دلتنگی

راستی وقتی دل تون تنگ میشه چکار می کنید؟به کجا پناه می برید؟به دریا؟به جنگل؟به کوه؟به پارک؟یا خیابان؟به کجا؟.من که دلم تنگ میشه به ساحل دریا می روم و ساعتها بر روی تخته سنگی می نشینم،به صدای امواج گوش فرا می دهم،انگار که با من حرف می زنند! به پرواز کاکائی ها خیره می مانم،انگار که چون پروانه به دور شمع می گردند!به ماسه ها چشم می دوزم،انگار که عزیزی را در کنارم خوابیده می بینم.به گوش ماهی های بلورین بوسه می زنم،انگار که گم کرده ام را در آغوش گرفته ام.سپس بلند می شوم و قدری آب شور دریا را به صورتم  می پاشم.بله،عصر جمعه ای بود که در کنار ساحل بر روی تخته سنگی نشسته بودم؛ناخودآگاه به دور و برم نگاهی انداختم.پشت سرم کودکان معصومی را دیدم که بی خبر از وقایع تلخ و شیرین روزگار،مشغول بازی های زمانه خویش بودند.قدم زنان به سوی آنان رفتم.در بین راه به سیمای مهربان باقالا فروش داخل پارک زل زدم و بهش گفتم:لطفا"یه کاسه باقالا بده؟باقالا فروش که مرد میانسالی بود،قدری به من خیره ماند و پرسید:بچه کجایی داداش؟تبسمی زدم و گفتم:همینجا.باقالا فروش انگار یادش رفته بود که چه شغلی دارد!دوباره گفت:تو رو خدا راستشو بگو،بچه کجائی؟:گفتم:چه فرقی میکنه! مگه برات مهمه؟گفت:دوست دارم بدونم کجایی هستی!دلمو نشکن دیگه!ناراحت شدی؟چشم در چشمش دوختم و مودبانه گفتم:نه بابا؛از پرسیدن که کسی ناراحت نمی شه!ناراحتی من از اینه که تو شهر خودم هم غریب هستم!باقالا فروش با تعجب پرسید:مگه تو بچه اینجایی؟گفتم:آره بابا،آره.غازیانی هستم.باقالا فروش دوباره چشاشو ریز کرد و با انگشتان دست چپش ریششو خاروند و گفت:اگه بچه اینجایی،میتونی به زبان محلی حرف بزنی؟ما را سر کار نذاری داداش!!به زبان محلی بهش گفتم:ایتا کاسه باقلی فادن.خندید و گفت:عجب ناکسی هستی!خوب زبان ما رو یاد گرفتی!دوباره با لهجه محلی ازش پرسیدم:اون جمعه عصر ایه چی اتفاقی دکفت؟(جمعه قبل اینجا چه اتفاقی افتاد)گفت:راستی راستی گیلکی بلدی یا! سپس قدری مکث کرد و آهی از نهادش بر آورد و گفت:حدود ساعت پنج بعد از ظهر بود که بچه ای به اتفاق مادرش می یاد تو همین یه ذره جا شنا کنه!مادره یه لحظه از بچه غافل میشه؛موج میاد زیر پای بچه را خالی میکنه و او را با خودش میبره!پرسیدم:مادرش اونوقت چکار کرد؟گفت:اولش متوجه موضوع نبودم،مشغول کار خودم بودم.وقتی سر و صدایش را شنیدم،پریدم اونور دیوار.مادره مث یه اسب وحشی که بچه تازه متولد شده خودشو گم کرده باشه،به هر طرف می دوید،به سر و سینه خودش می زد و با ضجه ای وصف ناشدنی بچه شو  صدا می زد و از مردم کمک می طلبید!تمام موهای سرشو کند،نمی دانی حالت اون زن چقدر دردناک بود داداش؛خیلی دلم براش سوخت!خیلی گریه کردم براش،خیلی!!پرسیدم:چرا بجای گریه در صدد نجات بچه اش بر نیامدید!در حالی که حلقه های اشک چشمانش بر روی گونه هایش می غلتید گفت:چی بگم والله!اصلا" معلوم نبود بچه کجاست!تموم جوانای اینجا تو آب بودند،همه بدنبال پیدا کردن بچه بودند،ولی متاسفانه موفق نشدند.پرسیدم:مادره چطور ساکت شد.گفت:ساکت!!مگه می شد ساکتش کرد!! همش می دوید و داد می زد،وقتی خسته می شد دوباره وامیستاد و به دریا زل میزد،انگار با امواج سخن می گفت،مث دیوونه ها شده بود.جون داداش خیلی گریه کردم،انگار بچه خودم غرق شده بود!! پرسیدم:بعدش چی شد؟مادره چکار کرد؟گفت:رو ماسه ها می نشست و چنگ به ماسه ها می زد و خاکو رو سرش می ریخت.از بس که به صورتش چنگ زده بود صورتش پر از خون شده بود.پرسیدم:بعدش چی شد؟گفت:پاهاشو رو ماسه ها دراز می کرد و با خشم به دریا نگاه میکرد و یه چیزایی می گفت،نمی دونم چی می گفت!! شاید به دریا و امواجش فحش می داد.پرسیدم:همین؟گفت:نه،دوباره بلند می شد و به هر طرف می دوید،داد می زد،فریاد می کشید،خسته که می شد روی ماسه ها دراز می کشید و  شعرای سوزناک میخواند! پرسیدم:یادت می یاد چی میخواند؟گفت:آره تا حدودی!چون خیلی بهش نزدیک شده بودم.پرسیدم:میتونی اشعاری را که می خواند برام بخوانی؟مکثی کرد و برام خواند:من بمیرم تی نازنین نامه ره/ غنچه نشکفته ناکامه ره/من بمیرم که آب بو برده تره/غصه بوکشت،گریه بکوشته مره.(من بمیرم واسه اون نام قشنگت،مث غنچه های نشکفته پرپرشدی،برات بمیرم که از تو غافل شدم و آب تو را از من گرفت و با خودش برد.می دونم که غصه و گریه منو میکشه)ادامه داد و گفت:یه شعری خوند که همه کسانی که اونجا بودند گریه کردند!!گفتم چی خوند؟گفـت:چه جور بگم تی گل داداش جانه ره/من چی بگم تی تازه پیرانه ره.(به تنها داداشت چگونه بگم که تو غرق شدی،و به پیراهن تازه ات چطوری بگم که صاحبت مرده)پرسیدم بعدش چکار کرد؟گفت:دوباره بلند شد و با جیغ و داد به هر طرف می دوید،خودشو به آب می زد،رو ماسه ها دراز می کشید،اونقدر به صورتش سیلی زد و چنگ انداخت که دیگه خونی براش نمانده بود،خیلی دردناک بود داداش خیلی!! پرسیدم آخرش بچه شو پیدا کرد؟مکثی کرد و همراه با هق هق گریه هایش گفت:آره؛پیدایش کرد!!پرسیدم چه جوری پیدایش کرد؟گفت:رو ماسه ها بیهوش افتاده بود که خانومی رفت بالای سرش،آروم بهش گفت:پاشو مادر جان،پاشو،بچه ات را پیدا کرده اند!! به یکباره مث فنر از جاش پرید و رفت به سمت بچه اش،بچه ای که بی جان بر روی ماسه افتاده بود و مرده بود،نمی دونی چکارا میکرد،نمی دونی چقدر گریه کردم،همش می گفت:..... گفتم: دیگه نگو،بسه دیگه،نگو! قدری ماندم و بهش گفتم:داداشی جان،پول باقالی چند میشه؟باقالی فروش مهربان گفت:هیچی داداش،هیچی نمی خوام!!پرسیدم آخرش فهمیدی اون مادر و بچه چه کسی بودند؟دردمندانه گفت:نه،ولی میدونم شمالی بودند!وقتی اشک فرو غلتیده چشمانم را بر روی گونه هایم دید گفت:ببخشید که شما رو اینقدر منقلب کردم،تو رو خدا منو ببخش.نمی دانستم اینقدر عاطفی هستید!!دوباره پرسیدم:چشمان آن زن داغ دیده را از نزدیک دیدی؟گفت:فقط یه لحظه کوتاه!اون موقع که تموم صورتش خونی بود چشمانش می درخشید.فقط چشمانش معلوم بود!آهی کشید و گفت:الهی بمیرم براش چه دردی می کشید!بلند شدم و با باقالا فروش خداحافظی کردم.هنوز چند قدمی دور نشده بودم که دوباره به پشت سرم نگاه کردم؛دیدم باقالا فروش کف هر دو دستش را بر روی صورتش نهاده و منقلب است.به راهم ادامه دادم و با خود شعری از رهی معیری را همانند تمام این سالها زمزمه کردم:آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم/بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم.  ف ه

