مستانه

مستانه علاوه بر خودش،دو داداش دیگر هم در خانه دارد.داداش بزرگش در یک کارگاه آهنگری کار می کند؛داداش کوچکش هم محصلی است که با کفش پاره یا همان اسپرت مستانه به مدرسه می رود!تمام اعضای خانواده تقریبا"به یک اصل وفادار مانده اند؛ریاضت!ریاضت غیر قابل توصیفی که تنها توجیه آن تامین هزینه تحصیلی مستانه در دانشگاه آزاد است!پدرم بیمار بود؛هر چه داشتیم خرج مداوایش کردیم!بیچاره خیلی درد می کشید!مستانه به اینجا که رسید با چشمانی اشکبار،نیم نگاهی به مچ دست راستش انداخت و آهی از نهادش برآمد.ابتدا احساس کردم دردی مچ دست راستش را فرا گرفته که اینچنین با تالم به آن خیره مانده است.پیش از آنکه چیزی بپرسم خودش توضیح داد:روزی این دست صاحب دو حلقه النگوی قشنگ بود!وقت فروختن به زور از دستم در اومد!انگار دلش نمی خواست از دستم جدا شه!آره النگوهای قشنگمو فروختم تا با پولش داروهای گرانقیمت بابامو تهیه کنم!آخرش؛هم النگوهام رفت؛هم بابام!راستش خیلی دلم گرفت.پا شدم رفتم سمت ماشین دستمال کاغذی رو بیارم تا مستانه با آن نم نم اشک چشمان معصومی را که بر روی گونه های زیبایش می غلطید پاک کند!تو همین رفت و برگشت با خود گفتم:در پیش چشمت سوختن/از جان و دل افروختن/این است نشان عاشقی/هم ساختن هم سوختن.مستانه حین پاک کردن اشکاش ازم پرسید:چرا خونه بعضی ها بزرگه؟ابتدا در جواب سوالش گفتم؛مستانه جان،این سوالت چه ربطی به دردت داره!خب لابد چون خدا بزرگه،خونه آدمای بزرگ هم بزرگه دیگه!مگه خونه شما کوچیکه؟گفت:بله،کوچیکه؛از کل مساحت ایران فقط سی پنج متر!تازه اونم با حیات کوچکش میشه سی و پنج متر.نه میشه درس خوند،نه میشه استراحت کرد،نه میشه آرزویی داشت!پرسیدم:مثلا" چه آرزویی؟نگاهی کرد و با حسرت گفت:آرزوی یک اتاق مجزا داشتن،توی اتاق نشستن و با عروسکها بازی کردن،حرف زدن.کاش یه اتاق داشتم مال خودم بود!گفتم:تو که وقت عروسک بازیت گذشته؛دیگه بچه نیستی،تو حالا یه خانوم دانشجویی؛بازی با عروسکها مال دوران بچگیه!مال دورانیه که به دبستان می رفتی.گفت:نه،اشتباه نکن،هم صحبتی با عروسک،دوران نمی شناسه!بچگی و بلوغ نمی شناسه!عروسک تنها چیزی است که میتونی در تمام دوران زندگیت دردتو بهش بگی،میتونی مامانش باشی،میتونی بچه اش باشی.علی الخصوص برای دختر بالغی که حسرت داشتن عروسک را از دوران بچگی با خودش به همراه داشته باشه.آخه تو که دختر نیستی تا بفهمی هم صحبتی با عروسک یا بازی با عروسک برای دخترا چقدر دلنشینه!عروسکای نازنین/تو گوش من داد بزنین/دنیا پر از عروسکه/چشماتو وا کن و ببین/چشماتو وا کن و ببین/که با تو روبرو میشم/مث تموم آدما/عاشق گفتگو میشم/چشماتو وا کن و ببین/که درد من حقیقیه/که قلب پاک عاشقم/زخمی نا رفیقیه.لحظه ای کف دست چپم را جلوی صورتش گرفتم و با لالایی دستم ازش پرسیدم:مستانه؛مستانه،به کجا نگاه می کنی؟به چه خیره مانده ای؟آن دورها چه خبره؟مستانه که انگار هراسان از خوابی عمیق بیدار شده باشه گفت:چیه،چیه،چی میگی؟گفتم:مستانه،کجاها سیر می کردی؟انگار تو این دنیا نبودی!گفت:آره نبودم!یه لحظه تو فکر بابام فرو رفتم!احساس کردم که بابام داره به من نگاه میکنه؛داره می خنده؛خیلی خوشحاله از اینکه دانشجو هستم!گفتم:آره درسته،همه پدرا از راهیابی فرزندانشان به دانشگاه خوشحال میشن.این طبیعی ست که روح پدر مرحومت هم از موفقیت تو خوشحال باشه!ناگهان بحث را عوض کردم و پرسیدم:راستی مستانه،نگفتی واسه چی پریشانی!گفت:نه،پریشان نیستم.گفتم:چرا،از چهره ات معلومه؛شاید خودت متوجه تغییر رفتار و تغییر حالت چهره ات نباشی؛ولی دیگران به محض برخورد با تو متوجه میشن.گفت:داداشم یک هفته ای میشه که از صاحب کارگاهش برای تامین شهریه دانشگاهم درخواست وام کرده؛تا حالا نتونسته کاری بکنه،آخه وامی که خواسته معادل یک ماه حقوقشه!شایدم بیشتر! راستش خیلی می ترسم!اگه نتونه وامو بگیره چی میشه؟نکنه منو از دانشگاه...گفتم:نگران نباش،اگه داداشت نتونست، من از بابام برات میگیرم!مستانه با شنیدن این حرف،معصومانه تبسمی زد و دوباره در میان رویاهایش غرق شد.غرق شد تا من نیز در تبسم لبانش غرق شوم.پایان کار و  انتها/مائیم و سوگند معا/گاهی هراسان می شویم/گاهی توسل بر دعا.چقدر زیباست نشاندن تبسم بر لبهای دختری نا امید.انگار خداوند رحمان مشغول نقاشی دستان تو و لبان خندان اوست. ف ه 

/ 1 نظر / 7 بازدید