مارال

قصه مارال،قصه دختران هزار و یک شب افسانه های مادر بزرگ نیست!قصه دختران معصوم اهداء شده به شیوخ شهوت ران کشورهای خلیج فارس نیست!قصه دختران دم بخت محروم از جهیزیه ای است که بار گناهان مشتی منفعت طلب و سودجو را بر دوش می کشند!به زور شوهر داده می شوند؛به اجبار زندگی می کنند و با نفرت،هم بستر پیرمردی هفتاد ساله می شوند.مارال،مدام لبانش می لرزد و دیده گانش را به آن دورها،به آنجا که آخرین خاطرات تک سوار عشق رویایی اش نقش بسته است می دوزد!.زمزمه هایش را می شنوم!وااا..ی وا...ی وااا..ی/منو عشق تو و درد و جدایی/کجایی تو،کجایی تو کجایی/شقایق گریه ها کرد از غم من/گل نازم بگو کی تو میایی/بهارم را را خزان کردند و جانم/زدند آتش به مغز استخوانم/من از داغ فراقت چون ننالم/که می سوزد تمام خان و مانم.این روزا وقتی به فروشگاههای لوازم خانگی؛به صوت و تصویری ها،یا حتی به کهنه فروشی های محلتان سرک می کشید؛می توانید در ذهن خود،سرنوشت مارال هایی را که در خانواده های فقیر به انتظار وقوع معجزه ای نشسته اند،به تصویر بکشید!سیاه نمایی نیست،حقیقت عریانی است که روح و جانت را خراش می دهد و می آزارد!من اول بار مارال را هنگام خرید در یکی از مغازه های شال فروشی بندر ترکمن دیدم!وقتی وارد مغازه شال فروشی شدم،او مشغول چانه زنی بر سر قیمت شال زیبایی بود که درون دستانش چون برق می درخشید!آمیزه ای از رنگ ها و گلهای دل انگیز بهاری که بر درازای شال، فخر فروشی می کرد.انگار دل کندن از شال زیبای ترکمنی،برای پری دریایی قصه ما میسر نیست!کمی جلوتر رفتم و از صاحب مغازه پرسیدم:قیمتش چنده؟فرمود:قابل شما را نداره،چهل تومان!گفتم:آخرش؟گفت:ای بابا! امروز مشتریا چرا اینقدر چونه می زنند!گفتم:خب ارزونتر بده تا چندتاشو بخرم!میخوام بفرستم اونور آب واسه کسی!فرمود:حالا شما انتخاب کن،بعد تخفیف میدم!گفتم:چند رنگ متنوع همین شالی رو میخوام که تو دست این خانوم محترمه!مارال تبسمی زد و گفت:آره قشنگه،ولی تخفیف نمیده! از مارال پرسیدم:از این شال خوشت اومده؟خندید و گفت آره.گفتم:پس بذار بعد از من بخر؛به نفعته!تبسمی زد و با لبان گز کرده،سرشو به علامت تایید تکون داد!به صاحب مغازه گفتم:خب،شالاتو بیار ببینم!بنده خدا چند رقم شال آورد که یکی از یکی قشنگتر!چهار تاشو انتخاب کردم و پنجمی رو که همون شال مارال بود از دستش قاپیدم!!مارال ابتدا یکه خورد و اومد چیزی بگه که بهش گفتم:صبر کم،ضرر نمی کنی!رسیدیم سر تخفیف!بعد از کلی چونه زنی،صد و هفتاد تومان دادم و هر پنچ شال رو گرفتم.سپس رو به فروشنده کردم و گفتم:بی زحمت یه کاغذ کادو بده!فرمود:من ندارم،ولی از مغازه بغلی واست می گیرم.رفت و کاغذ کادو رو آورد.شال مارال را توش گذاشتم و گفتم:اینم هدیه من به دختر زیبای ترکمن!مارال به زحمت پذیرفت و با تشکر از مغازه خارج شد!هنگام خروج از مغازه،فروشنده از من پرسید:چرا این کارو کردی؟زیر چشم نگاهی بهش انداختم و گفتم:تا حالا برات پیش نیومده که بی اختیار و بدون توجه به هیچ سود و زیانی بخوای کاری انجام بدی!سرشو تکون داد و چیزی نگفت!باهاش خدا حافظی کردم و بسمت ماشینم رفتم.هنوز صد متری از مغازه شال فروشی دور نشده بودم که مارال جلوم سبز شد و دست تکون داد،وایستادم.شیشه ماشینو پایین کشیدم و گفتم:بفرمایید،امرتون؟گفت:میتونم بشینم؟گفتم:بفرمایید،خواهش می کنم!وقتی سوار شد تازه فهمیدم با کوهی از درد و رنج همسفر شده ام!وقتی تنهایی به همه چیز می اندیشی،جز درد و رنج همنوعانت!روحت را مدام به پرواز در می آوری؛به دورها سفر می کنی،در حالی که از وقایع دور و برت بی خبری!بدنبال شادی می گردی،ولی از فریادهای در گلو خفته همنوعانت بی خبری؛عاشقی را آنگونه که می پسندی معنا می کنی،ولی از فهم شکستن قلب معشوقه ها عاجزی!دنیای ما دنیای رویاهای شیشه ای ست!دنیای بادکنک های خیالی ست!وقتی عاشق نیستی،از معشوقه هم خبری نیست! دریغا که با درد بیگانه ایم/هنوز غرق رویا و افسانه ایم/یکی غرق صد ناز و صد نعمت است/دگر صد هزاران پی دانه ایم.مارال یازده ساله بود که پدرش را از دست می دهد.مادرش پیش این و آن کار می کند.تنها برادرش(ارکین) که متاهل است،دو بچه کوچک(اولی دختر به نام سایرا و دومی پسر به نام یاراش) را به امید کسب کار یا درآمد بیشتر! نزد مادر فقیر و همسر مهربانش ساناز،به امانت خدا در خانه جا می گذارد و می رود!بعد از چند سال بی خبری از ارکین،این روزا خبر زندانی شدنش را در زندان پاریس کوچولو(بجنورد)برای اهل خانه از هم  پاشیده شده آورده اند!ظاهرا"جرمش حمل مواد مخدر است و کیفرش هم محکومیت پانزده ساله!