یاس

ساعت حدودای پنج و نیم بعد از ظهر است که آرام و شمرده از بلندای پله های مشرف بر کلبه حاج آقا آقاجانی به صحن بلوار زیبای انزلی قدم می گذارم تا همانند اغلب ایام،لذت قدم زدن از ابتدا تا انتهای بلوار رویایی انزلی را در میان بلوار نشینان با صفا تجربه کنم.طبق معمول،ابتدا تمام طول بلوار را طی طریق کردم و هنگام بازگشت،نزدیک جایگاه قایقرانان،گریه های بی وقفه دختر بچه ای معصوم که مدام درخواست سوارشدن بر قایق و سفر به دیار نیلوفران آبی را از مادرش مطالبه می نمود،توجه مرا به خود جلب کرد.قدری به استمرار خواهشهای توام با شیون کودک خیره ماندم و قدری نیز در اندیشه چرایی بی توجهی مادر به درخواست کودک غوطه ور شدم!آخر الامر به این نتیجه رسیدم که نه کودک از فقر جیب مانتوی مادرش چیزی می داند،نه مادرش از تاثیر ویرانگر عدم تحقق خواهشهای کودک بر تکوین شخصیت آینده او چیزی می فهمد!ولی هر دوی آنان اصرار دارند به هر طریق ممکن که شده حرف خود را به کرسی نشانند!یکی با گریه؛آن یکی هم با کتک زدن!خوشبختانه یا متاسفانه هر دوی آنان در یک چیز مشترکند:ندانستن!آنکه گریه می کند و کتک میخورد،نمی داند برای چه کتک می خورد! و آنکه جیبی خالی دارد و کتک می زند، نمی داند برای چه کتک می زند! عجیب است!تقریبا" در پنج شش متری سمت چپ این ماجرا،دختری با پوشش مانتوی آبی نفتی و روسری ست شده،بدون توجه به گریه و درخواست کودک،بدون توجه به رفتار زننده مادر کودک؛پشت به بلوار بر روی اولین تخته سنگ سیلی خور امواج حاصل از تردد قایقهای مسافرکش دریا نشسته است.نه آدما را می بیند!نه به تردد قایقها توجهی دارد!نه پرواز کاکایی های عاشق را به تماشا می نشیند!نه به بیرون جهیدن دولفین وار بچه ماهی های پولک نقره ای،وقعی می نهد!پس او از پس چنین نشستنی غیر متعارف و خیره ماندنی چنین ممتد در جستجوی چیست؟ناگزیر از پشت سر قدری به او نگاه کردم و حس کنجکاوی ام بیشتر گل کرد.ابتدا خواستم بی رادع و مانع بهش نزدیک شم!اما قدری به جو روانی حاکم بر شهر اندیشیدم و از این کار منصرف شدم.چون معلوم نبود در آنصورت چه واکنشی بروز خواهد داد!آخرالامر تصمیم گرفتم با دو سه متر فاصله اما موازی با محل استقرار او بر روی اولین تخته سنگ سیلی خور دریا بنشینم!پس از تعیین جا،یکی دو بار ضمن خیره ماندن به نیم رخ چهره زیبای او،سنگی به سمت آب دریا پرتاب کردم تا شاید متوجه حضورم گردد.انگار نه انگار که در این دنیاست!همچنان مستغرق در سکوتی ملال آور و مرموز به آن دورها چشم دوخته است.راستش این روزا نمی شه بیشتر از این به کسی نزدیک شد!آدما به همه چیز حساس شده اند.می ترسم بهش نزدیکتر شوم و چیزی بگویم یا بپرسم که واکنش غیرمتعارف او را در پی داشته باشد!ناگزیر نشستن را بی فایده دیدم و با زمزمه ی"ای نازنین،ای نازنین؛در آینه ما را ببین"پا شدم تا به سمت کلبه ها بروم.همینکه خواستم ادامه شعر را زمزمه کنم،ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد!دختر آبی نفتی پوش زیبای قصه ما گفت:می تونم از شما سوالی بپرسم؟گفتم:خواهش می کنم،با کمال میل در خدمت شما هستم!پرسید:این ترانه را تعمدا" خواندی یا اتفاقی؟گفتم:اتفاقی.پرسید:یعنی شما نمی دانستید اسم من نازنینه!گفتم:نه،از کجا باید بدونم!گفت:درسته،درسته.راستی تموم این شعر رو بلدی بخونی؟گفتم:نه،تا حدودی از برم!پرسید:دوس داری با هم بخونیم؟با خود گفتم:عجیبه!نه به اون در خود فرورفتن چندین ساعته و تارک دنیا شدنش،نه به این قابلیت انعطاف پذیری اش!