اسوه امنیت و آبادانی

یکصد و سی و شش سال پیش،در زمهریر زمستان یکهزار دویست پنجاه شش خورشیدی،آن هنگام که ناصرالدین شاه قاجار برای دومین بار قصد رفتن به اروپا را داشت؛به زیر سرسرای طایفه ای جسور از پاهلونی های *مستقر در آلاشت مازندران،هلهله ای پیچید و فرزندی بدنیا آمد که او را رضا نام نهادند.پدرش سرهنگ عباسعلی خان پاهلونی،رئیس نظمیه بابل کنار بود و مادرش نیز زنی بود قفقازی که نوش آفرین خانم نام داشت.مشهور است که عباسعلی خان در آخرین زمستان عمر خویش تصمیم می گیرد جهت معالجه بیماری خود به همراه همسرش نوش آفرین خانم و دیگر اعضای خانواده که او را "آقا جان" خطاب می کردند،عازم تهران شوند.روز موعود فرا می رسد و  اعضای خانواده سوار بر درشکه به  سوی تهران حرکت می کنند.مسافران در بین راه با برف و یخبندان سنگینی مواجه می شوند که ناگزیر سرهنگ عباسعلی خان به همراهان می گوید:همسرم حامله است و وضع حملش نیز نزدیک است.او طاقت و تحمل ادامه این راه سخت را ندارد.می ترسم فرزند و همسرم هر دو در این برف و یخبندان از بین بروند؛پس بهتر است شما به همراه نوش آفرین خانم به آلاشت برگردید و منتظر مراجعه من از تهران بمانید.سرهنگ عباسعلی خان خانواده را راهی آلاشت می کند و حود نیز جهت معالجه راه تهران را در پیش می گیرد.همراهان نیز به اتفاق نوش آفرین خانم با "آقاجان"خدا حافظی می کنند و پس از گذشتن از رودخانه تلار به سمت آلاشت رهسپار می گردند.پس از چند روز وضع حمل نوش آفرین خانم فرا می رسد و اهل خانه"ساره خانم"قابله محل را فرا می خوانند تا به یاری زائو به شتابد.نقل است وقتی نوزاد متولد شد؛نوش آفرین خانم از فامیل شوهر می خواهد تا بر اساس سنت دیرینه قفقازی ها،دختر جوان باکره ای را به اتاق بیاورند.چند لحظه بعد دختری به نام ام نساء که نوه عموی سرهنگ عباسعلی خان بود وارد اتاق می شود.نوش آفرین خانم از او می خواهد تا ناف نوزاد را ببرد!خانم قابله اعتراض می کند ولی نوش آفرین خانم می گوید:عیبی ندارد،رسم ما قفقازی ها این است که اگر دختری معصوم و باکره ناف نوزادی را ببرد وی خوشبخت خواهد شد.متاسفانه هنوز چند روز از بریدن ناف نوزاد توسط پیام آور خوشبختی نگذشته بود که خبر مرگ سرهنگ عباسعلی خان بیمار به آلاشت می رسد و نوش آفرین خانم را با همه تنهایی و رنج ناشی از آن،اندوهگین به سوگ شوهر می نشاند.نوش آفرین خانم بعد از مرگ شوهر دیگر تاب ماندن در آلاشت را نداشت.لذا از بزرگان فامیل شوهر مرحومش تقاضای عزیمت به تهران و پیوستن به برادرش را می کند.فامیل شوهر ابتدا از سرمای راه و خطرات آن می گویند و تاکید می کنند که ما در اینجا از تو و فرزندت نگهداری خواهیم کرد.نوش آفرین خانم نمی پذیرد و سرانجام بعد از چهل روز بزرگان فامیل بر اثر پافشاری نوش آفرین خانم تسلیم خواسته اش می شوند و لوازم عزیمت او و فرزندش را تدارک می بیند.آنها از راه شلفین و گردنه امام زاده هاشم به مقصد تهران به راه می افتند تا بانوی بیوه مرحوم سرهنگ عباسعلی خان را به برادرش تحویل دهند.