مادر

مادرم بیمار است

سن و سالی دارد

همچو بید می لرزد

مثل ابر می بارد

گیسوانی چون برف

دلی چون آیینه

زنی سجاده نشین

بی غبار بی کینه

مادرم می ترسد

ترسش از دیو و دد است

قصه گوی شب من

خسته از خواب پریشان و بد است

قصه گوی شب من

چشمه آب زلال

پر شاخه پر برگ

بر سرم مثل ظلال

مادرم می گوید

با من از درد فراغ

با من از این همه رنج

با من از آن  همه داغ

راست می گوید او

راست می گوید او

هیچ چیز همچو قلم

اندر این خطه نیرنگ و ریا

یا در این ورطه تاریک و سیاه

جوهر خون ندیده است به خود

مادرم بیمار است

مادرم غمزده است

وای این ملک

پر از مادر ماتم زده است.  ف ه

 

 

 

/ 1 نظر / 53 بازدید
صفورا

به نام یزدان پاک سلام آقا فرزاد . امیدوارم این مادر که ازش با غم یاد کردید مادر واقعی شما نباشه . و به طور عام راجع بهش نوشته باشید .