سانتافه و شلاق

 من و زنم قبل از متارکه حدود ده سالی می شد که با یه زن و شوهر بظاهر خوشبخت بنام بهرام و سوسن دوست بودیم.طبیعتا" ما هم مث همه دوستان رفت و آمد خانوادگی داشتیم.در تمام این مدت نه من نه زنم هیچکدوم نمی دونستیم که بهرام و سوسن زن و شوهر نیستند! واقعا" از این موضوع بی خبر بودید؟ آره بخدا! اونا طوری حرفه ای رفتار می کردن که نه تنها چنین تصوری به مخیله ما راه نمی یافت؛بلکه موضوع خوشبختی و زندگی آروم و بدور از هیاهوی اونا  هم شده بود تموم آرزوی من و زنم! این ادامه گفتگوی من با کارگر دکه ای است بین راهی که با دریافت مبلغ پانزده هزار تومان در روز،اداره یک نوبت بیست و چهار ساعته از دو  شیفت ماهانه دکه ای به همراه چند تخت سنتی را عهده دار است. 

خدایا حادثه در انتظار است

به هر سو باد وحشی در گذار است

به فکر قتل عام لاله ها باش

که خواب گل به گل کابوس خار است.*

روزگار مرده ای است زمانه ما.کسی برای پنهان شدن خورشید آه نمی کشد،و کسی برای طلوع ماه لبخند نمی زند.بعضی ها برای تظاهر به همدردی و بیان محکومیت ریاکارانه هر چیزی،آقا بزرگ و قاضی القضات شهرند! اما دریغ از یک جو صداقت؛دریغ از یک ثانیه همراهی شرافتمندانه! اینکه عصر خود را عصر اضطراب و گسیختگی می نامیم سیاه نمایی نیست؛بلکه پندار نسبتا" درستی است که همه چیز ما را تحت شعاع بدی های خود قرار داده است.دلهره های دائمی روح و جانمان را آزار می دهد و مدام بر نگرانی های ما می افزاید.از همه چیز می ترسیم،حتی از دوستان دور و برمان!انگار که برای بخاک سپاری عواطف،انسانیت،اخلاق و هر چیزی که به معنویت و فضائل مرتبط است خود را آماده ساخته ایم! به قول شاعر:پس و پشت پنجره عادت مرگه/باغ پائیزی ما مسلخ برگه/واژه پوسیده دل غزل گرفته/جایی که شبنم گل خود تگرگه.                                    

جاده در همه حال با تو سخن می گوید؛فقط آنزمان از سخن گفتن باز می ایستد که تو بمانی تا سخنانت را بشنود! بله؛جاده سخن می گوید،چون از هر طرف که برانی بسوی آینده می رانی؛و در هر طرف که بمانی برای تقریر یا استماع حکایات گذشته می مانی!   