نقل است که در آن ایام سرما بیداد می کرد و کوهها ماهها بود که از برف پوشیده بود.در چنین وضعیتی نوش آفرین خانم و همراهان،مصمم به راه خود  ادامه می دهند تا اینبار با اسب و قاطر خویش را به تهران رسانند.در آن سوز و سرمای نفس گیر،طفل شیرخوار تاب زنده ماندن نداشت و هر چه به نوزاد می پوشاندند اثری در گرم کردن و گرم نگه داشتنش نداشت.اما از آنجا که مشیت الهی بر زنده ماندن نوزاد مقدر بود،در راه به قهوه خانه ای رسیدند و نوزاد یا پادشاه آینده کشور را با گرم کردن،جان تازه ای بخشیدند.آری:گر نگهدار من آن است که من می دانم/شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.بله..نوش آفرین خانم به هر طریق ممکن رضا را زنده نگه می دارد و صحیح و سالم به تهران می رساند.از آن پس تا سالها زندگی رضا و نوش آفرین خانم در تهران به سختی می گذرد.تا آنکه رضا دوازده ساله می شود و از طریق سرهنگ ابوالحسن خان(صمصام)با درجه تابینی(سربازی)وارد فوج سوادکوه می شود.رضا در سال ترور ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای کرمانی سیزده  سال داشت. طبیعتا"در چنین سنی نیز چندان مطرح نبود.اما در شانزده سالگی به خاطر اندام درشت و رشیدش همواره در معرض دید فرماندهان مافوق خود قرار داشت.تا اینکه مظفر الدین شاه در بازگشت از سفر اروپا تعدادی ماکسیم یا شصت تیر وارد کشور می کند و چند قبضه از آن را به قزاقخانه نیز می دهد.رضا در تمرین شصت تیر بهترین امتحان را پس می دهد و از آن پس بر اثر جدیت،سخت کوشی و نظم در "گروهان شصت تیر"به درجه وکیل چپ و راست(گروهبان)و سپس وکیل باشی(سرگروهبان) نایل می گردد.از این زمان رضا مدارج و مراتب نظامی را با توجه به صلاحیت ذاتی خود یک به یک طی می کند.ابتدا در اوایل سال یکهزار دویست هشتاد شش خورشیدی یعنی هنگامی که سرهنگ عبدالله خان فرمانده گروهان شصت تیر می میرد،به خاطر شکوه و جذبه و علی الخصوص نظم قابل تحسینی که داشت با درجه افسری به فرماندهی "گروهان شصت تیر" منصوب می گردد.در هنگامه انقلاب مشروطیت و بحرانی شدن شرایط،سفارتخانه ها برای در امان ماندن از گزند روزگار،دست به دامان قزاق ها می شوند و رضا از سوی قزاقخانه با درجه نایب دومی مسئول محافظت از سفارتخانه بلژیک می شود و بسیار مورد توجه قرار می گیرد.آوازه انضباط گروهان تحت امر رضا در بین سفارتخانه ها می پیچد و سفیر آلمان نیز حفاظت سفارتخانه آلمان توسط گروهان رضا را از قزاقخانه مطالبه می کند.رضا به دستور قزاقخانه حفاظت از سفارت آلمان را به عهده می گیرد و پس از چندی سفیر آلمان نیز به پاس خدمت دقیق و صادقانه او طی تقدیر نامه ای از قزاقخانه خواهان ارتقا درجه او می شود.نتیجتا"رضا به درجه نایب اولی نایل می گردد.پس از این ترفیع درجه،کاظم خان میر پنج از او می خواهد که به همراه نیروهایش برای سرکوب شورشیان تبریز به آنجا برود.رضا به اتفاق کاظم خان میر پنج به تبریز می رود و در درگیری های تبریز،کاظم خان میرپنج کشته می شود و رضا در برابر نیروهای مخالف مقاومت جانانه ای از خود نشان می دهد.