سعدی از نگاه استاد کاظم برگ نیسی

مرحوم کاظم برگ نیسی از فرهیختگان بنام آسمان علم و ادب کشور عزیزمان ایران در 10شهریور 1335 در خرمشهر،شهری که تا دهه های بعد همچنان عروس شهرهای ایران لقب گرفته بود به دنیا آمد.تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند.بعد به تهران آمد و در سال ۱۳۵۴ به دانشگاه پلی تکنیک رفت و در رشته برق ادامه تحصیل داد اما بنا به دلایلی از جمله وقوع انقلاب فرهنگی،مدتی در تحصیلاتش وقفه افتاد و همین امر سبب شد تا نیمه کاره آن را رها کند.مرحوم برگ نیسی از آن پس تا پایان عمر به علت تسلطی که به زبان های انگلیسی و عربی داشت به کار ترجمه و تألیف روی آورد و آثار ارزشمندی از جمله «پیش درآمدی بر شعر عربی معاصر»و «ترانه های مهیار دمشقی» از خود بر جای گذاشت.اما ارزنده ترین و ماندگارترین آثاری که او را جاودانه ساخت و نامش را بر تارک آسمان علم و ادب ایران زمین درخشان نمود،زحماتی بود که عاشقانه در نشر کتب حکیم عمر خیام و رباعیات،شرح دیوان حافظ،شاهنامه‌ فردوسی،غزلیات سعدی،غزلیات شمس و مثنوی معنوی متقبل گردید.مرحوم برگ نیسی در ساعت 10 شب 26 تیر ماه 1389 هنگام خروج از محل کارش در کرج به دلیل نقص فنی آسانسور دچار حادثه شد و به پایین سقوط کرد.ابتدا او را با دست و پایی شکسته به بیمارستان هشتگرد کرج منتقل ساختند که به علت فقدان امکانات پزشکی بیمارستان فوق،ناگزیر شدند او را با هلیکوپتر به بیمارستان امام خمینی تهران انتقالش دهند.متاسفانه مرحوم برگ نیسی جراحات وارده را تحمل نیاورد و درساعت 4 صبح چهار شنبه 30 تیر 1389 در سن 54 سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد.پیکر پاک او نیز با معیت جمع کثیری از علاقمندان و اساتید بیشمار؛ساعت 9 صبح روز جمعه اول مرداد 1389 از روبروی بیمارستان امام خمینی تهران به سوی بهشت زهرا تشییع شد تا در قطعه نام آوران بهشت زهرا به خاک سپرده شود.یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.آمین.اما سعدی و کاظم برگ نیسی...مرحوم برگ نیسی در مقدمه تفسیر کتاب ارزشمند غزلیات سعدی با عنوان "بر آستان سعدی"می نویسد"بر آستان سعدی دری به دنیای دیگر باز می شود که در آن عشق بلندترین نغمه موسیقی زندگی است.در میان غزل سرایان شعر پارسی،کسی در هنر عاشقی به پای این رند جهان دیده نمی رسد و کسی نیز مانند او از راز و رمز عشق پرده بر نگرفته است.سعدی زندگی و جهان را زیبا می بیند،زیرا عاشق است؛و عاشق است،زیرا زیبا می بیند.در نگاه سعدی عشق اگرچه از زمین می جوشد،ولی از آسمان نیز می بارد.اگر عشق جان شعر و جان زندگی است،پس کارآمد ترین ابزار تربیت و استوار ترین پشتوانه اخلاق هم هست.فضایل اخلاقی،بی عشق،کالبد بی جان است.به راستی اگر عشق نتواند به کمال اخلاقی بینجامد،چه چیز دیگری می تواند؟پیداست که شعر وسیله گذران زندگی یا کمک معاش او نبود.سعدی بارها به تهیدستی خود اشاره کرده است،اما عزت نفس و مناعت طبع-به زعم اصرار و توصیه دوستان به او اجازه نمی داد که"جوی هنر را به بهای صد گنج شایگان"بفروشد.او جز در مقام عاشق بی تاب و آزرده از فراق یار،ننالیده است.او را هیچ گاه برآشفته و پریشان و نومید یا بیزار از روزگار نمی یابیم.آری "به جهان خرما از آنم که جهان خرم از اوست" فلسفه عمیق اوست که بسان چشمه یی جوشان،گرد و غبار نومیدی و تیرگی و پریشانی را از دل و زبان او می شوید و به همه چیز روشنی و پاکیزگی  و طراوت می بخشد."  