از دور لامپ کبابی احمد آقا سوسو می زد.آرام آرام از سرعت ماشینم کاستم تا در کنار کبابی اش پهلو گیرم.هنگام پیاده شدن از ماشین بنده نوازی فرمود و سلامی گرم داد.انگار سالهاست که مرا می شناسد! سلام،خیلی خوش اومدید؛چی میل دارید؟چی داری؟گوشت،جگر،دل و خوش گوشت.لطفا" یه سیخ خوش گوشت و چهار سیخ گوشت بذارید.مشغول کارش بود که در کنارش ایستادم و ازش پرسیدم:ملک این دکه مال خودته؟ ابتدا گفت بله! اما وقتی صحبتمون شروع شد با شرمندگی پاسخش را اصلاح کرد!شرمندگی اش نه از بابت عدم تملک بلکه از دروغی بود که بر خلاف صدق باطنش گفته بود! ضمن تعارف کباب ازش پرسیدم:روزی چند میگیری؟ گفت:پانزده تومان!چرا چشات خواب آلود و خونی ست؟از دیروز صبح تا حالا که وقت تغییر شیفتمه نخوابیدم؛باید بیدار موند و دوزار کار کرد دیگه!چند شیفته هستید؟دو شیفت بیست و چهار ساعته! یه روز در میان پانزده روز من می مونم پانزده روزم دوستم فرهاد!یعنی برای پانزده هزار تومان بیست و چهار ساعت بیدار می مونی؟چکار کنم داداش.با اینکه خیلی سخته ولی مجبورم! چرا دنبال یه کار درست و حسابی نمیری؟ تبسمی زد و گفت:منو اینجوری نبین!من نه سال کارمند اداره... بودم.روزگار با من سر ناسازگاری در پیش گرفت و دوستان ناباب زندگیمو نابود کردند!اشتباهاتو توجیه می کنی یا واقعا"حقیقتو میگی؟نه،نمیگم اشتباه نداشتم،داشتم؛ولی مستحق اینهمه ظلم نبودم!داشتم زندگیمو می کردم!زن و بچه داشتم،کار داشتم،حقوق بگیر بودم پیش همه اعتبار داشتم؛همه از دستم رفت!من موندم و یه دختر یازده ساله که هر روز خونه این خواهر و اون برادرم اسیره!هزارتا حرف میشنوه تا یه لقمه غذا بخوره!خب چرا اینورا یه خونه کوچک و ارزون اجاره نمی کنی؟ اینجا که خونه نیست.منم که نه میتونم با این حقوق جای مناسبی را اجاره کنم نه میتونم دخترمو شبا تنها بذارم!مگه زن نداری؟نه،ازش جدا شدم!یعنی واقعا" نمی دونستی بعد از جدایی از زنت،این مشکلات به سراغت خواهد آمد؟ من که نخواستم!اون خودش من و دخترم را گذاشت و بی خبر رفت! یک سال تموم دنبالش گشتم،هر روز واسه پیدا کردنش به بهانه های مختلف از اداره می زدم بیرون.از بس که ترک کار غیر موجه داشتم از کار هم اخراجم کردند؛کارمند رسمی که نبودم! خلاصه زنتو پیدا کردی یا نه؟ دستی به سرش کشید و با حسرت گفت:آره پیدا کردم؛ولی چه پیدا کردنی!بعدازکلی جستجو اونو تو یکی از خیابانهای...با یه ظاهر عجیب و غریب پیدا کردم.وقتی دیدمش اصلا" باورم نشد که این همون سیمینه!وقتی روبروش وایستادم اصلا" باورش نمی شد.همش گیج می زد.وحشت کرده بود!هیچی بهش نگفتم.فقط ازش پرسیدم چرا با من این کارو کردی؟ خب،اون چه پاسخی داد؟چی داشت که بگه!افتاد به التماس و گریه و زاری!