آوازه مقاومت جانانه او در تبریز،به مرکز می رسد و رضا از سوی عین الدوله به درجه سلطان دومی نایل می گردد.در سال یکهزار دویست هشتاد هشت یعنی سال پیروزی انقلابیون بر محمد علی شاه؛شخصی بنام رحیم خان چلیبانلو به همراه شاهسون ها در اردبیل دست به غارت اموال دولت و مردم می زند که نهایتا"دولت انقلابی برای فرو خواباندن غائله و ایجاد نظم در آذربایجان،گروهان شصت تیر قزاق به فرماندهی رضا را به همراهی عده ای از سربازان بختیاری و تعدادی از نظامیان قفقازی به فرماندهی یپرم خان به منطقه اعزام می دارد.گروه یپرم خان زمان جنگ با شاهسون ها در محاصره قرار می گیرند و فشنگشان تمام می شود.رضا که متوجه موقعیت خطرناک یپرم خان شده بود،شصت تیر را بدست می گیرد و به تنهایی وارد کارزار با شاهسون ها می گردد تا یپرم خان را از مرگ حتمی نجات  دهد.در آن ماموریت غائله اردبیل و زنجان با پیروزی نیروهای دولتی خاتمه می یابد.در بازگشت اردو به تهران،آوازه سلحشوری رضا در جنگ با شاهسون ها عالم گیر می گردد و ضمن استقبال با شکوه از گروهان شصت تیر،رضا نیز به درجه سلطان تمامی(سروانی)نائل و به رضا شصت تیر معروف می گردد.تقریبا"هیجده ماه پس از سروان شدن رضا،یعنی تیر ماه یکهزار و دویست و نود خورشیدی؛محمد علی شاه  مخلوع مجددا" به کمک روسیه برای تصرف تهران از کمیش تپه(ترکمن صحرا)وارد ایران می شود.با آمدن وی اوضاع داخلی بار دیگر بحرانی می شود و  مجددا" هرج و مرج بر بخشی از کشور مستولی می گردد.لذا مجلس به پیشنهاد دولت وقت،جایزه یکصد هزار تومانی دستگیری یا قتل محمد علی میرزا را برای فرو خواباندن غائله  تصویب میکند.شایان ذکر است که رضا با آنکه قبلا" به عنوان فرمانده گروهان شصت تیر یا "ماکسیم"در جبهه محمد علی شاه قرار داشت ولی بعد از این مصوبه،در جنگهای بعدی به عنوان یک نظامی فرمانبردار در جبهه مشروطه خواهان و سیاستهای رسمی کشور قرار می گیرد.رضا در اوایل دی ماه سال یکهزار دویست و نود در معیت عبدالحسین میرزا فرمانفرما برای سرکوب سالارالدوله به سوی کرمانشاه حرکت می کند.در آن ماموریت جنگ سختی میان قوای دولتی و سپاهیان سالارالدوله رخ می دهد.رضا که به اتفاق نیروهایش در سمت چپ میدان جنگ مشغول کارزار با سپاه سالارالدوله بود ناگهان متوجه می شود که عبدالحسین میرزا فرمانفرما با تعداد اندکی سربازان تحت امر در محاصره نیروهای بی شمار سالارالدوله قرار گرفته است.رضا که خطر مرگ فرمانفرما را قریب به یقین می پندارد؛شصت تیر را بر دست می گیرد و یکه و تنها بسوی سپاهیان سالارالدوله هجوم می برد.لحظاتی بعد حلقه محاصره در هم می شکند و صحنه نا هموار آوردگاه از خیل کشته شدگان گلوله های "شصت تیر" رضا به گورستان سپاهیان سالارالدوله مبدل می گردد.نتیجتا"فرمانفرما از خطری مهلک جان سالم بدر می برد و کرمانشاه تصرف می شود و جنگ نیز به نفع قوای دولتی پایان می یابد.در پایان همین نبرد بود که به پیشنهاد فرمانفرما،رضا به عنوان قهرمان جنگ به درجه سرگردی ارتقا می یابد.