عشق و آواره گی

چهارده روز است که چون قاصدک پا در هوایم.به سرنوشت مرد میانسالی می اندیشم که در کنارش پسر بچه ای دوازده ساله پابه پای او حرکت می کند.هر جا که  پدرش از حرکت باز می ایستد او نیز دستانش را سخت می فشارد و به هر کجا که  چشمان پدرش خیره می ماند او نیز به همان جا چشم می دوزد.اول بار که این دو نفر را  هنگام خرید میوه از میوه فروشی محله زیارت کردم آشفته و مضطرب بنظر می رسیدند.انگار منتظر چیزی بودند.وقتی دور و بر میوه فروشی را شلوغ دیدند دست در دست هم و با اشاره چشم با میوه فروش محله خدا حافظی کردند.حرکات و رفتارشان آنقدر عجیب بود که از میوه فروش پرسیدم:اینا چی میخواستند؟رفتارشان خیلی عجیب بود!میوه فروش گفت:خیلی بدبختند!هر وقت میان اینجا دو سه تا میوه میدم میخورن!نه ناهاری نه شامی!پدر و پسر بدجوری آواره اند!پرسیدم:مگه خونه و زندگی ندارند؟گفت:زنش ازش گرفته!پرسیدم:یعنی مادر همین پسر بچه؟گفت:بله مادر همین بچه!پرسیدم:چه جوری گرفته؟ گفت:خر شده!خونه اش را به نام زنش کرده،اونم رفته پی مرد دلخواش،این دو نفر را هم انداخته بیرون!پرسیدم به همین سادگی؟گفت:آره،به همین سادگی!پرسیدم:اینا را کجا میتونم پیدا کنم؟گفت:روزا آواره اند!نمی دونم کجا میرن! ولی شبا داخل پارک می خوابند!پرسیدم:کجای پارک می خوابند؟گفت:والله منم نمی دونم؛خودش یه بار بهم گفت تو پارک می خوابم! بله؛چهارده روز به دنبال پدر و پسر همه جا را گشتم!چهارده شب تا مقر زاغه نشینی آنان پبش رفتم و هرگز تصور نمی کردم که در زیر این آسمون کبود مردی می تواند سرپناه خود را به زنی بی حیا واگذار کند و خود به اتفاق تنها پسرش به زیر سقفی پوسیده که سابقا" درب توالت عمومی بوده بخوابد!می تواند به جای تشک و تختخواب بر روی کارتن بخوابد!می تواند به جای بالش و متکا با تنه پوسیده درختی زخم خورده تر از خود شب را به صبح رساند!می تواند همه شب زار زار بگرید اما برای صبح آن شب چیزی برای گفتن نداشته باشد و سکوت اختیار کند! ساکت و صبور مث بوف کور! با خود گفتم برای نزدیک شدن به او و تحریک و تشویقش به حرف زدن می بایست مثل خودش شد! لذا به خونه بر گشتم و لباسی نسبتا" کهنه پوشیدم تا ظاهرم بی شباهت به سر و وضع او نباشه! چند تکه نان و مقداری پنیر ورداشتم و مجددا"به سمت زاغه غریبانه شان که در گوشه ای از پارک بنا شده بود روانه شدم.از درون راغه زمزمه های پدر و پسر به گوش می رسید.با آنکه نور لامپ روبرویی تا حدودی به زاغه آنان روشنی بخشیده بود اما درون زاغه به سهولت دیده نمی شد! در چند قدمی زاغه نشستم و ضمن پهن کردن نون و پنیر بر روی روزنامه،با صدایی قابل فهم ترانه ای از داریوش را سر دادم:دل من دیگه خطا نکن/با غریبه ها وفا نکن/زندگی رو باختی دل من/مردمو شناختی دل من...روبروت سراب/پشت سر خراب/ساکت و صبوری دل من/مث بوف کوری دل من.