بهرحال،رمز و راز سکوتش در دور ماندن از همان چیزی نهفته بود که از من درخواست می کرد:همخوانی یا در حقیقت مهیا ساختن زمینه گفتگوی دو جنس مخالف!دو جنس مخالفی که اسیر ریاکاری و دروغ پردازی مشتی گناهکار طلبکار شده اند!دو جنس مخالفی که مایلند محترمانه با یکدیگر صحبت کنند،درد دل کنند،دوره مهمی از دوران جوانی را که فوق العاده حائز اهمیت است،دست در دست هم و با هدف درک روحیات متقابل بگذرانند و سپری سازند.اما وحشت رونمایی غیرت برادر،پدر،همسایه و اجتماع؛تمام آرزوی شان را به پستوی خانه ها می برد تا آخرالامر در همان پستوی خانه ها یا به تنظیم نامه ای عاشقانه برای یار ختم گردد یا در باتلاق پیشنهاد خیرخواهانه خواهر،عمه،خاله و مادر بزرگ غوطه ور شود! بله...در پاسخ به درخواست نازنین گفتم:آره حاضرم به اتفاق هم  یا جدا از هم این ترانه را بخونیم.گفت:بیت به بیت میخونیم.هر کدوم یک بیت رو می خونیم.گفتم:پس اول شما شروع بفرمایید!نازنین ابتدای شعر را وانهاد و تقریبا" از میانه شعر شروع کرد:اینجا به جز درد و دروغ همخانه ای با ما نبود/در غربت من مثل من هرگز کسی تنها نبود"پرسیدم:نازنین جان!حالا چرا از میانه شعر شروع کردی؟گفت:چون مضمون هر دو مصراع آن تقریبا"وصف حال و روزگار خود منه!هم درد و دروغ؛هم تنهایی محض آن!پرسیدم:نازنین جان تو دنبال چه هستی؟چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟نازنین گفت:یه قلب شکسته چی میتونه بخواد!یه قلب شکسته فقط با حسرت آرزوهای برباد رفته اش زندگی می کنه!من ساعتها جلوی آینه می شینم؛روبرو با آینه با سیمای خودم حرف می زنم،به خودم و به آینه وعده سرخرمن میدم!گاهی هم به اینجا میام.مث امروز که منو دیدی!آینه و دریا مونس و همدرد منند!آینه برام قصه می خواند و اشک می ریزه؛دریا هم با امواجش برام شعر لالایی میخونه تا خوابم کند.نازنین برای بیان دردش نه تنها با کلمات بازی نمی کرد،بلکه کلامش را آنچنان با اندوهی وصف ناپذیر در می آمیخت که جز سکوت و شنیدن از او راهی باقی نمی ماند!انگار قصه همخوانی ما کاملا" از یاد هر دو تامون رفته است! کمی به او خیره ماندم!لبانش چون لبان اوراد خوانان در ارتعاش بود.کاش تو بودی که مجابم کنی/فارغ از این رنج و عذابم کنی/درد دلم با تو بگویم دمی/رسته از این حال خرابم کنی/دست کشی بر خم گیسوی من/مست از آن جام شرابم کنی.به نازنین گفتم:سوالی دارم؟گفت:بپرس!پرسیدم:تو عاشقی؟گفت:آره عاشقم،یه عاشق افسرده!پرسیدم:اولین باره که عاشق میشی؟گفت:آره،اولین بار و آخرین باره!گفتم:راستش نازنین جان کسانی که اولین بار عاشق میشن در حقیقت عاشق نیستند؛بلکه اسیر احساسات خویش هستند!بیشترشون مث تو فکر می کنند و درد می کشند!میدونی چرا؟چون کار احساس انتقال درد و رنج زندگی به روح و روان آدمی است!نازنین جان وقتی با احساست عاشق میشی در حقیقت خودت را از توجه به دیگر زوایای انتخابت محروم می سازی!معایب کار را آنطور که باید ببینی،نمی بینی.فقط تنها چیزی که برات مهمه حفاظت از عشقی است که بر بستر احساس بنا کرده ای.تو باید این حس غیر عقلانی را مهار کنی و هر بار که با او هستی به تفاوتهای اخلاقی و رفتاری خودتان بیشتر توجه کنی.توجه کردن یعنی کسب تجربه و آموختن از راه طی شده.نازنین جان،عادت نقش مهم و تاثیر گذاری در زندگی آدما بازی می کنه!وقتی همه چی عادی شد و آدما به دیدن و عادی شدن هر چیز عادت کردند؛فقط کوله بار بی توجهی به تفاوتهای آغاز آشنایی و عاشقی می مونه!