مارال می گوید:بعد از رفتن ارکین،مادرم با آنکه می دانست من آدلان را دوست دارم مرا به پیر مردی بقول خودش پول دار شوهر داد!درخانه پیرمرد عین کلفت کار می کردم و چوب می خوردم!هر حرکت اضافه من مصادف بود با مشت و لگد پسران پیر مرد.پیر مرد،دو دختر هم داشت که مدام مرا می زدند و موهایم را می کشیدند!(مارال هنگامی که شال را از سرش برداشت آثار توحش بر سرش نمایان بود)هر چه از اذیت و آزار فرزندانش به پیرمرد می گفتم،فایده ای نداشت.تا اینکه خدا بدادم رسید و پیرمرده را کشت!!بچه هاش منو از خونه بیرون انداختن و راحت شدم!پرسیدم:واسه چی اینقدر ظالمانه با تو برخورد می کردند؟گفت:قدیما ازدواج دختران نوجوان با پیرمردان ترکمن،چندان حساسیتی را نزد مردم،علی الخصوص جوانان ترکمن بر نمی انگیخت؛ولی ترکمن ها الان تداوم این سنت را زشت می شمارند و اینگونه ازدواج ها را بی پرده به تمسخر می گیرند.پرسیدم:تا چه حد کتک خوردنت را ناشی از تمسخر فرزندان شوهرت توسط اهالی محل می دانی؟گفت:خیلی زیاد!اونا هر وقت از خونه بیرون می رفتند مثل آتش بر می گشتند!از نگاهاشون معلوم بود که سخت از حرف و حدیث مردم محل خشمگین هستند!شاید از شایعه ارتباط من با پسرای پیرمرد،بیش از همه وحشت زده و خشمگین می شدند!واسه همین چیزا بود که بیرحمانه و سنگدلانه مرا به باد کتک می گرفتند!شاید نزد اینان،کتک زدن به من راحت تر از پاسخ دادن به مردم بود!مارال از بیان آنچه که بر او رفته ابایی نداشت.گویی قطرات اشک چشمان زیبایش در گذر از شیب گونه های سوگوارش،همراه با لرزش مداوم لبان قصه گویش،او را بی پروا در بیان دردمندانه خاطرات تلخش همراهی می کردند.همسفر های همیشگی روایت های دردناک سرزمین ما!سرزمینی که مردمانش به تهمت ها و نامردمی های زمانه،با پذیریش تلویحی این ضرب المثل که"در دروازه را می توان بست،ولی دهان مردم را نه"مشروعیت می بخشند! خدایی دیده هامونو ببستیم/فقط دل های مردم را شکستیم/ندانستیم که در پایان قصه/"خود" ما بود که بر سوگش نشستیم.مارال در حالی که به درد دل شکسته اش ادامه می داد،ماشینم را آرام آرام در گوشه ای از جاده بندر ترکمن به گرگان نگه داشتم.در سکوتی ممتد،به سیمای گرفته اش خیره ماندم.وقتی کاری از دستت بر نمی یاد،ناگزیری ساکت باشی و هیچ نگویی!بهترین کار این است که فقط مستمع خوبی برای صاحب سخن باشی!بله چیزی نگفتم،که گفتم نگفتن سر است!لحظاتی بعد،سکوت را شکستم و برای برون رفت هر دوی ما از وضعیت موجود،از مارال پرسیدم:راستی مارال،معنای اسامی بچه های داداشتو میدونی؟گفت:مطمئن باش هیچ ترکمنی را نمی توانی پیدا کنی که معنی اسم بچه هاشو ندونه! اسامی ترکمن ها ریشه در باور های اجتماعی و اعتقاداتشون داره!آره،می دانم؛معنی همه را می دانم!پرسیدم:معنی سایرا چیه؟گفت سایرا یعنی نغمه گر؛دختر خوش آوازی که خداوند او را دوست می دارد.پرسیدم:یاراش یعنی چی؟گفت:یاراش یعنی صلح.پرسیدم:و ساناز و ارکین؟فرمود:ساناز یعنی کمیاب و گرانمایه مثل زن داداشم! و ارکین هم به معنی آزاد و مختار است!با فهم معنی نام ارکین در خود فرو رفتم و از خود پرسیدم:مگر ارکین در ترک خانواده یا دربدری زن و فرزندانش مختار بود؟مگر آزادانه و به میل خود راه زندان را در پیش گرفت؟با خود گفتم:شاید اینجا سرنوشت آزادی و اختیار،با تمام مفاهیمش،ناباورانه با توهم رهایی از فقر،به حقیقت اسارت در درون سلولهای زندان گره خورده است!همیشه سهم ما از درد این بود/به پشت میله ها ماوا گزیدن/خدا را شاهد هر ظلم دیدن/حدیث عدل و دادش را شنیدن.ماشینمو روشن کردم و راه گرگان را در پیش گرفتم تا به اتفاق مارال،ناهار را میهمان رستوران اکبر جوجه گرگان باشیم.بعد از ناهار گشتی در گرگان زدیم.به ناهارخوران رفتیم و جنگل یا پارک النگدره را دیدیم.به روستای زیبای زیارت که بر بستر کوهستان بنا شده سر زدیم.غروب نزدیک بود و آفتاب به لب کوه رسیده بود.من و مارال می خندیدیم و شاد بودیم؛بیش از همه شاکر لطف خداوندی بودیم که این فرصت و همنشینی مودبانه را به ما ارزانی داشته بود.فرصتی پیش آمد تا بدور از چشمان جستجوگر مارال،پاکت نامه ای پیدا کنم!با اجازه مارال دوباره راه بندر ترکمن را در پیش گرفتیم.هنگام برگشت،دیگر از سرازیر شدن اشک بر گونه های زیبایش خبری نبود؛جایش را لبخند لبانش گرفته بود.وقتی به بندر ترکمن رسیدیم،با آرزوی دیداری مجدد،مودبانه از هم جدا شدیم...راستی مارال،این پاکت برای توست!این چیه فرزاد؟بگیرو بعد از رفتنم بازش کن!خدا حافظ،خدا حافظ ای دختر زیبای وطنم. فرزاد هخامنشی   