هر کاری کرد نبخشیدمش.مدام التماسم می کرد تا از سر تقصیرش بگذرم،ولی امکان نداشت.از ظاهرش معلوم بود که به چه راهی افتاده! چه توقع ای ازت داشت؟اصرار داشت که حداقل دخترمونو ببرم ببینه.راستش دلم براش سوخت!گفتم حالا که قراره طلاقش بدم بذار دخترشو یکی دو بار درست و حسابی ببینه! چرا یکی دو بار؟چون می خواستم از جایگاهش مطمئن بشم تا برای طلاق از چنگم در نره! از چنگت در رفت؟ نه،در نرفت.صادقانه بگم به قول و قراری که گذاشتیم وفادار موند! چه قول و قراری؟قرار شد من دخترمونو هر هفته ببرم ببینه در عوض اونم بیاد درخواست طلاق از منو بده! یعنی در عوض دیدار هفتگی دخترش،از حق و حقوقش بگذره؟کدوم حق و حقوق!مگه حقی ام باقی گذاشته بود؟بهرحال تا زمانی که از طرف شما دلیلی محکمه پسند ارائه نگرده،حق و حقوق ایشان در پناه قانون محفوظ و قابل مطالبه است.مگر شما در دادگاه چیزی هم بر علیه ایشان مطرح کرده بودید؟نه،تا زمان طلاق به دادگاه مراجعه نکرده بودم.پس حق و حقوقش محفوظ بود.بگذریم؛بهتره از اصل موضوع منحرف نشیم!احمد جان!دوس دارم به این سوالم صادقانه پاسخ بدی؛علت اینکه زنت یهو شما را ول کرد و رفت چه بود؟من چه می دونم،واقعا" نمی دونم؛باور کن.هر چه بود کار سوسن بود!سوسن کیه؟سوسن ظاهرا"زن دوستم بهرام بود!اون ظاهری مودب و مهربان داشت.چنان حرفه ای برخورد می کرد که واقعا"شیفته اخلاق و ادبش شده بودم!آنقدر سنگین و متین بود که اگر ماهها سیمین پیشش می موند خیالم راحت بود!ولی اشتباه می کردم! چه می دونستم با عفریته ای دوست شدیم که هر آن امکان داره زندگیمونو از هم بپاشه!در بحث اعتماد به سوسن سهم شما بیشتر بود یا سیمین؟متاسفانه سهم من بیشتر بود!سیمین همون مرتبه اول که سوسن را دید ازش بدش اومد!همون اوایل بارها بهم می گفت:احمد از اینا فاصله بگیر؛اینا مشکوکن! اون موقع نفهمیدم سیمین چی میگه.ولی الان کاملا" مطمئنم که زنا هزار بار بیشتر از مردا همدیگر را می شناسند! راستش تا قبل از طلاق،نه من نه سیمین هیچکدوم نمی دونستیم که بهرام و سوسن زن و شوهر نیستند! بله،متاسفانه عامل اصلی اعتماد سیمین به سوسن من بودم!من این اشتباه را می پذیرم.با بهرام چطور دوست شدی؟تصادفی دوست شدیم!یه روز پارک بودیم که زمینه آشنایی ما با بازی بدمینتون فراهم شد.طبق معمول زنا هم مشغول حرف و حدیث خود شدند.در حقیقت این ابتدای بازی خطرناکی بود که سوسن با انتخاب طعمه اش آغاز کرده بود! شما گفتید ده سال با اونا دوست بودیم و نمی دانستیم که زن و شوهر نیستند،واقعا" از این موضوع بی خبر بودید؟ آره بخدا! اونا طوری حرفه ای رفتار می کردن که نه تنها چنین تصوری به مخیله ما راه نمی یافت؛بلکه موضوع خوشبختی و زندگی آروم و بدور از هیاهوی اونا  هم شده بود تموم آرزوی من و زنم!