وقتی چشمانم را باز دید و لبانم را بسته؛فریاد برکشید:هان ای تصویر خفته،ای اسکلت تلو تلو خور در تن پوش نهفته؛ای که هیچ نمی بینی،ای که هیچ نمی گویی؛به چه نگاه می کنی؟از چه می گریزی؟تو که در سکوت ممتد به تماشای حوادث نشسته ای؛تو که شاخه های شگفتن را در خود شکسته ای؛دیگر برایم از دیو و دد مگو،هیچ کس زشت تر از تو نیست.این را آینه می گفت.ف ه