معصومانه،اما دلتنگ و با اشتیاق برای بازآوردن وضعیتی بازگشت ناپذیر چشم بر آسمان دوخته ایم!غریبانه شوق روزگاری سپری شده را در دل می پرورانیم!روزگاری که دیگر در میان نیست و بازآوردن آن نیز امکان پذیر نیست.هر چند شکوه چنان روزگاری فارغ از ارزیابی ما در باره آن یا احساسات حب و بغض ما نسبت به آن،بدان صورت آرمانی،جز در ذهن ما وجود ندارد.بپذیر که بی جهت با غرق شدن در چنان زمانه ای،ناشیانه به پیله ای که گرداگرد خویش تنیده ایم پناه برده ایم،یا خویشتن را ناباورانه از دنیای  پیرامون خویش بر کنار داشته ایم.آری به دستاویز آن گذشته به ظاهر کامبخش یا با شکوه،نمی توان هر آنچه را که نمی پسندیم به باد انتقاد گرفت.باید بپذیریم که آن گذشته هر گاه به طور عینی مورد تحلیل قرار گیرد لزوما" چنان که می پنداریم از آب در نمی آید.باید بپذیریم که تغییرات بی وقفه جامعه بشری به صرف وازدن و کناره جستن ما از آن،از روی دادن باز نمی ایستند.هر چند گذشته عاشقانه ای که بتوان بدان دل بست هرگز وجود نداشته است،اما تنها چیزی که از اینگونه اندیشیدن زیان می بیند،جامعه نوستالژیک خیال پرداز است!ستاره سال 1400چشمک می زند و ظهور نسلی بیگانه با اندیشه گذشته،با انتخاب گذشته و با هرآنچه که گذشته،در راه است.باید از پیله برون جست و عالمانه به پیرامون خویش نگریست.نسل 1400هیچ دلبستگی به شعار تو،به راه تو،به انتخاب تو و به چرایی اینگونه زندگی کردن و اینگونه زنده ماندنت ندارد.او به دنبال کار است و مسکن است و آزادی.او بر خلاف تو بدنبال زنده ماندن نیست،میخواهد زندگی کند.باید پاسخی برای آن نسل داشت؛باید طرحی نو در انداخت و جهان و جهانیان را از دریچه ای دیگر به تماشا نشست.دردآور است؛اما باور کن که قصه به آخر رسیده است و قصه گو،دیگر قصه ای ندارد.   ف ه