دیگر صحبت از اختلاف سلیقه و اختلافات جزیی نیست؛بحث،بحث سرخوردگی و یاس ناباورانه و بنیادینی است که قدرت اخذ تصمیم عاقلانه را از تو سلب می کند و وادارت می سازد تا با تن در دادن به تصمیمی احساسی،دوباره به همان نقطه ای عزیمت کنی که ابتدای لغزیدن تو به کژ راهه احساس بوده است.اما اینبار با بهایی به مراتب سهمگین تر از قبل!نازنین سرشو پایین گرفته بود و فقط گوش می داد،چیزی نمی گفت!عاشق که شدی بینوایی!پرسیدم:نازنین جان!حرفی،کلامی چیزی برای گفتن نداری؟سرشو بالا گرفت و گفت:چی بگم!من کاری به احساس و عقل ندارم!من فقط عاشقم؛فقط حقمو میخوام!گفتم:باشه حقتو بگیر؛کسی نگفته نگیر!ولی نازنین جان!اینقدر که تو بهش فکر می کنی،اونم بهت فکر می کنه؟گفت:شاید!گفتم:مطمئن نباش؛با این شاید گفتن خودتو فریب نده!اگر عاقلانه فکر کنی متوجه خیلی چیزا خواهی شد!پرسید:مثلا" چه چیزی؟گفتم:اینکه بیشتر آدما در عشق اول شکست می خورند!میدونی چرا؟چون در گذر از مرحله ای به مرحله ای دیگر هستند!هر چه بیشتر از ابتدای بلوغ فاصله می گیرند نوع نگاهشون به حقایق زندگی،به انتخاب همسر و به آینده تغییر می کند!اونایی که در مرحله احساس درجا می زنند،تسلیم شدن و درد کشیدن را به خود تحمیل می کنند؛اما اونایی که از این مرحله گذر می کنند،هر رویدادی را تجزیه و تحلیل می کنند.نازنین جان!وقتی تسلیم شدی احساس خوره به انتظار نشستن و خیالبافی کودکانه را به جانت می اندازد؛اما عقل،جسارت پا شدن و حرکت کردن را به تو می آموزد.عقل به تو می آموزد که چگونه رفتار کنی،به تو می فهماند که هر عشقی پایان عاشقی نیست!به تو هشدار می دهد که حقیقت عشق با فداکاری یکسویه تناسبی ندارد!به تو می گوید احساس کودکانه ات را بدور بینداز و ازش فاصله بگیر.بله نازنین جان!کمی عاقلانه فکر کن!اینگونه بودن و ماندن فقط تسلیم شدن را به تو می آموزد!چرا اینقدر خودتو شکنجه میدی؟چرا دور و برت را نمی بینی؟چرا نمی بینی که خیلی ها آرزوی با تو بودن را دارن!میدونی چرا؟چون مستغرق در احساسی هستی که جهان را بدون او پایان یافته تلقی می کند!نمی خواهی بفهمی که بروز این دردها و رنجها نتیجه معایبی است که در انتخابت نهفته است!عقل به تو می گوید اگر او تا این اندازه خوب است،پس چرا اینهمه رنج و پریشانی را بهت تحمیل کرده است!بله؛باید بلند شوی و دوباره آغاز کنی!اما اینبار با چشمانی باز و توجهی همه جانبه به تمام زوایای یک رابطه و انتخاب!در این صورت اگر مجددا"با شکست مواجه شدی جای نگرانی نیست؛چون کسی که شکست خورده طرف مقابل توست نه تو!تو پیروزی،چون از همان ابتدا با گزینش روشی عاقلانه به کشف تفاوتها و عدم تفاهمی دست یافته ای که بی توجهی به آن،هزاران زندگی زناشویی را یا در باتلاق عذاب با هم ماندن بیهوده و تحمل از سر ناچاری غرق کرده؛یا به سراشیبی طلاق کشانده است!نازنین قدری نگاه کرد و ضمن تشکر از نصایح من گفت:عاشق نشدی که تا بدانی/از دیده عاشقان بخوانی/چشمی که به زار می نشیند/جز یار دگر کسی نبیند/هر جا که روی چهره اوست/این رنج و عذاب بهره اوست/این بحر چگونه می توانم/من زورق بشکسته برانم؟/یا چیره شوم به کوه امواج/خود تا لب ساحلش کشانم/زین عشق چگونه می توانم؟/با عشقی دگر دلم رهانم؟ نازنین دوست دارد همچنان مستغرق در غصه و غم بماند و اسمش را بگذارد وفاداری یا فداکاری!شما چه می گویید؟کدام درست است؟ماندن یا گذر کردن.  ف ه