با این توضیح و با کسب اجازه از شما خوانندگان بزرگوار،همراه با تفسیر مرحوم برگ نیسی به استقبال دو غزل زیبای سعدی می رویم که بارها با بانگ آسمانی استاد بی بدیل آواز ایران"استاد شجریان"میهمان سکوت عاشقانه شما بوده است.غزل اول... هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم/نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم.(هزار بار تلاش کردم که راز عشق را در سینه پنهان کنم،اما  فایده ای نداشت.زیرا همچون دیگی که آن را روی آتش گذاشته باشند و بی اختیار می جوشد؛من نیز می جوشیدم و می خروشیدم و اینگونه رازم بر ملا می شد) به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم/شمایل تو بدیدم،نه صبر ماند و نه هوشم.(از همان اول مراقب بودم که به کسی دل ندهم،چون می دانستم که چه خطرهایی در عاشقی نهفته است.اما همین که چهره تو را دیدم دیگر نه عقل و هوشی برایم باقی ماند،نه صبری.لذا بی اختیار عاشق شدم) حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد/دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم.(من با گوش دل سخن تو را شنیدم.از این پس پند و اندرز کسانی که مرا از عشق تو پرهیز می دهند دیگر برایم بیهوده و بی معنی است) مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی/که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم.(برای اینکه فتنه و آشوب بر طرف شود فقط یک راه هست؛و آن اینکه تو چهره زیبایت را پنهان کنی و از جلوگری بپرهیزی؛زیرا من طاقت چشم پوشیدن از تو و نگاه نکردن به تو را ندارم.) من رمیده دل آن به که در سماع نیایم/که گر به پای درآیم به در برند بدوشم.(همان بهتر که من شوریده دل به سماع و پایکوبی نپردازم.زیرا اگر با پای خود به مجلس سماع وارد شوم،در اثر جد و شور و حال از هوش خواهم رفت و ناگزیر باید مرا به دوش بگیرند و از مجلس بیرون ببرند) بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب/که دیده خواب نکرده ست از انتظار تو دوشم.(امروز به قصد آشتی با من بیا و امشب در آغوش من جای بگیر.زیرا از دیشب چشم من به انتظار تو تا صبح بیدار مانده است و به خواب نرفته است) مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم/که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم.(مرا بی آنکه درک کنی و متوجه ابراز علاقه و عشقم شوی،به هیچ فروختی و رهایم کردی؛اما من آنقدر دوستت دارم و به تو علاقمندم،که یک تار مویت را با دنیا عوض نخواهم کرد)به زخم خورده شکایت کنم ز درد جراحت/که تندرست ملامت کند چو من بخروشم.(من تنها می توانم با هم درد خود،با کسی که مانند من زخم عشق خورده است از سوز و درد خود شکوه کنم؛زیرا تندرستان بی خبر از عشق،وقتی فریادم را می شنوند سرزنشم می کنند) مرا نگوی که سعدی طریق عشق رها کن/سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم.(به من نگو که سعدی دست از عاشقی بردار و عشق را فراموش کن.وقتی پند پذیر نیستم نصیحت گویی چه فایده ای دارد) به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم.(راه بیابان را به شوق کعبه در پیش گرفتن بهتر از بیهوده نشستن و نکوشیدن است.حتی اگر به آرزوی خود نرسم چه باک.به اندازه توان خود تلاش می کنم،زیرا اصل کوشش و تلاش برای رسیدن است.اگر این تلاش با توفیق همراه شود که چه بهتر،و گرنه خود تلاش نیز به تنهایی به زندگی انسان معنا و جهت می بخشد) غزل دوم... خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی/چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی.(پیغام تو،زخم جدایی را بدتر کرد و داغم را تازه کرد.همانگونه که وقتی تصویر آب زلال به تشنگان نشان دهی،احساس تشنگی آن ها شدت پیدا می کند) تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟/چه ازین به ارمغانی که تو خویشتن بیایی.(تو چه هدیه ای می توانی با خود بیاوری که آن را برای دوستان بفرستی؟.چه بهتر اینکه خود تو به عنوان هدیه از راه برسی) بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی/شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی.(رفتی و دلم را با خود بردی و مرا بی قرار کردی و در چنگ غم و اندوه گرفتار ساختی.با این همه،تو شب و روز در خیال منی و یک لحظه هم از یاد تو غافل نیستم،هر چند نمی دانم کجایی و راهی هم برای رسیدن به تو نمی شناسم) دل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم/نه عجب که خوب رویان بکنند بی وفایی.(در آن هنگام که تو را به عنوان یار بر می گزیدمو به تو دل می بستم،با دل خویش گفتم:اگر زیبارویان بی وفایی کنند،جای تعجب ندارد؛بنابر ای دل از همین آغاز عاشقی خود را برای تحمل سختی ها آماده کن) تو جفای خود بکردی و نه من نمی توانم/که جفا کنم،ولیکن،نه تو لایق جفایی.(پیش بینی من درست از آب در آمد.تو در حق من بی مهری کردی؛مطلب این نیست که من نمی توانم بی مهری کنم،مطلب این جاست که تو سزاوار بی مهری نیستی) چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان/ تو هر آن ستم که خواهی بکنی،که پادشاهی.(اگر زیر دستان عاشق و فرمانبردار تو ستم و آزارت را تحمل نکنند،چه کار دیگری از دست آن ها بر می آید؟تو هر ستمی را که مایل هستی در حق عاشقانت روا می داری،زیرا پادشاه دل ها هستی) سخنی که با تو دارم،به نسیم صبح گفتم/ دگری نمی شناسم تو ببر که اشنایی.(حرفی را که می خواهم با تو در میان بگذارم،به نسیم صبح گفتم تا به گوش تو برساند.به نسیم صبح گفتم من پیغام رسان دیگری جز تو سراغ ندارم،تو که آشنا و محرم راز عاشقانی،پیام مرا ببر) من از آن گذشتم ای یار!که بشنوم نصیحت/برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی.(ای یار!کار من از پند و اندرز گذشته که به پند و اندرز گوش بدهم.ای فقیه!دست از سر من بردار و برو و زهد و تقوای خود را به رخ ما نکش) تو که گفته ای:تامل نکنم جمال خوبان/بکنی،اگر چو سعدی نظری بیآزمایی.(ای کسی که گفته ای:من به چهره زیبای زیبا رویان نگاه نمی کنم؛اگر مانند سعدی از روی امتحان نگاهی بیندازی برای همیشه گرفتار خواهی شد و از آن پس دیگر نگاه خواهی کرد) در چشم بامدادان به بهشت بر گشودن/ نه چنان لطیف باشد که به دوست بر گشایی.(اگر به هنگام صبح،چشم خود را به روی بهشت باز کنی یا وقتی از خواب بیدار شوی،خود را در بهشت ببینی؛آن لحظه مثل آن لحظه زیبا و خوشایندی نیست که به هنگام بامداد،نگاهت به چهره یار می افتد). خوش باشید. ف ه    

/ 1 نظر / 83 بازدید
محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سلام علیکم -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- ------*♥*♥*♥*♥*♥*----- -------- *♥*♥*♥* -------- ----------- *♥* ----------- ┐────────────────────────────────────┌ │ امام صادق علیه السلام فرمودند: │ │ سه چیز است كه محبت آورد: قـرض دادن و فـروتنـى و بخشـش │ │ تحف العقول صفحه ی 316 │ ┘────────────────────────────────────└