وقتی صدایم را شنید آرام و خمیده زد بیرون.توان سر و پا ایستادن را نداشت!انگار تمام غمهای عالم رو دوشش سنگینی می کرد! با همان وضع خمیده به من نگاهی کرد و گفت:لطفا" ادامه بدید؛بخونید! مجددا" تعارف کردم و او قبل از اینکه لقمه ای بزند پسرش را صدا زد!پدر و پسر چنان با حرص و ولع نون و پنیر خالی را می خوردند که انگار صد ساله چیزی نخورده اند!پرسیدم:ببخشید اسمتون چیه؟گفت:محمودم،اسم پسرم هم رضاست.گفتم:مگه خونه زندگی ندارید!چرا تو پارک میخوابید؟آقا محمود نگاهی به پسرش کرد و چیزی نگفت.گفتم:راستش وضع منم بهتر از شما نیست!منم یه سالی میشه که رو نیمکت های سنگی این پارک می خوابم!چطور تا حالا شما را ندیدم!آقا محمود گفت:ما تازه واردیم،یه ماهی میشه که به تیر غیب دچار شدیم! پس شما هم مثل ما آواره اید!گفتم:وضع شما از من بهتره!کاش مث شما بودم!حداقل شما یه جایی واسه خواب دارید؛من همین جا را هم ندارم!آقا محمود گفت:کدوم جا،کدوم زندگی داداش!اگر به این میگی جا،تو هم بیا پیش ما بخواب!گفتم:تو رو خدا جدی میگی!میشه منم بیام پیشتون؟گفت:چه اشکالی داره،تو هم بیا.ولی به یه شرط!گفتم:چه شرطی؟گفت:معتاد نباشی!گفتم:درسته که سر و وضع درست و حسابی ندارم ولی معتاد نیستم.راستش یه ماهی میشه که موهام رنگ آب و شونه را ندیده!ولی معتاد نیستم.گفت:شوخی کردم داداش،از ظاهرت معلومه که اعتیاد نداری.راستی اسمت چیه؟گفتم:کوچک شما فرزادم.پرسید:فرزاد جان تو چرا اینجا می خوابی؟گفتم:برادرم سرم کلاه گذاشت!بعد از فوت پدر خدا بیامرزم خونه پدری را مفت از چنگم در آورد و پس از مدتی زمین منطقه گرون شد خونه را ده برابر به یه بساز و بفروش فروخت و با پولش رفت تهران واسه زن تهرانیش خونه خرید.منم با پولی که از داداشم گرفته بودم  مقداری پیش دادم یه خونه اجاره کردم؛با باقیمانده پولم یه پراید خریدم.روزا مسافر کشی می کردم خرج خودمو در می آوردم.از بخت بد یه روز زدم به یه زانتیا داغونش کردم.ماشینم بیمه بدنه نداشت؛مقصر هم من بودم.یارو هم اهل گذشت نبود!هر چه گفتم تو اگر بپذیری مقصر بشی من کل پول بیمه سال دیگرتو میدم در عوض ماشین منم با بیمه تو درست میشه؛قبول نکرد که نکرد.خلاصه از بی پولی ماشینمو مفت؛مفت که نه به همون قیمتی که می ارزید فروختم،پولشو هم کم کم خرج کردم.یه مدت بعد صاحب خونه،هم پول پیش بیشتر خواست هم اجاره خونه.دیدم بیکارم نمیشه،پولمو ازش گرفتم زدم بیرون.راستش پول پیش بهانه بود!صاحب خونه از روزی که من و دخترشو حین صحبت دید حرف و حدیثش شروع شد!آفا محمود از سر لطف گفت:مثلا" صاحب خونه دخترشو به چه کسی بهتر از تو میخواست بده!گفتم:نمی دونم،با اینکه حیات دو تا خونه جدا بود ولی بازم حساس بود دیگه! بگذریم؛واسه شما چه پیش اومد؟مشکل شما چی بود؟گفت:قصه ما سر دراز دارد!بیا بریم بخوابیم فردا برایت تعریف می کنم!گفتم:نه من امشب میرم سر جای خودم می خوابم!