چرا حسرت زندگی اونا را می خوردین؟ گفتم که،بهرام و سوسن همیشه شاد بودند!اصلا"غم و غصه تو زندگی اونا راه نداشت!انگار آفریده شده بودند تا فقط نیمه شاد زندگی را ببینند!خب،طبیعی است که ما هم آرزو داشتیم مثل اونا یه زندگی رویایی داشته باشیم!قبل از ازدواج،سیمین را می شناختی؟آره می شناختمش.تو یه کوچه بودیم؛تقریبا"همسایه بودیم.سیمین بچه سوم خانواده بود.چهار پنج سالی قبل از ازدواج من و سیمین با هم دوست بودیم.البته به دور از چشم خانواده به صورت مخفیانه با هم قول و قرار می ذاشتیم تا همدیگر را فلان جا ببینیم.اوضاع مالی خانواده سیمین چطور بود؟وضع مالیشون نسبت به ما ضعیف بود.پدرش کارگری این و اونو می کرد و به زور شکم بچه هاشو سیر می کرد! شما چی؟شما راحت شکمتون سیر می شد؟نه آنچنان راحت!ولی بهر حال یه تکه زمینی داشتیم که بتونه مصرف سالیانه برنج خانوار را تامین کنه! سیمین الان کجاست؟صیغه یه مرد معتاد شده داره زجر میکشه!چرا زجر؟دخترم هر هفته میره دیدنش؛وقتی میاد میکه بابا،مرده دست و پای مامانمو می بنده با شلاق اونو میزنه تا بره براش مواد تهیه کنه!شوخی میکنی یا جدی میگی؟نه بخدا؛شوخی کدومه،جدی میگم!مگه سیمینم معتاده؟نه.پس چطور اجازه میده یه معتاد دست و پاشو ببنده؟چه میدونم!بدبخته دیگه!دخترت وقتی از پیش مادرش برمیگرده حال و روزش چطوره؟داغون؛داغون.مثل دیوانه ها؛همش گریه و زاری.حاضری به دخترت کمک کنی؟من حاضرم جونمو واسه دخترم بدم؛هر کاری که بتونه خوشحالش کنه انجام میدم!واقعا"حاضری؟آره بخدا.برو زنتو برگردون خونه!انگار انتظار شنیدن این حرفو نداشت.با تعجب پرسید:چی گفتی؟گفتم:برای شادی دخترتم که شدهبرو دست زنتو بگیر بیار پیش دخترت.میتونید یه خونه کوچک اجاره کنید و دوباره از سر شروع کنید.تو باید از همه حق و حقوقت بگذری تا آرامش و شادمانی را به دختر معصومت بازگردانی! قدری فکر کرد و گفت:نه،نمی تونم ببخشمش!اگه صیغه اون مرد معتاد نمی شد شاید می تونستم یه جوری با خودم کنار بیام.ولی الان دیگه نمی تونم!نه نمی تونم؛جواب برادر و خواهرمو چی بدم!جواب برادر و خواهرمو دادم،جواب مردمو چی بدم! گفتم:جواب برادروخواهر و مردم را ول کن.اونا اونقدر غرق مشکلات زندگی خودشون هستندکه هیچ وقت نمی فهمند زنت کی رفت و کی اومد!وانگهی،کسی که میخواد ببخشه دیگه معطل این و اون نمی شه!گفت:نه،من نمی تونم ببخشمش.گفتم:احمد جان،یه سوالی ازت دارم؛ مایلم درست و حسابی یا بقول معروف لوطی وار پاسخشو بشنوم.ابتدا مکثی کرد و سپس گفت:بفرمایید؛من در خدمتم.پرسیدم:تا حالا به گناه آلوده شده ای؟پرسید:منظورت از گناه چیه؟ گفتم:هر چیزی که یادآوری ارتکاب آن  وجدانتو معذب کنه،روحتو آزار بده.