحنه بوسیدن و معاشقه نمایندگان ایران و  آمریکا را بزرگ به چاپ رسانده بودند و بر بالای تصویر معاشقه ما با تیتری درشت نوشته بودند:غیر متعارف، اما زیبا.بوسه دیپلمات ها.                                                                                    تقدیم به افسانه قصه ها   فرزاد هخامنشی