/ 6 نظر / 10 بازدید
sana

سلام به نظرم سایتتون قشنگه htttp://www.armin3d.com

ملت بلاگ

با ياري حق تعالي و سپاس از تيم قدرتمند ملت بلاگ و به شکرانه سال اقتصاد و فرهنگ، با عزم ملي و جهاد مديريتي توانستيم با افتخار سرويسي در خور شأن ملت ايران در جهت هر چه شکوفا شدن فرهنگ غني و بي بديل فارسي زبانان در سراسر دنيا بنا نهيم و به خود مي باليم که ميزبان ملت ايران در امر وبلاگ نويسي هستيم.

sam

سلام جناب هخامنشی متن بسیار زیبایی نگاشته اید وقت دلتنگی ، تنهاییس هم آغوشم شادیتان پایدار خردادتان رویایی و بهارتان زیبا

صفورا

به نام یزدان پاک سلام آقا فرزاد . ممنون از توجه تون . من اتفاقا این کتاب رو شروع کردم . هنوز اوایل کتابم . من از خواندن کتاب های پائولو کوئیلو خیلی لذت می برم . از ویژگی های نوشته هاش گوناگونی مفاهیم و تکراری نبودن اونه . ممنون از این که مایلید کتاب ها تون رو در اختیار من بگذارید . امیدوارم یک روز یک کتاب از شما قرض بگیرم . [لبخند]

لیلی

سلام . این ماجرا ب خود شما ربطی داشت یا فقط یک نوشته بود؟امیدوارم ک نداشته باشه چون من هم شاهد چنین صحنه ای بودم ک تا اخر عمرم فراموش نمیکنم [ناراحت]

الهه

خیلی قشنگ بود با این که چند خط بیشتر نخوندم ولی بازم خیلی قشنگ بود اگر که سعی کنید مطالبتون رو کوتاه انتشار کنید خیلی بهتره باتشکر