از دروغ و تضییع حقوق این و آن گرفته تا دست اندازی به زن شوهردار.این آخری را که شنید بدجوری منقلب شد.رنگش شد عین گچ!سرش را پایین انداخت و با سنگریزه های زیر پایش مشغول شد.شاید به فکر بادی است که کاشته!نمی دانم؛اما این را می دانم که این توفان زود رس همه چیزش را تحت الشعاع بی رحمی خود قرار داده است!خب،نگفتی؛تا حالا به گناه آلوده شده ای یا نه؟سرشو بلند کرد و با شرمندگی گفت:آره،متاسفانه یکی دو بار شدم و چوبشم خوردم! یعنی بعد از اون یکی دو بار واقعا" توبه کردی یا فرصت ارتکاب گناهی دیگر دست نداد؟ نه بخدا؛واقعا" توبه کردم!ناموسا" از خودم بدم اومد.دیگه دنبال کارای کثیف نرفتم.وقتی توبه کردی،چه کسی توبه ات را پذیرفت؟خب معلومه دیگه؛خداوند بخشنده مهربان!اما همان خداوند بخشنده مهربان می فرماید:من نمی توانم حق الناس را ببخشم!پس چی میشه؟میدونی چرا یاد آن گناهان هنوز باهات مونده؟نه! چون کسی تو را نبخشیده!اونی که باید ببخشه تو را نبخشیده!کی باید ببخشه؟تبسمی زدم و گفتم:فعلا" از این بحث بگذر!خب،پس توبه کردی و انتظار داشتی توبه ات پذیرفته شه؛درسته؟گفت:آره.پرسیدم:اهل معامله هستی یا نه؟خوشبختانه پاسخش مثبت بود:آره اهل معامله هستم!پس ببخش تا خداوند رحمان زمینه بخشش تو را فراهم سازد.چه جوری؟تو ببخش،اون خودش یه جوری درستش میکنه!"خدا به گونه ای پنهان هدیه می دهد تا دریافت کننده هدیه هیچ گاه از آن با خبر نشود.مگر این که او تلاشی آگاهانه برای با خبر شدن از آن چه به او بخشیده شده انجام دهد"(اوشو)خیلی سخته،باور کن خیلی سخته!احمد آقا،مایلی وقتی برگشتم پا پیش بذارم و کمک کنم تا به امید خدا مشکلتون حل شه؟نمی دونم،ببینم خدا چی میخواد!اگر اجازه بدی،وقتی برگشتم با میترا میرم پیشش.باهاش صحبت می کنم که اون معتاده را ول کنه بیاد سر خونه و زندگیش!اون که از خداشه!تازه کدوم خونه،کدوم زندگی!خب از صفر شروع کن.خدا را چه دیدی!نمی دونم،نمی دونم چی بگم!دخترم داره دیونه میشه!احمد جان به میترا بگو با مادرش صحبت کنه بیاد پارک؛یا یه جایی که بتونم باهاش صحبت کنم!مطمئن باش که به نفع همه شماست.حالا که داری میری؛هر وقت به سلامتی برگشتی در باره اش صحبت می کنیم! با هم دست دادیم و خدا حافظی کردیم.وقت حرکت سرشو انداخت درون ماشین و با یه لحن غیر قابل توصیفی ازم پرسید:ان شاء الله کی بر می گردی؟گفتم:ان شاء الله دو سه روز دیگه.تو جاده همش به فکر سوالش بودم.سوالی که پاسخی روشن و پیامی امیدوارکننده را در خود داشت:"هرگز از حرفهایی که مردم در باره تو می گویند نگران نشو.هیچ گاه کوچکترین توجهی به آن نشان نده.همیشه فقط به یک چیز فکر کن:"داور خداست.آیا من در برابر او رو سفیدم؟" (اوشو)