رضا یکسال بعد برای سرکوب اشرار و راهزنان عازم تربت جام می شود و پس از برقراری نظم در آن منطقه؛با حکم ماموریت جدید به کمک دیگر فرماندهان قزاق می شتابد تا آتریاد(هنگ) همدان را بنیان گذارد.رضا بعد از انجام این ماموریت و به پاس سر و سامان دادن هنگ همدان،به درجه سرهنگی نایل می گردد.سال یکهزار و دویست و نود و چهار؛سال بحران بود.از یک طرف نیروهای متجاوز روس به قصد اشغال پایتخت بین قزوین-تهران اردو زده بودند؛از طرف دیگر قوای نظامی انگلیس وارد بوشهر شدند و ژاندارمهای ایرانی را خلع سلاح کردند؛از یک طرف سرکنسول انگلیس در شیراز توسط ایرانیان طرفدار آلمان به اسارت در آمد؛از سوی دیگر قوای ژاندارمری در اصفهان شهر را تصرف کرد و کنسول روسیه را می کشند؛ناامنی و شورش فارس را فرا می گیرد؛ساوه،قم و کاشان به بهانه مقابله با اعلام جهاد کمیته دفاع ملی،توسط روسها اشغال می شود؛شونمان مامور دستگاه جاسوسی آلمان که تحت عنوان تاجر در ایرانستان آن زمان فعالیت می کرد به کمک عشایر و تعدادی ژاندارم،کرمانشاه را اشغال می کند و امیر مفخم حکمران کرمانشاه را از شهر بیرون می کند و سپس به کمک محمد تقی خان پسیان که هوادار کمیته دفاع ملی بود شهر همدان را اشغال می کنند؛روسها برای بیرون راندن اعضای کمیته دفاع ملی به کرمانشاه حمله می کنند.در نتیجه هرج و مرج ایران را فرا می گیرد و خان خانی و بی قانونی به معنای واقعی کلمه در عرصه سیاست و جامعه نمود پیدا می کند.در چنین اوضاع اسفناکی،رضا به کمک سپاه ژنرال باراتف که به تازگی از طریق انزلی وارد ایران شده بود به همدان یورش می برند و همدان راپس از یک ماه از چنگ شونمان و نیروهای محمد تقی خان پسیان خارج می سازند.رضا بعد از این پیروزی که همزمان با بحبوحه انقلاب روسیه بود،توسط فرماندهی قزاقخانه کشور به درجه سرهنگ تمامی نایل می گردد.شایان ذکر است که تا زمان سرهنگ تمامی رضا،اوضاع ایران همچنان آشفته بود و طرفداران وطنی هر یک از قدرت های بزرگ یعنی روسیه،انگلیس و آلمان بدون توجه به سرنوشت کشور به جان هم افتاده بودند.در این زمان بین قزاق ها شایعه کمونیست بودن"کلرژه" فرمانده قزاقها بر زبان می افتد که نهایتا"به دلیل خطراتی که حضور کلرژه در راس نیروی قزاق ایران ایجاد کرده بود،روز بیست و هفتم بهمن ماه یکهزار دویست و نود و شش خورشیدی رضا به اتفاق "فیلارتف"دیگر افسر روسی قزاق کلرژه را وادار به استعفا می کنند تا سرهنگ استاروسلسکی را به عنوان فرمانده جدید قزاق جانشین او سازند.رضا بعد از این ماجرا به درجه سرتیپ سومی نایل می گردد.در سال یکهزار و دویست و نود هفت خورشیدی جنگ و درگیری بین نیروهای خارجی و هواداران وطنی آنان در ایران همچنان ادامه داشت.صولت الدوله عناصر قشقایی،دشتستانی و کازرونی را برای فتح شیراز و بیرون راندن قوای انگلیس تهییج می کند؛انگلیس با فرستان نیرو به رشت و انزلی سودای سرکوب نهضت جنگل و جمهوری کمونیستها را بر سر می پروراند؛عثمانی ها مدام آذربایجان ایران را با بحران مواجه می سازند،یا به معنایی چشم طمع به خاک را ایران داشتند؛کشور نوپای شوروی نیز به طرفدارانش در گیلان کمک می رساند.