نوستالژی

معصومانه،اما دلتنگ و با اشتیاق برای بازآوردن وضعیتی بازگشت ناپذیر چشم بر آسمان دوخته ایم!غریبانه شوق روزگاری سپری شده را در دل می پرورانیم!روزگاری که دیگر در میان نیست و بازآوردن آن نیز امکان پذیر نیست.هر چند شکوه چنان روزگاری فارغ از ارزیابی ما در باره آن یا احساسات حب و بغض ما نسبت به آن،بدان صورت آرمانی،جز در ذهن ما وجود ندارد.بپذیر که بی جهت با غرق شدن در چنان زمانه ای،ناشیانه به پیله ای که گرداگرد خویش تنیده ایم پناه برده ایم،یا خویشتن را ناباورانه از دنیای  پیرامون خویش بر کنار داشته ایم.آری به دستاویز آن گذشته به ظاهر کامبخش یا با شکوه،نمی توان هر آنچه را که نمی پسندیم به باد انتقاد گرفت.باید بپذیریم که آن گذشته هر گاه به طور عینی مورد تحلیل قرار گیرد لزوما" چنان که می پنداریم از آب در نمی آید.باید بپذیریم که تغییرات بی وقفه جامعه بشری به صرف وازدن و کناره جستن ما از آن،از روی دادن باز نمی ایستند.هر چند گذشته عاشقانه ای که بتوان بدان دل بست هرگز وجود نداشته است،اما تنها چیزی که از اینگونه اندیشیدن زیان می بیند،جامعه نوستالژیک خیال پرداز است!ستاره سال 1400چشمک می زند و ظهور نسلی بیگانه با اندیشه گذشته،با انتخاب گذشته و با هرآنچه که گذشته،در راه است.باید از پیله برون جست و عالمانه به پیرامون خویش نگریست.نسل 1400هیچ دلبستگی به شعار تو،به راه تو،به انتخاب تو و به چرایی اینگونه زندگی کردن و اینگونه زنده ماندنت ندارد.او به دنبال کار است و مسکن است و آزادی.او بر خلاف تو بدنبال زنده ماندن نیست،میخواهد زندگی کند.باید پاسخی برای آن نسل داشت؛باید طرحی نو در انداخت و جهان و جهانیان را از دریچه ای دیگر به تماشا نشست.دردآور است؛اما باور کن که قصه به آخر رسیده است و قصه گو،دیگر قصه ای ندارد.   ف ه

/ 3 نظر / 14 بازدید
لیلی

گل مریم تنت دلتنگ باغه می‌دونم قصر اونجا بی‌چراغه میگن آب و هوای قلبا سرده گل یخ روی خاکش خونه کرده تموم لحظه‌ها از جنس سنگه برای اون دلی که تنگ تنگه گل مریم ببین راهت چه دوره فضای خونه بی تو سوت و کوره گذشتی از همه بارت رو بستی غریبونه یه جای نو نشستی یه جا که خیلی بارونی نباشه همیشه ترس ویرونی نباشه کسی از حسرت بودن نمیره کسی عشقو از آیینه نگیره یه جایی که نفس، دزد نفس نیست جواب هیچ فریادی قفس نیست کسی فکر فراموشی نباشه دوای درد بیهوشی نباشه گل مریم اگه ابرا سیاهه از اینجا تا بهار چند کوچه راهه؟ بیا باغ از غم دوریت نمیره ببین باغِ بدون گل کویره گل مریم بیا، ریشه‌ات چی میشه؟ نگو سخته پس اندیشه‌ات چی میشه‌؟ قفس که قد آزادی نمیشه واسه تن جز وطن، وادی نمیشه بیا دشت گل ها هرزه علف هاش نباشه گل ،علف میشینه رو جاش گل مریم بیا باهم بسازیم بیا مریم بیا با هم بسازیم خزون میره به سرما دل نبازیم گل آزاده گلدونی نمیشه بیا... اندیشه زندونی نمی شه بیا با من بخون از عشق و ریشه من این‌جا ریشه در خاکم همیشه سلام . اینو از وبلاگ دوستم براتون کپی کردم ب نظرم خیلی زیبا بود امیدوارم خوشتون بیا

رضاطاهری آبکنار

آقای هخامنشی عزیز سلام، یادداشت شما در باره نوستالژی تلنگری شد تا کمی بیشتر به مطالعه در مورد آن بپردازم و لذا با وجود مطالب بسیار مفید که از سوی صاحب نظران ارائه شده ، ترجیح دادم بدون اظهار نظر و به اتفاق دو مورد از آن ها را با هم مرور نماییم و از آنجا که ارسال مقالات از این طریق امکان پذیر نبود ، با اجازه شما در سایت آبکنار ما باز نشر دادم و امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد. با سپاس