قصه مرداب

هر روز صبح،حواصیلها و مرغابی های رنگ آمیزی شده دست طبیعت، به همراه دسته های پراکنده کاکایی های مهربان،در گشت و گذار معصومانه خویش،دردمندانه به سرنوشت  مرداب زیبایشان خیره می مانند.آنان پرواز کنان از فراز پنج رودخانه اصلی منتهی به مرداب آبکنار گذر می کنند و هجوم  نوار سیاه رنگ و هراس انگیزی را در زیر پوست آب سیال رودخانه ها به تماشا می نشینند.نوار سیاه رنگی بنام رسوب؛که عنقریب زیستگاه زیبایشان را در کام خود فرو خواهد برد.پرندگان زیبا،ناباورانه در گذر آب رودخانه ها به دریای خزر،نقش مرداب خویش را همچون تصفیه خانه رسوباتی می پندارند که بیرحمانه از پنج سو به زیست گاه زیبایشان هجوم می آورد.فقط چرخشی دیگر لازم است تا روح و روان این پرندگان زیبا را با درد مشمئز کننده دیگری مواجه سازد!آری درد سرازیر شدن فاضلاب خانه ها و کارخانه ها و کارگاههای صنعتی رمق پرواز را از بال خسته آنان می ستاند.حواصیلها و مرغابی ها و کاکایی ها،آن هنگام که در اندیشه چرایی این بد اقبالی ها فرو می روند،نهیبی دیگر بر دل و جانشان مستولی می گردد.اینبار درد؛دردی فرهنگی ست.درد ندانم کاری مردمانی متجاوز به حریم مرداب.درد تغییر کاربری اراضی حاشیه مرداب به زمینهای کشاورزی چون تیری زهرآگین بر پر و بالشان فرود می آید و شوق پرواز را از آنان باز می ستاند.انگار آلامشان را پایانی نیست!درد ها می بینی درمانش نبود/رنجهایی را که پایانش نبود.هنوز گشت و گذار مایوس کننده شان ادامه دارد که خبر سرازیر شدن فاضلاب گوهر رود و زرچوب به گوششان می رسد.اینبار واسطه ای بنام رودخانه پیر بازار روح و جانشان را می آزارد.دوباره مرداب را فریاد می زنند و بر فراز کالبد بی جان آن به سوگ می نشینند.گویی قصه درد و رنج مرداب را تمامی نیست!پرندگان قصه ما در ادامه پرواز؛از دورها،ناباورانه حضور دشمنی غدار را چون سایه ای شوم و دهشتناک،همچون ردایی فرو افتاده بر تارک مرداب می بینند.اینبار دشمنی آبزی به نام آزولا نور و اکسیژن را از آبزیان معصوم مرداب دریغ می دارد و ناجوانمردانه توان نفس کشیدن را از بچه ماهی های بازیگوش می ستاند.پرنده گان زیبا بر هر سو که نظر می کنند درد است و درد!مایوسانه به آن دورها نظر می افکنند و چشم امید به دستهای یاری رسان مردم این زمانه دارند! اما افسوس که  آن دورها نیز آکنده از زباله اهدایی مردمانی متمدن است.دیگر شوقی برای پرواز نیست!حواصیلها و مرغابی ها و کاکایی ها،نومیدانه و دردمندانه رهسپار آشیان نمور خویش می گردند.با قلبی آکنده از درد،بر بالین جوجه های تشنه و گشنه خفته بر آشیانه فرود می آیند.دیگر ذوقی برای آغاز نیست!حواصیلها و مرغابی ها و کاکایی ها،غریبانه جوجه های معصوم خویش را به آغوش می کشند و در سکوت بحث انگیز نیزار،همراه با شعر لالایی باد،سقوط  مظلومانه مرداب را به نظاره می نشینند.آه...اینجا تشنگی بیداد می کند.افسوس که تنگ مسین مرداب نیز،لبریز از آب آلوده  است.حواصیلها و مرغابی ها و کاکایی ها،به همراه جوجه هایشان،انگار عزم رفتن بر سر دارند؛انگار در صدد واگذاشتن سرنوشت مرداب به حوادثی هستند که عنقریب برایش رقم خواهد خورد!کمی آنطرف تر...بچه ماهی زیبایی سر از آب بر می گیرد و فریاد بر می آورد:آهای... حواصیلها،مرغابی ها،کاکایی ها؛مرا تنها مگذارید...من اینجا بس دلم تنگ است...اینبار نیزار ها سکوت را می شکنند و ساز دهنی خویش را بر دست می گیرند تا مرداب از فراق حواصیلها،مرغابی ها،کاکایی ها و غربت بچه ماهی های معصوم؛ناله دردمندانه خویش را سر دهد:مرا در خود رها کردید و رفتید/به دردی مبتلا کردید و رفتید/فغانم را به من وا می گذارید/مرا تنهای تنها می گذارید/من آن شمعم که سوزد از فراقی/ز دردی،ناله ای،از اشتیاقی/هزاران سال در خمخانه بودم/سرای ساقی میخانه بودم/کنون در خویش می سوزم دریغا/کجاست دستی که ناجی غریقا.ف ه