در چنین اوضاعی سرتیپ سوم رضا سوادکوهی در آبان ماه یکهزار و دویست و نود و هشت با حکم ماموریت سرکوب نیروهای میرزا کوچک خان و دار و دسته کمونیست احسان الله خان به گیلان عزیمت و پس از سرکوب نهضت جنگل و متواری ساختن آنان،به طرف گنبد حرکت می کند.در همین جنگ بود که رضا به درجه سرتیپ تمامی نایل و نشان حمایل سرتیپ تمامی از سوی دربار به وی اعطا می گردد.سرتیپ رضا بعد از فرو خواباندن غائله گنبد تصمیم می گیرد تا برای اولین بار به زادگاهش آلاشت مسافرت نماید.رضا در آبان ماه یکهزار و دویست نود و نه به آلاشت می رود و پس از چند روز اقامت در منزل بستگان؛آلاشت را به قصد تهران با خاطرات فراوان ترک می کند.سرتیپ رضا هنگام گذر از کوههای شلفین یک شب را در منطقه "انند" یا "انن" اتراق می کند و روز بعد خبر فارغ شدن همسرش تاج الملوک همراه با تولد دو نوزاد دوقلوی پسر و دختر(محمد رضا و اشرف) توسط مسئول تلگرافخانه منطقه به او می رسد.درفروردین ماه سال یکهزار و دویست و نود و نه حزب دمکرات آذربایجان که حزب تجدد خوانده می شد به رهبری شیخ محمد خیابانی در تبریز بر علیه دولت وقت قیام می کند.شیخ محمد خیابانی ابتدا شهربانی و ادارات دولتی شهر را تصرف می کند و سپس با محاصره مقر استانداری،عین الدوله والی آذربایجان را به همراه خانواده سلطنتی از شهر اخراج می کند.در تیر ماه همین سال رئیس الوزرای وقت(وثوق الدوله)به دلیل فشارهای وارده ناشی از بحرانی بودن شرایط آذربایجان و ناتوانی در سرکوب غائله،ناچار به استعفا می شود و متعاقب آن میرزا حسن خان پیرنیا ملقب به مشیرالدوله که فردی بسیار محترم،باهوش،بااراده و ملی گرا و فارغ التحصیل رشته حقوق از روسیه بود به مقام رئیس الوزرای کشور منصوب می گردد.با روی کار آمدن مشیرالدوله مقدمات مقتضی جهت سرکوب قیام شیخ محمد خیابانی فراهم می گردد و نهایتا" با تدبیر شخص مشیر الدوله،دوران حکومت شش ماهه حزب دمکرات آذربایجان در تبریز به پایان می رسد و شخص شیخ محمد خیابانی نیز به هلاکت می رسد.دولت مشیر الدوله بعد از سرکوب غائله آذربایجان در صدد سر و سامان دادن به اوضاع آشفته کشور بود که ناگهان خبر تخلیه نیروهای انگلیس از منجیل اوضاع را وخیم تر می کند و دولت نوپای مشیر الدوله را متزلزل می سازد.مشیر الدوله و همکارانش در کابینه،نگران و بیم ناک بر این باورند که عقب نشینی قوای انگلیس از منجیل مقدمه ای است برای بیرون بردن کل قوای انگلیس از ایران که نهایتا"هدفی جز تنها گذاشتن ایرانیان را در مقابل حملات آینده بلشویکها نخواهد داشت.شایان ذکر است که هدف انگلیس از این جابجایی قوا در منجیل،وادار ساختن شاه و دولت به برکناری استاروسلسکی روسی از فرماندهی قشون قزاق ها و نصب فرمانده انگلیسی به جای او بود که با مخالفت مشیر الدوله و موافقت شاه مواجه می گردد.علت اینکه مشیر الدوله زیر بار این درخواست نرفت این بود که از تبعات آن یعنی پذیرش قرارداد سال یکهزار نهصد و نوزده و تقدیم دو دستی کشور به انگلیس هراس داشت.