                                   گفتگو با سیمین

طبیعت ما شاد بودن است.رنج بردن پدیده ای است ساختگی.اما شادمانی ساختگی نیست.شادمانی همین حالا در زیر لایه های رنج،همچون رگه ای زیر زمینی وجود دارد.لازم نیست شادمانی بیافرینی.شادمانی از قبل وجود دارد؛تو فقط درد نیافرین.(اوشو)

یک ربع به چهار بود که ماشینم را در پارکینگ باغ.....پارک کردم و به اتفاق میترا به سمت محل تعیین شده ملاقات با سیمین حرکت کردم.قبل از ملاقات با سیمین،تصویرهایی متفاوت از چهره و اندام او را در خیال ترسیم می کردم!گاهی متوسط اندام با صورتی گرد و چشمانی نافذ!گاهی بلند قد با صورتی کشیده و چشمانی خمار! اما وقتی روبرویش قرار گرفتم با خود گفتم:"به رنگ و روی تابلویی چنین زیبا،فقط پندار کذایی به این و آن رسیدن می توانست خدشه وارد سازد"

بعد از سلام و احوالپرسی بهش گفتم:خب سیمین خانوم؛حتما"میترا پشت تلفن یه چیزایی بهت گفته.مایلم نظرتو بشنوم.گفت:من که از خدامه!خدایی من تاوان اشتباهمو دادم.تاوان سختی هم دادم!عذابی که من کشیدم غیر قابل گفتنه!درحقیقت خداوند منو دوبار تنبیه کرد.یه بار بخاطر مادر بودنم؛یه بارم واسه زن بودنم!خدا منو ببخشه!من هم به دخترم جفا کردم،هم به شوهرم خیانت!سیمین خانوم؛چی شد که یهو دختر و شوهرتو ول کردی رفتی؟دلت به حال اینا نسوخت؟باور کنید من فریب خوردم!چی بگم.هر چه بگم باور نمی کنید!از نقاط ضعفم استفاده کردن منو بدبخت کردن!چه نقطه ضعفی داشتی؟منم مثل همه زنا آرزوهایی داشتم.فکر می کردم شوهرم موظفه هر جور شده آرزوهامو برآورده کنه!چه آرزوهایی داشتی؟خونه،ماشین و یک زندگی خوب!تو خونه پدرت اینا را داشتی؟نه نداشتم.ولی تحقق همه اینا را از شوهرم توقعداشتم!شما قبل از ازدواج چند سالی با احمد دوست بودید.از وضعیت مالی خانواده احمد هم با خبر بودید.چرا تحقق رویاهاتو جای دیگه جستجو نکردی؟مگه غیر از احمد خواستگار دیگه نداشتی؟چرا داشتم.اتفاقا"دو تا خواستگار داشتم.یکیشون ارتشی بود؛اون یکی هم کارمند بود،کارمند بانک بود.همانطور که گفتی من احمد را دوست داشتم.بخاطر احمد هر دوتاشونو رد کردم.دلیل اینکه احمد را دوست داشتی چی بود؟خب دوست داشتم دیگه!می دونم دوسش داشتی؛میخوام بدونم دلیل این دوس داشتن چی بود؟اونا همسایه ما بودن؛وضع و اوضاع شون از ما بهتر بود!دوست داشتم عروس خانواده اونا بشم!دلیل دوس داشتنت همین بود؟نه؛همش اینا نبود!پس چی بود؟راستش احمد تو صحبتاش همش بهم قوت قلب می داد.چه قوت قلبی؟آخه خانواده ما خانواده فقیری بود.پدرم به زور خرج خونه را در می آورد.صبح تا غروب برای این و اون کار می کرد تا شکم ماها را سیر کنه.در چنین وضعیتی دخترا بیشتر از پسرا احساس حقارت می کنن.باید دختر باشی تا بفهمی در چنین خانواده ای ترس از آینده،ترس از ازدواج چقدر آزار دهنده است!احمد در چنین موقعیتی بهم قوت قلب می داد.می گفت من از خانواده ات جهیزیه نمیخوام!با شنیدن اینجور حرفا روحیه می گرفتم.آره؛احمد با حرفاش به من قوت قلب می داد! گفتی دو تاخواستگارم داشتی؛درسته؟بله درسته.قیافه اون خواستگار دومی که کارمند بانک بود چطور بود؟بد نبود؛قشنگ بود.اگه اونم از خانواده ات جهیزیه نمی خواست،زن کدومشون می شدی؛احمد یا اون؟مکثی کرد و سرشو انداخت پایین.نمی دونم دنبال چه جوابی می گشت!ولی از پاسخ صریح ابا داشت.آخ که چه دختران زیبا رویی را این سنت مزخرف خود ساخته،به کام سیاهچال بد سیرت زشت روی خویش فرو برده است.خب،فکر می کردی شوهرت موظفه تموم آرزوهاتو برآورده کنه؛آیا نمی دونستی برای تحقق هر یک از اونا حداقل چند سال فرصت لازمه؟