/ 10 نظر / 8 بازدید
کوچیل

به سایت من هم سر بزنید http://koochilabkenari.persianblog.ir/

صفورا

به نام یزدان پاک . سلام . من که می گم شما ماجرا ربا دارید . من که می گم دفتر مشاوره باز کنید . [لبخند]

ابکناری

سلام ما قصد داریم اخبار به روز ابکنار به گوش همه برسونیم بی زحمت در صورت امکان ما رو پیوند کنید http://abkenar.gilblog.ir/

م-آبکناری

فرزاد عزیز عرض ادب مثل همیشه پر حرارت و پر التهاب نوشته اید شاد زی

لیلی

سلام منم موافقم با جناب م - آبکناری , شما نویسنده خوبی هستید ک خواننده رو با خودتون همراه میکنید ک تا پایان داستانتون با شما بمونه واقعیت تلخی رو ک نوشتید قصهء هرروز و هر روز این سرزمینه . قصهء ب باد رفتن رویاهای دختراکان شاد این سرزمین............

لیلی

من واقعا استعدادی در این ضمینه ندارم . شما بنویسید ک اهل فن و قلم هستید و من میخونم . فکر میکنم بهتر باشه چون گفتن هر کسی را بهر کاری ساختن

لیلی

چیزی هست ک تا حالا درباره ش ننوشته باشید؟ یا سوژه ای ک همیشه دلتون میخواسته بنویسید اما بخاطر ملاحظاتی ننوشتید یا بخاطر گرفتاری و عدم تمرکز . اونو بنویسید

لیلی

خب مثلا دربارهء تمدنهای گمشده بنویسید

لیلی

چشم شما پرنور [گل]