لذا مشیر الدوله به دلیل مخالفت با تصمیم شاه که عزل عجولانه استاروسلسکی از فرمانده قزاقها را به همراه داشت،در چهارم آبان یکهزار دویست و نود و نه از مقام خود کناره گیری می نماید.بعد از عزل استاروسلسکی و کناره گیری مشیرالدوله از رئیس الوزرایی،امور قزاق ها به سرهنگ اسمایث یکی از افسران ارشد انگلیس که برای آموزش ارتش جدید به ایران آمده بود واگذار می گردد و فرماندهی قزاقها نیز توسط شاه به شخصی غیر نظامی به نام سردار همایون که از اعضای خانواده سلطنتی بود سپرده می شود.متعاقب این تغییرات،سپهدار رشتی(فتح الله خان اکبر)نیز از سوی انگلیس جهت کسب مقام رئیس الوزرایی به احمد شاه معرفی می شود.اوضاع کشور بعد از رئیس الوزرایی سپهدار رشتی روز به روز بدتر می شود و در این هنگام شاه کشور نیز فقط در فکر زراندوزی و کسب مال بود.تا اینکه توجه سرهنگ اسمایث و ژنرال ادموند آیرونساید فرمانده قوای انگلیس در شمال ایران در بازدید دوره ای از اردوگاههای قزاقان کشور به فرماندهی بلند قد با شانه های فراخ و چهره ای مشخص و چشمانی نافذ همراه با انضباطی غیر قابل توصیف در آتریاد تبریز جلب می گردد.آنان پس از تحقیق و بازخوانی پرونده رشادت ها و دلاوری های گذشته سرتیپ رضا سوادکوهی تصمیم می گیرند تا او را علیرغم "خطر ناک"نامیدنش،فوری ولو به طور موقت به فرماندهی بریگاد قزاق منصوب نمایند.آیرونساید در خاطراتش ضمن ارائه پیشنهاد فرماندهی قزاق کشور به رضا،می گوید:او فردی قدرتمند و نترس و فوق العاده جسور بود؛وقتی با من حرف می زد،تنفر و بیزاری خویش را از سیاستمدارانی که مجلس و دولت را در اختیار دارند و در راه منافع شخصی خویش از آن سواستفاده می کنند بی پروا ابراز می داشت.او از صمیم قلب کشورش را دوست داشت و مردی فوق العاده وطن پرست بود.لذا ضمن پیشنهاد فرماندهی قزاق از او خواستم قول بدهد که دو چیز را رعایت کند؛1-به هنگام عقب نشینی ما از ایران به هیچگونه اقدام تهاجمی و عملیاتی علیه ما دست نزند.در این مورد به او هشدار دادم که اگر اقدام خصمانه ای علیه ما صورت دهد تخلیه را متوقف خواهیم کرد و به او حمله خواهیم برد.به او اطمینان دادیم که در صورت حمله به قوای انگلیس،وضعیت کشورش از این هم که هست مترلزل تر خواهد شد.2-از او خواستم هیچ اقدام قهر آمیزی هم برای سرنگون ساختن شاه خودکامه و بی خاصیت کشور صورت ندهد و به دیگران هم اجازه و امکان چنان اقدامی را ندهد.سرتیپ رضا که از آن پس سردار سپه نامیده می شد ابتدا تهران را تسخیر و سپهدار را بر کنار کرد؛سپس قوام السلطنه را ادب کرد.دیری نپایید که پیش بینی یا وحشت آیرونساید تحقق پذیرفت و سردار سپه  غیر قابل کنترل،به بختیاری ها و قوای شیخ بزرگ خوزستان "شیخ خزعل"حمله ور گشت.در این هنگام که کشور به علت افشای توطئه قتل سردار سپه توسط قوام السلطنه و عزل او از مقام وزیر الوزرایی،با فقدان رئیس الوزرا مواجه بود،احمد شاه تصمیم گرفت به بهانه معالجه روانه اروپا شود.