 

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
♥جرعه ای محــــــــــبت♥

کتاب زندگی ات را هر از گاهی ورق بزن خاطرات خوشت را مرور کن و شاد شو این روزها گرانیست در این بازار مکاره ی دنیا دیگر نمیشود خوشی را خرید و خاطره ساخت و لذت و برد این روزها روز مبادای خاطره های شیرین است

♥جرعه ای محــــــــــبت♥

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم و لیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

♥جرعه ای محــــــــــبت♥

مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند فریاد که در رهگذر آدم خاکی بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند همت طلب از باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند چون خلق درآیند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند مرغان نظرباز سبک‌ سیر فروغی از دام گه خاک بر افلاک پریدند

♥جرعه ای محــــــــــبت♥

جاذبه °•.سیب.•° آدم را به زمین زد..... وجاذبه زمین °•.سیب.•°را..... فرقی نمیکند،سقوط،سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای، غیر از تو است.....

♥جرعه ای محــــــــــبت♥

آدَم ها می آیَند.. دَردهارا میخوانَند...... اَگر خوشِشان آمَد میخَندَند..... اَگَر بیشتَر دوست داشتَند کپی میکُنَند..... اَگَر بَرایِ نِویسَندِه اش اَرزِش قاعِل بودَند کامِنت میگزارَند... اَما هیچکُدام نِمیتَوانَند دَردی کِه دَر مَطالِب هَست را حِس کُنَند..

صفورا

به نام یزدان پاک سلام آقا فرزاد . بازم از اون اتفاقاتی بود که برای شما رخ می ده ؟ [تعجب] شما عجب انرژی جاذبی داری؟ [تعجب] راستی کتاب رو نیاوردید ؟ [خجالت]

صفورا

به نام یزدان پاک سلام . با پست (قربانی )به روز شدم . دوست دارم بخوانید.

شعیب

سلام آدم تنها ، خیلی زود دستش را در دست هر آن کس که با او رو بربرو شود می گذارد