هدیه لیلی عزیز به گذر

 

مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی ب جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پرازدرد بی امید
در وادی جنون و گناهم کشانده بود

رفتم , ک داغ حسرت بوسهء تو را
با اشکها ز لب شستشو دهم

رفتم ک ناتمام بمانم در این سکوت
رفتم , که با نگفتم به خودآبرو دهم

رفتم مگو,مگوچرا رفت , ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و سازما

از پردهء خموشی و ظلمت , چو نور
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

من از دو چشم سیاه و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به اغوش سرد هجر
آزرده از ملالت وجدان گریختم

روحی مشوشم که شبی بیخبر زخویش
در دامن سکوت ب تلخی گریستم

هدیه ای بود از یک دوست گل
/ 4 نظر / 24 بازدید
لیلی

سلام . ممنون ک این شعر رو هم ب گنجینهء نوشته های باارزشتون منتقل کردید . امیدوارم ک فرستنده هم راضی باشه . موفق باشید جناب هخامنشی [گل]

فرزاد

سلام.در پاسخ به بنده نوازی شما باید از حافظ مدد گرفت و گفت: خسروان قبله حاجات جهانند ولی/سببش بندگی حضرت درویشان است.

صفورا

این شعر زبان حال خیلی هاست . [ناراحت]

صفورا

این شعر زبان حال خیلی هاست