لذا در سوم آبان ماه فرمان رئیس الوزرایی سردار سپه را امضاء کرد و خود نیز راهی اروپا گردید.سردار سپه در روز پنجم آبان ماه کابینه خود را معرفی کرد و در این کابینه خود نیز علاوه بر وزیر الوزرایی سمت وزیر جنگ را نیز به عهده گرفت.از این تاریخ رضا به عنوان رئیس الوزرا احساس کرد که آهسته آهسته می بایست کل قدرت را به دست گیرد و کشور را برای همیشه از هرج و مرج نجات دهد.در این زمان تنها مانع او برای برکناری احمد ولگرد یا احمد علاف که علی الظاهر شاه خوانده می شد،قولی بود که به ژنرال انگلیسی یعنی ادموند آیرونساید داده بود.لذا رضا با تیزهوشی لحظه به لحظه زمان را پی می گرفت تا بتواند در بهترین شرایط گام اساسی و نهایی را بردارد.گرچه رضا،عاری از هر گونه ادعای روشنفکری بود و خود را نظریه پرداز نیز قلمداد نمی کرد،اما از همان ابتدا از اهدافش آگاه بود و دورنمای تحقق آن را با برکناری احمد شاه به عینه ترسیم کرده بود.وی قزاقی بود که به نخست وزیری رسیده بود.علاقه داشت فرمان بدهد و بدون چون و چرا،ندای اطاعت بشنود و خواسته هایش را به پیش ببرد.قطعا"شرایط اجتماعی زمان نیز به کمک وی شتافت تا او بتواند قدرت بلا منازع خویش را بیش از پیش تثبیت کند.از این زمان رضا با گرد آوری بهترین نیروها که هنوز از انقلاب مشروطیت باقی مانده بودند بحث تفوق تجدد بر سنت را دنبال کرد.از جمله این افراد می توان از اشخاص خوش نامی چون مشیرالدوله،مستوفی،فروغی،یحیی دولت آبادی،تقی زاده،مخبرالسلطنه،و داور نام برد.رضا با استفاده از این افراد و بدون توجه به اختلاف نظر آنان،عزمش را برای تغییر اساسی وضعیت اقتصادی،اجتماعی و سیاسی کشور جزم کرد.او در ابتدا نه تنها سودای پادشاهی را بر سر نداشت بلکه به تاسی از تحولات ترکیه که از نظر او الگوی مناسبی به شمار می رفت،قصد اعلام جمهوری را داشت که به علت عدم همراهی برخی روحانیون قدرتمند و رجال صاحب نفوذ در اجتماع و مجلس که با سیستم جمهوری مخالف بودند؛از تحقق آرزویش باز ماند و ناگزیر چندی مترصد ارائه راهکار و روزنه دیگر از سوی روحانیت،نمایندگان مجلس و نظامیان وفادار به خود نشست.سرانجام رضا در سال یکهزار و سیصد و چهار خورشیدی به پیشنهاد و اصرار اکثر نمایندگان مجلس و سیاستمداران وطن پرستی که آرزوی تحقق و تثبیت امنیت،آبادانی و یکپارچگی کشور را در دل و سر می پروراندند،ردای پادشاهی بر تن می کند و شاه ایران می شود.پس از رای موافق مجلس،ابتدا فروغی(ذکاء الملک) به کفالت رئیس الوزرایی منصوب می شود،سپس در پانزده آذر ماه انتخابات مجلس موسسان در سرتاسر کشور پایان می یابد.در بیست دوم آذر ماه مجلس موسسان طی پنج جلسه،اصول سی شش،سی هفت،سی هشت و چهلم متمم قانون اساسی را تغییر می دهد تا به موجب اصلاحیه صورت پذیرفته در قانون اساسی؛سلطنت دایمی ایران،قانونا" به رضا شاه پهلوی و اعقاب وی واگذار گردد.در بیست و چهارم آذرماه رضا شاه پهلوی پادشاه جدید ایران در مجلس شورای ملی حضور می یابد تا ضمن سوگند به قرآن کریم و اعلام وفاداری به مذهب رسمی کشور،طبق قانون اساسی مراسم تحلیف را به جا آورد.