چی بگم! الان هر چی بگم بی فایده است!باید این چیزایی را که الان بهش رسیدم همان موقع می رسیدم.اگه بگم کور بودم نمی دیدم باور می کنید؟شما یک سالی از دختر و شوهرت کاملا"دور شدید؛مسلما" در این مدت با مشکلات زیادی دست به گریبان بودید!آیا مواردی هم بود که شما را تحریک و تشویق به ادامه راهتون بکنه؟تو رویا آره!روزای اول که سوار ماشینی می شدم،حس عجیبی بهم دست می داد!فکر می کردم دارم به آرزوهام می رسم؟!اما با چند بار دور زدن و پیاده شدن کاخ شیشه ای آرزوهام فرو می ریخت.بعضی وقتا می اومدم همین جا؛همین جایی که الان نشستم زار زار گریه می کردم.دلم واسه دخترم بدجور تنگ می شد!نمی دونستم چکار کنم.دوست داشتم به خونه برگردم؛ولی می ترسیدم!گفتی حس عجیب.اون حس عجیب فقط از سوار شدن ماشین بهت دست می داد؟آره؛وقتی سوار می شدم هر چی می خواستم برام می خریدن!هر جا که دوس داشتم منو می بردن!ولی وقتی قصه به آخر می رسید،می دیدم همش خواب و خیاله.تموم حرفاشون الکی و دروغه.چه زمانی به خواب و خیال بودن این راه پی بردی؟اوایل فرار از خونه،یا الان؟ زمانی که کشتی رویاهایم به صخره حقیقت زندگی برخورد کرد.زمانی که بجای خونه و ماشین به شلاق رسیدم!چه کسی بهت وعده خونه و ماشین داده بود؟سوسن.زیر پای خودش چه ماشینی بود؟ زیر پای خودش که هیچی!اما شوهر قلابیش یه سمند قدیمی داشت.سوسن وعده چه ماشینی را بهت داده بود؟سانتافه! شما گواهینامه دارید؟نه!رانندگی بلدید؟نه!پس سانتافه را می خواستی چکار؟سوسن می گفت می فرستمت آموزش رانندگی!از این حرفا زیاد می زد!تو چطور میخواستی سانتافه بخری؟مگه پولشو داشتی؟لحظه ای سکوت کرد و سپس در صدد توضیح برآمد:سوسن یه حرفای عجیب و غریبی می زد!گفتم:نیازی به توضیح نیست؛خودم می دونم منظورش چی بود!خب،آخرش چی؛گواهینامه گرفتی؟نه!سانتافه چی؟سانتافه خریدی؟وقتی متوجه منظورم شد سکوت کرد و هیچ نگفت."انسان عادی و معمولی مطابق نظر دیگران زندگی می کند.انسان هوشمند کسی است که مطابق نظر خودش زندگی کند.زندگی یک فرصت است.فرصتی برای شناخت خودت.تو مختاری؛می توانی این فرصت را از دست بدهی یا ندهی.در واقع تعداد اندکی از انسان ها از آن استفاده می کنند و آنان کسانی هستند که وارد دنیای درون خود می شوند.درگیر ساختن خود با پول و قدرت و جاه و مقام،بیهوده تلف کردن فرصت زندگی است.درگیری اصلی تو باید جستجوی پاسخ این پرسش باشد که"من کیستم؟"تا پاسخ را پیدا نکردی،رضایت نده."اُشو"چرا صیغه یه مرد معتاد شدی؟چکار کنم! چاره ای نداشتم؛کسی رو نداشتم که بهش پناه ببرم.چه جوری باهاش آشنا شدی؟توسط سوسن باهاش آشنا شدم.از اقوام نزدیکشه.گفت معتاده،زن نداره،برو باهاش زندگی کن شاید سر عقل اومد شوهر خوبی شد برات.سر عقل اومد؟تبسمی زد و گفت:انگار مادر زاد فاقد عقل بود!مدت صیغه ات تموم شده با هنوز مونده؟نه دو ماهه که تموم شده؛دیگه صیغه رسمی نیستیم.با این حساب،هیچمشکلینداری.چه مشکلی!منظورم اینه که میتونی به آغوش خانواده ات برگردی.یعنی میشه؟بله که میشه.چرا که نه!مگه به لطف خدا شک داری!وفتی سخن امید بخشم را شنید موجی از شادی صورتش را فرا گرفت.با چشمانی بسته،دستانش را بلند کرد.تمام وجودش غرق زمزمه شد.غرق دعا.براستی که بخشیدن و بخشیده شدن بهترین هدیه خداوند به بندگانش است.دنیا با بخشیدن و بخشیده شدن،زیباتر از این هم می تواند باشد.از آنسوی پارک  پدر و دختری دست در دست  هم به سوی ما در حرکتند.چشمان سیمین هنوز بسته است و دستانش بسوی آسمان بلند.زمزمه هایش همچنان برایم نامفهوم است.لحظاتی بعد خداوند رحمان لبخند خواهد زد.ف ه