وسایلمو فردا میارم پیش شما! گفت:باشه هر طور راحتی!وقتی به خونه رسیدم بی درنگ رفتم حموم تا دقایقی زیر دوش آب ولرم آرام گیرم! شب تا صبح بیدار موندم و همش به فکر فردا بودم!به فکر آنچه او قرار است بگوید و آنچه من می بایست بشنوم!خلاصه صبح شد و عصر نیز از راه رسید تا بی صبرانه منتظر فرا رسیدن شبی دیگر باشم!به قول شاملو:اگر چه زیباست شب/برای چه زیباست شب/برای که زیباست شب." آری  شب قدم رنجه فرمود تا در چارچوب دیوارهای شیشه ای عصر ریاکاران،دنیای کلیشه ای و  توطئه آمیز برخی ها را زندگی و شراکتی عاشقانه معنا کند! بله هوا که خوب تاریک شد مقداری غذا درون کوله پشتی گذاشتم و به سوی دولت سرای آقا محمود راهی شدم.وقتی رسیدم کسی درون زاغه نبود!با خود گفتم نکنه رفته باشن!نیم ساعتی نشستم و خبری نشد!داشتم پا می شدم که دیدم با پسرش شاد و شنگول داره میاد!نفس راحتی کشیدم و گفتم:آقا منو ترسوندید!گفتم شاید راضی نباشید!گفت:نه بابا.امشب میهمان یه آدم با معرفت بودیم!براستی که تو این دوره زمونه آدمای خوبم زیادن!گفتم:بله که زیادن!واسه همینه که این دنیا سر پا وایستاده!چون آدمای خوبم داره! داشتیم با هم مزاح می کردیم که پسرش رضا ازش اجازه خواست تا کمی دور بزنه!اول مخالفت کرد و نهایتا" با اصرار من موافقت کرد که زیاد دور نشه!فرصت را مغتنم شمردم و گفتم:خب،آفا محمود می فرمودید چه شد که اینجاها پیدات شد؟گفت:پانزده سال پیش تقریبا" هم سن و سال تو بودم؛هنوز ازدواج نکرده بودم.البته دوست داشتم سر و سامون بگیرم؛ولی راستش خیلی خجالتی بودم!مادرم نداشتم که به فکر من باشه یا دست به کاری بزنه!دو سه خونه اون ور خونه ما یه خانواده ساکت و خوبی زندگی می کردند که دو تا دختر دم بخت داشتند.من بزرگه را که اسمش سهیلا بود خیلی دوسش داشتم! گاهگاهی بهش نگاه میکردم و اونم می فهمید.ولی متاسفانه تحویل نمی گرفت.یه بار از کنارش رد شدم و بهش گفتم اگر اجازه بدید بیام خواستگاری!چیزی نگفت ولی فرداش خیلی محترمانه بهم فهموند که با یکی دیگه دوسته!ببخشید،چطور فهموند؟فرداش اومد جلوی چشم من با یه پسر غریبه عمدا" صحبت کرد و فهموند که دوست پسر داره دیگه!خر که نبودم معلوم بود که از قبل هماهنگ کرده بودند! درسته ادامه بده! بهرحال اینم پرید تا اینکه همسایه خدا نیامرزمون این آتشو به جانم انداخت! یعنی همین زنی که مادر رضاست؟ بله،همین عفریته را!پرسیدم:مگه قبلا" خانومتو از قبل ندیده بودی؟گفت:نه ندیده بودم،اولین بار بود که تو خونه همسایه به  اتفاق مادرش دیدمش!تازه اون اومده بود که منو پسند کنه یا نکنه که ای کاش پسند نمی کرد!پرسیدم:خب همون اولین دیدار چه اتفاقی افتاد؟گفت:همون اول تموم حرفاشو زد ولی منه خر نفهمیدم!متوجه حرفاش نشدم،فکر کردم اون یه حقی داره منم یه وظیفه ای! حقش چی بود؟از خونه و ماشین می گفت تا آزادی رفت و آمد با دوستانش. منظورش از آزادی چه بود؟ شرطش این بود که وقتی با من ازدواج کرد محدودش نکنم،بذارم با دوستاش بره بیرون،بره بگرده!منم که گفتم تموم عمر خجالتی بودم،بجز یه مورد که گفتم بقیه موارد تو دلم عاشق کسی یا چهره ای می شدم،همشم تو رویا و دنیای وهم و خیال خودم بودم.من چه می دونستم زنی که همون اول ازدواج بجای گردش و تفریح با شوهرش از بیرون رفتن با دوستاش لذت می بره  حتما" مشکل قبلی داره! منظورت از مشکل قبلی چیه؟ منظورم اینه که یا بیش از حد آزادی داشته که نتونسته ازش خوب استفاده کنه یا خیلی محدود بوده که دائم کمبود شادی را احساس می کنه و عقده ای شده! خب شما که شوهرش شدید به کدام یک از این دو رسیدید؟ به اولی!بعدها فهمیدم که خیلی بیرونیه،اصلا" اهل موندن تو خونه نیست،صبح تا غروب می خوابید از غروب تا پاسی از شب هم با دوستاش مشغول تفریح و خوشگذرانی بود! این خوشگذرانی ها بیشتر تو خونه بود یا بیرون؟ گاهی تو خونه خودمون بود؛ولی بیشتر اوقات خونه دوستاش یا بیرون بود! وقتی می اومد خونه تنها می اومد یا کسی  هم همراش بود؟ عموما" با یه خانوم مودبی می اومد،خیلی هم ظاهر فریبنده ای داشت! ببخشید این سوال را می پرسم؛خانمتون وقتی به خونه می اومد حالت عادی داشت؟  منظورتون چیه! منظورم اینه که تعادل داشت؟ خب منظورتو واضح تر بگو تا جوابتو درست و حسابی بدم دیگه! باشه،باشه؛میخوام بدونم که بوی مشروبی،مواد مخدری یا چیزی دیگه نمی داد؟ نه،من ندیدم! محمود جان قصدم از این همه سوال و جواب اینه که از تجربیاتت استفاده کنم؛اجازه میدی هر چه  دلم خواست بپرسم؟ محمود مکثی کرد و گفت بپرس ولی زیاد گیر نده! گفتم:اتفاقا" همون جاهایی که مهمه و توجه به آن لازمه را میخوام بدونم! پرسید:مثلا" چه جای مهمی؟ گفتم:مثلا" میخوام بدونم خانومت وقتی شبا دیر به خونه می اومد رغبت خوابیدن با تو را داشت؟ گفت:خیلی کم!شایدم همون کم هم نتیجه زور و اجبار من بود! با این حساب وقتی باهات هم بستر می شد حسی هم داشت؟ نمی دونم!من مشغول کار خودم بودم!! لخت می شدید یا با لباس زیر؟ من لخت می شدم ولی زنم بجز چند مرتبه هرگز با من لخت سکس نکرد! نفهمیدی چرا؟ مگر مساله ای بود؟ نمی دونم شاید از چیزی می ترسید! مثلا" از چی؟ شاید از بوی بجا مانده بدن یک مرد! محمود تو فکر فرو رفت و سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت.دنیای دلدادگی برخی ها حقیقتا" عجیب است.با آنکه همه چیز را در مورد زناشون می دانند ولی بازم دیوانه وار دوستشان دارند!کاش این حس غریب و دیوانه وار برخی مردان را زناشونم می فهمیدن!بگذریم؛خب محمود جان جواب ندادی! چه جوابی؟خانومت از چی می ترسید که لخت نمی شد؟نمی دونم،نمی دونم. یعنی یه بارم موفق نشدی تا جاهای حساس بدنشو ببینی؛ببینی اثری یا کبودی  رو ......یا جای دیگش مونده یا نه؟گفت:نه،من از بیرون رفتنش دلخور بودم،تو این مایه ها نبودم! شما اهل مشروبید؟ آره.تو خونه می خوردی با بیرون؟ تو خونه. خانومتم باهات میخورد؟ کم،ولی متوجه می شدم در غیاب من مشروبم خورده شده! بهش می گفتی؟نه،لازم نبود.می ترسیدی ازش بپرسی؟ نه؛دوس نداشتم بپرسم. می دونستی تو زندگی هر چقدر از شناحت یک مساله مهم هراس داشته باشی از درک چرایی وقوع آن مساله و حل آن نیز ناکام می مونی؟ بله...آقا محمود بجای پاسخ شروع کرد اصول دین پرسیدن:شما کی هستید؟منو چطور پیدا کردی؟شما را چه کسی فرستاده؟حالا بیا درست کن!گفتم:آقا محمود،به نظرت تموم کسانی که تو زندگی شون دچار مشکل شده اند آدمای بی سواد و مکتب نرفته ای هستند؟مگر خود شما ار اول کارتن خواب بودید؟یا من آواره و بی کس بودم؟نه رفیق،اینجوری نیست!به اینا نیست!هر دومون کسی بودیم!کس و کاری داشتیم!مگه غیر  از اینه! آقا محمود انگار اسبشو زین کرده،قرارم نیست که به این زودی و سادگی پیاده شه! پس از اندکی سکوت گفت:من در صورتی به این بحث ادامه می دم که خودتو درست و حسابی معرفی کنی!تا حالا درست یا غلط بهت اعتماد کردم،بعد از این دوس ندارم سفره زندگیمو پیش کسی که نمی شناسمش بیش از این وا کنم! تازه دانستن این حرفا به چه درد تو میخوره! با خود گفتم تا بیش از این بدبین و مشکوک نشده می بایست کاری کرد و بخشی از خواسته اش را برآورده ساخت!گفتم:شما درست می فرمایید.همانطور که در ابتدا خودمو معرفی کردم تنهام و کسی را ندارم!اما بجاش اهل تحقیقم.البته نه به عنوان محققی که اهداف خاصی را دنبال کند؛نه،من در حد خودم به یه چیزایی که برام قابل فهم باشه توجه می کنم!یه وبلاگی هم دارم که بعضی چیزا را توش می نویسم!گفتگوی خودمو با چندین دختر و پسر و زن و مرد به صورت روایت حکایت در وبم نشر داده ام.البته همه را بجز یک مورد با کسب اجازه از خودشون نشر داده ام.اگه دوس دارید همین الان میتونید چندتا از نوشته هامو از تابلتم بخونید؛بعد اگه مایل بودید صحبتمونو ادامه میدیم!کمی مکث کرد و گفت:آقا فرزاد من هیجده سال کارمند اداره......بودم؛همه جور آدما را دیدم.به قول معروف اگه نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم! من یه بار به زنم اعتماد کردم آواره شدم؛باشه،اینبار به تو اعتماد می کنم ببینم چی میشه!  گفتم پس اجازه بفرمایید یه جمع بندی مختصری داشته باشیم.موافق هستید؟گفت فعلا" که ریش و قیچی دست شماست!خب،شریک زندگیتو با انتخاب یا معرفی دیگران برگزیدی!بدون اینکه از قبل عاشقش باشی تمام شروطش را پذیرفتی! با سکوت خود حقوقت را نادیده گرفتی و به زیاده طلبی او مشروعیت بخشیدی!هیچوقت هم از همبستری با او متلذذ نگشتی!آخرشم خونه خودتو از دست دادی و به این روز افتادی! چرا؟چرا این راه را انتخاب کردی؟گفت:اجازه میدی جوابتو بدم؟بفرمایید؛اختیار ما هم دست شماست! بله؛گفتم که مادر نداشتم.بنابر این همیشه کمبود محبت داشتم.