رضا شاه تا سال یکهزار و سیصد و بیست خورشیدی مقتدرانه سلطنت کرد و آثار گرانقدر و بیشماری از خود بر جای گذاشت.او بعد از شکست آلمانها در جنگ جهانی دوم و به دلیل اعلام بی طرفی در جنگ،روز بیست و پنجم شهریور سال یکهزار و سیصد و بیست خورشیدی یعنی سه هفته پس از اشتغال ایران توسط متفقین،توسط دو کشور پیروز جنگ یعنی انگلیس و شوروی از کار بر کنار می شود و به تبعید ظالمانه محکوم می گردد.نقل است که رضا شاه هنگام تبعید از کشور فقط مشتی از خاک ایران را با خود همراه داشت و تا آخرین لحظات عمرش،خاک وطن را در آغوش می گیرد و می بوسد.سرانجام رضا شاه در سال یکهزار و سیصد و بیست و سه خورشیدی در غربت و تنهایی و بر اثر ابتلا به بیماری قلبی،جان به جان آفرین تسلیم می کند و ...   در پایان بخشی از نطق دکتر محمد مصدق که در آن زمان به دلیل وابستگی نسبی به خاندان قاجار به "مصدق السلطنه"معروف بود را در مخالفت با پادشاهی رضا شاه و موافقت با نخست وزیر ماندن سردار سپه(رضا شاه)مرور می نمائیم.مصدق طی نطقی در مجلس  می گوید:"شک دارم کسی از خدماتی که سردار سپه به این مملکت کرده اطلاع نداشته باشد.وضع در این مملکت طوری بود که چنان که همه می دانیم،اگر کسی می خواست مسافرت کند امنیت نداشت؛اگر کسی مالک زمینی بود امنیت نداشت و اگر اموال و املاکی داشت مجبور بود چند تفنگچی برای حفظ اموالش استخدام کند.من برای حفظ خانه ام،خانواده ام و مردم کشورم طبعا"دلم می خواهد مردی به اسم رضا پهلوی نخست وزیر این مملکت باشد.چون آرزوی ثبات و امنیت دارم؛و حقیقتا"در چند سال گذشته به برکت وجود این مرد ما این امنیت و ثبات را داشته ایم و توانسته ایم در کارهای عام المنفعه و خدمت به منافع جامعه پیشرفت کنیم.خدا را شکر می کنم که به برکت وجود او(در پست نخست وزیری)حالا هم بتوانیم در کارهای اساسی پیشرفت کنیم" مصدق در ادامه،دلیل مخالفتش را با پادشاهی سردار سپه،مستبد بودن و خود رای بودن او می داند. قضاوت با شما.اقتباس از1-کتاب"رضا شاه و بررسی کتب سیاسی معاصر" اثر ارزنده جناب کیوان پهلوان.2-کتاب"دکتر مصدق و نطق های تاریخی او"اثر حسین مکی.*پاهلونی=پهله ای یا اهل پهله آلاشت.

/ 3 نظر / 62 بازدید
filtershekans

سلام دوست عزيز وبلاگ خوبي داري مطمئنم موفق بشي اگر کريو خاستي ميتوني به وبلاگم سر بزني بهت مجاني ميدم

شباویز

سلام چطوری بامرام؟ دلمون برات تنگ شده. خوبی؟ امیدوارم سال جدید برای تو و خانواده محترمت سال خوب و پرباری باشه، پر از اتفاقای خوب، پر از خیر و برکت. التماس دعا

فرامرز شکوری

فرزاد نازنین سلام - عید جمشیدی 94 به شما و خانواده محترم مبارک باد . آجودانی در مشروطه ایرانی معتقد است که رضا شاه در ظرف 20 سال چهره ی جامعه ی ایران را دگر گون ساخت و بهار در مقدمه اش بر تاریخ مختصر احزاب سیاسی می نویسد : مردی قوی سردار سپه= رضا شاه می تواند همه کار برای مملکت بکند . آیت الله نایینی نظریه پرداز مشروطه ایرانی از حامیان رضا شاه می شود . و.... عزت زیاد - فرامرز شکوری 29 اسفند93