/ 8 نظر / 7 بازدید
علیرضا دهباش

با سلام و درود خدمت جنابعالی دست شما درد نکند بیائید با دعوت از سایر دوستان طوری برنامه ریزی کنیم که این حرکت که بانی آن جناب موسی خاتمی است را تداوم بخشیم و اینگونه نباشد که چند روزی مطالبی بنویسیم وخداحافظ مرداب. بیائید با هماهنگی و همدلی این حرکت را تبدیل به یک جنبش فراگیر اجتماعی کنیم. جنبش اجتماعی حمایت از مرداب. شعار زیبای کاس آقا رابرای همگان ترویج و تبلیغ کنیم: بیائید دست در دست هم بگذاریم باز این مرداب را مثل یک آئینه ، بسازیم

م-آبکناری

فرزاد عزیز سلام همیشه زیبا و تاثیر گذار می نویسید من هم از نگاه درخت بید کنار مرداب برای تالاب هزار رنگ نامه ای نوشته ام که اکنون بر طاقچه خانه پدریست دعوت مرا برای خواندن این نامه بپذیر شاد زی سایه دار

صفورا

به نام یزدان پاک . من دلم به اندازه ی یک دنیا برای سرزمینم می سوزد . تالاب زیبای ما در حال نابودی است . چند سال پیش یک هیات ژاپنی به انزلی آمدند و پیشنهاد دادند مرداب را برایمان لایروبی خواهند کرد و در عوض رسوبات کف آن را با خود می برند . . همین رسوباتی که الان هم ما نمی دانیم چه چیز گران بهایی دارد . ما انوموقع طمع کردیم . نمی دانم خوب کردیم یا بد . اما حالا همان رسوب دارد پدر مرداب را در می آورد . حکایت ما حکایت این بیت است که می گوید نه خود خورد ،نه کس دهد گنده کند ،به سگ دهد . ما که در هر صورت از این رسوبات استفاده نمی کنیم حداقل آن ها که توان تشخیص داشتند استفاده می کردند . ما این را ندادیم و حال آن را هم از دست خواهیم داد . باز هم وا مصیبتا . به امید روزی که آقا فرزاد از شادی ها بنویسد .

لیلی

سلام قصه مرداب انزلی , قصه گاوخونی و زاینده رود قصهء ارومیه همه مثل همند. ایرانی ویران برای بچه های ما باقی میماند. همانطور که ما از تخت جمشید قصه ها شنیدیم بچه های ما هم از انزلی و مردابش از ارومیه و دریاچه مظلومش و از ایران فقط قصه خواهند شنید . ای که دستت میرسد کاری کن

هندزفری تغییر صدا

سلام دوست و همکار عزيزم سايت بسيار خوب و عالي داريد و اگر ازش پشتيباني بيشتري کنيد خيلي عاليتر ميشه. دوست عزيزم من مايل به تبادل لينک با شما هستم همکار عزيزم در صورتي که با تبادل لينک موافق هستيد حتما به سايت من که سايت خودتون هست تشريف بياوريد و بگيد با چه نامي لينکتون کنم و اگر مايل به تبادل لينک بوديد من را با عنوان هندزفری تغییر صدا لينک کنيد. هم اکنون سايت من (رتبه در گوگل 3) . خوشحال ميشوم به سايت من يک سري بزنيد و نظر زيبا تون را بگيد هم اکنون آمار روزانه سايت من بين 2000 تا 3000 هست. http://javanbazar.com منتظر نظر زيباتون هستم. يادت نره حتما بيا...

لیلی

خب خدا روشکر انگار حالتون بهتره

قلم

مطلب بسیار دردناک آلود زیبا است بخصوص این که ن خاطرات فراوانی از آبکنار دارم و عاشقانه دوستش دارم زیرا رگ و ریشه ای هم از این خطه رویایی دارم، ای کاش این مطلب را به گوش خانم معصومه ابتکار نیز برسانید. واجب است که کاری بکنند ...