 

 


   


 

 

  

 

                          

 

 

  

/ 12 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صفورا

به نام یزدان پاک سلام . بایک مطلب اجتماعی به روز شدم . خوشحال میشم بیایید و نظرتو ن رو بگید .

ارسال گروهي

با سلام توسط اين نرم افزار مي توانيد پيام خود را بصورت گروهي به وبلاگهاي بلاگفا، پارسي بلاگ ، بلاگ اسكاي ، ميهن بلاگ ، ني ني بلاگ و پرشين بلاگ ارسال نماييد. اين نرم افزار به شما امکان مي دهد تا بدون مراجعه به وبلاگهاي مختلف و در کمترين زمان ممکن با فهرست وسيعي از وبلاگهاي فارسي ارتباط برقرار کنيد. براي اطلاعات بيشتر با ايميل : Wspam2014@gmail.com تماس حاصل فرمائيد. لينك آموزشي : http://s5.picofile.com/file/8134511592/mihanblog.rar.html http://s5.picofile.com/file/8134511668/parsiblog.rar.html http://s5.picofile.com/file/8134511876/persianblog.rar.html لينك دانلود نسخه آزمايشي پارسي بلاگ : ويندوز 32 بيتي : http://s5.picofile.com/file/8136534118/Setup_32Bit.rar.html ويندوز 64 بيتي : http://s5.picofile.com/file/8136535242/Setup_64Bit.rar.html راهنماي نصب : http://s5.picofile.com/file/8135682276/Help.rar.html مشاهده نظرات در مورد پارسي بلاگ : http://forum.shopkeeper.ir/showthread.php?t=52933

multijob

با سلام دوست گرامی وبلاگتون زیباست اما میتونید بازدید بیشتری داشته باشید کافیه از کدهای جاوای زیبا کننده و افزایش دهنده بازدید و ورودی موتور جستجوی سایت www.multijob.ir استفاده کنید و حتی آنلاین کد بسازید ، این ابزار توسط هزاران وبلاگ در حال استفاده می باشد و همچنین کدهای گوشه چپ سایت تأثیر بسزای در زیبایی و بازدید وبلاگ شما خواهد داشت کدهایی مانند : جدول نود 32 با آپدیت روزانه - جدول لیگ برتر با آپدیت خودکار - پرده خوشامدگویی - مدت زمان حضور - اوقات شرعی - تقویم شمسی و صدها کد دیگر جدیدترین کد سایت : ابزار تبلیغات میان صفحه سبب افزایش کلیک و پاپ آپ سایت شما

asil

سلام خوبید ؟

چت روم

سلام مطالبت جالب و خواندنيه خوشحال ميشم به من هم سر بزني چت رومي شلوغ و صميمي ;) www.hadci.com

لیلی

سلام جناب هخامنشی . همیشه ب سفر . خوشحالم با پست جدید اعلام حضور کردید . موفق باشید آقا [گل]

صفورا

به نام یزدان پاک سلام آقافرزاد گرامی. مثل همیشه خاص نوشتی.[چشمک]

نرم افزار ارسال نظر

سلام دوست عزيز وبلاگتو ديدم قشنگ بود ، خوشم اومد. خوشحال ميشم به من هم سر بزني. http://www.wsender.ir