نمی دونم تو مادر داری یا نه؛ولی وجود مادر برای هر کسی یه نعمته.وقتی صحبت زن گرفتن به میون اومد حس عجیبی بهم دست داد؛فکر می کردم همسر آینده ام میتونه با مهربانی اش منو از این وضعیت نجات بده!میتونه کمبود محبتی را که همیشه از فقدانش رنج می بردم جبران کنه! چون آدم خجالتی بودم نتونستم برای خودم کاری بکنم!وقتی زن همسایه پیشنهاد این وصلت را داد و در وصف کمال و جمال همسر آینده ام گفت بدون هیچ تحقیقی پذیرفتم!راستش من فقط به فکر زن گرفتن بودم!وقتی هم که دیدمش به جون همین پسرم با تمام وجود عاشقش شدم! قصدم زندگی بود،چه می دونستم اینجوری میشه!از همون اول نمی دونم زن همسایه چی در مورد وضعیت مالی ام در گوشش خونده بود که صحبت از ماشین می کرد و خونه و این چیزا.هیچ وقتم به حرفاش شک نکردم!اینجوری فکر می کردم که هر چی دارم مال اونه!خب معمولا" بین زن و مردی که قصدشون زندگی ست این حرفا مهم نیست!چه می دونستم؛چه می دونستم؛واقعا" نمی دونستم اینجوری میشه!اصلا" فکرش را هم نمی کردم! پرسیدم:در تمام مدتی که باهاش زندگی میکردی چیز خاصی بجز بیرون رفتن و دیر اومدن ازش ندیدی؟ گفت:مثلا"چه چیزی؟ گفتم مثلا" صحبت غیر عادی از طریق تلفن همراه با کسی یا پیامک بازی.گفت:چرا ،با دوستاش تا صبح حرف می زد و اس ام اس بازی می کرد!گفتم:هیچ شد از محتویات اس ام اسش سر در بیاری؟گفت:نه،رمز گذاشته بود نمی شد وارد برنامه گوشیش شد!گفتم:پس شک کرده بودی؟آره شک کرده بودم! با این همه بازم خونه را به نامش کردی؟نگاهی کرد و با حسرتی غیر قابل وصف سرشو انداخت پایین و چیری نگفت! اندکی بعد از جایش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن!هر بار که از جلوی من رد می شد آرام و شمرده زیر لب چیزی زمزمه می کرد که قابل فهم نبود.در آخرین دور قدم زدن روبروی من وایستاد و با کوبیدن پشت دست چپ به روی کف دست راستش گفت:چی واست کم گذاشتم!داشتیم زندگیمونو می کردیم،هر چه دیدم ندیده گرفتم،هر چه شنیدم نشنیده گرفتم،بخاطر این بچه معصوم از تموم حقم گذشتم و بالاتر از گل بهت نگفتم؛این دیگه چه کاری بود که با من کردی!حالا من به جهنم،با بچه ات ،با جگر گوشه ات کردی!گفتم:بشین محمود جان بشین.زیاد خودتو ناراحت نکن،خدای ناکرده سکته می کنی اوضاع از اینم که هست بدتر میشه! بشین آقا بشین.کنارم نشست و دستهایش را مثل ماتم زده ها بر روی سرش نهاد.قدری صبر کردم تا آرام گیرد! ناگهان پرسید:فرزاد چفدر پول داری؟میخوای چکار!میخوام یه آب بگیرم،خیلی تشنمه!گفتم الان میرم واست میخرم.میگم اگه پول داری لطفا" یه کیکم واسه رضا بگیر.چشم میخرم.همینکه آب را سر کشید نفسی تازه کرد و گفت:می بینی به چه روزی افتادیم! گفتم:خدا بزرگه،به قول معروف از این ستون به اون ستون فرجه!سرشو تکون داد و چشم به آسمون دوخت.انگار دنبال ستونها می گشت! خب محمود جان چیزی گفتی که تو فکر فرو رفتم! من گفتم!چی گفتم مگه؟ هنگام قدم زدن فرمودید دیده ها را ندیده گرفتم و شنیده ها را نشنیده!منظورت از دیده ها و شنیده ها چی بود؟شما از خانومت چه چیز غیر متعارفی دیده بودی که هنوزم آزارت میده؟ابتدا دیده گانش را به زمین دوخت و سکوت کرد تا هیچ نگوید!اما در زندگی بظاهر آرام بسیاری از انسانها،آرامش قبل از توفان مبشر ظهور تلاطمی سهمگین تر از خروشیدن امواج دریای توفان زده است.تلاطمی که سد های پیش رو را در هم می شکند و هیچ مانعی نیز آن را از نرسیدن به آنسوی ساحل و بیان دردهای نهفته بر دلش باز نمی دارد.دیری نگذشت که سر بلند کرد و کف دو دستش را از پیشانی به پایین،بر روی صورتش کشید و گفت:یه روز سر کار بودم که یه حالت تشویش و نگرانی به من دست داد!گفتم پاشم برم خونه یه سری به بچه هام بزنم و خاطر جمع شم که این نگرانی و تشویش در ارتباط با اونا نیست.همینکه کلید در ورودی آپارتمانو انداختم و وارد هال شدم شیدا هراسان،لخت مادرزاد از اتاق خواب بیرون پرید!ازش پرسیدم چرا لختی؟ به دروغ گفت خواب بودم،همینجوری!گفتم تو زن منی،ولی من هیچوقت سعادت اینو نداشتم که در کنارم لخت بخوابی؛حالا چی شده که اینوقت روز لخت مادرزادی! شیدا که ترسیده بود و ترس از سر تا پایش می بارید همش در صدد روانه کردنم دنبال نخودسیاه بود!می گفت چون قاعدگی اش فرا رسیده باید برم براش نوار بگیرم!منم حرفشو نشنیده گرفتم و به سمت اتاق خواب رفتم.ابتدا خواست مانع بازدیدم از اتاق حواب بشه که موفق نشد.خلاصه دیدم آن چیزی را که همیشه از آن وحشت داشتم!! میشه بفرمایید همیشه از چی وحشت داشتید؟ از بیرون رفتن ولنگ باز زنم و آخر عاقبتش!خب بعد از اینکه با اون صحنه مواجه شدی چکار کردی؟ هیچی!چکار میتونستم بکنم!یا می بایست هر دوشونو می کشتم و خودمو راحت می کردم یا اینکه طلاقش می دادم!خب کدومشو انتخاب کردی؟هیچکدوم! چرا؟ چون همش به سرنوشت پسرم فکر می کردم.پسرم بجز ما کسی را نداشت!پدرم هم چند سالی می شد که فوت کرده بود.یعنی بعد از اون جریان،به زندگی با شیدا ادامه دادی؟آره؛ولی کدوم زندگی! محمود جان ازت سوالی دارم؛دوس دارم صادقانه پاسخ بدی! گفت:بفرمایید،چشم. پرسیدم:تو که بیرون می رفتی چشات به زنای توی خیابان هم بود؟ آره بود!این روزا اغلب مردا هیزند!به داشته خود قناعت نمی کنند!یادم میاد زمانی که کارمند بودم،تو اداره ما یه آقایی بود که خیلی ادای حمایت از محرومین و طبقات پایین را در می آورد؛همش شعار می داد.یه روز باهاش رفتم بیرون.همین آدم تو خیابان به تنها زنی که متلک نگفت آبجی خودش بود!پرسیدم:خب اگر زنی متوجه نگات می شد و خوشش می اومد چکار می کردی؟ شاید بهش نزدیک می شدم و باهاش دوست می شدم! اگر دعوتت می کرد به خونه چی؟لحظه ای درنگ کرد و به دنبال پاسخی ریاکارانه می گشت! نه،نه نمی رفتم!! چرا نمی رفتی؟ آخه معلوم نبود شوهر داره یا نداره!! چرا آن زمان که به خودت اجازه دادی تا ناموس دیگران را به چشم خریدار نگاه کنی به فکر شوهر داشتن و نداشتنش نیفتادی؟ آقا محمود قدری عصبانی شد و گفت:حالا چرا این سوالاتو از من می پرسی؟ گفتم:هیچی بابا هیچی،بگذریم! نه ده!منظورتو بگو! چه منظوری محمود آقا! چه می دونم،شاید میخوای بگی بلایی که به سرم اومده نتیجه اعمال خودمه! گفتم:نه آقا؛من چنین منظوری ندارم.اگر چنینم باشه این حرف من نیست،حرف خداوند در قرآن مجیده. یعنی خداوند در قرآن گفته زنم این بلا را سرم بیاره! نه،خداوند در قرآن چنین توصیه ای به کسی نکرده؛نه به مردش نه به زنش. پس چی میگی!! میگم خداوند رحمان در قرآن کریم می فرماید:"مردان بد نصیب زنان بد می شوند و زنان بد نیز نصیب مردان بد" خداوند اینو تو قرآن گفته؟ بله،برو بخونش! آقا محمود قدری به فکر فرو رفت و چیزی نگفت.گفتم:ول کن بابا،بریم سر اصل موضوع! در حالی که گیج می زد سرشو بلند کرد و پرسید:کدوم موضوع؟ گفتم:اتفاقات بعد اون جریان! قدری تامل کرد وگفت:آره،بعد ار اون جریان دیگه همه چی پاشیده شد!خونه را هم که چند سال قبل از این جریانات به نامش زده بودم.دستم خالی بود؛همه چی را باخته بودم! پرسیدم:منظورت از همه چیز کدوما هستند؟گفت:زنم! خونه ام،کارم،زندگی ام،آینده بچه ام! پرسیدم:شیدا به چه دلیل پسرشو از خونه بیرون انداخت؟ گفت:حدود نه ماهی می شد که از هم جدا شده بودیم.تو این مدت مدام همون پسره را می آورد خونه!خیلی هم عوضی و بی حیا تشریف داشت!شهوت چشمشو کور کرده بود!حتی از پسرش هم شرم نداشت!خب درسته که رضا بچه است،ولی میفهمه و درد می کشه!واکنش نشون میده؛نمیتونه بپذیره  که یکی دیگه جای باباشو گرفته!میتونه؟ گفتم:نه نمیتونه. بله؛یه بار که کثافتا رو حین......می بینه جیغ می کشه و داد و بیداد راه میندازه که نتیجتا" کتک مفصلی از دست مادرش میخوره و چند روز حالش بد میشه! پرسیدم:ببخشید منظورتان از جدا شدن طلاف بود دیگه؟ گفت:بله طلاق گرفته بود و ما همچنان تو همون خونه مثل غریبه ها با هم زندگی می کردیم! خب چی شد که از خونه بیرونتان انداخت؟ گفتم که پسره هر روز پیشش بود!یه روز بهش گفتم اگر یه بار دیگه جلوی پسرم این حرامزاده را بیاری خونه به پلیس اطلاع میدم! خب اون چی گفت؟اونم گفت اولا" حرامزاده نیست شوهرمه!ثانیا"شما مزاحم من هستید نه اون! در خصوص ادعای ازدواج با اون پسره سند و مدرکی هم داشت؟ آره وقتی  ما را از خونه بیرون انداخت رفتم دادگاه شکایت کردم.فکر می کردم دروغ میگه؛ولی باهاش ازدواج کرده بود! رفتی دادگاه به جایی هم رسیدی؟ نیشخندی زد و با اشاره دستاش گفت:به همین جایی که می بینی؛به اینجا رسیدم!  برای حل مشکلتون قبل و بعد طلاق چند بار به پدر و مادر یا دیگر منسوبین زنت مراجعه کردی؟ اصلا" دیونه شده بود،کسی رو قبول نداشت!یه بار بابا و مامانش اومدن وساطت کنند که با فحش و ناسزای اون بدرقه شدند!یه بارم  داداشش اومد بی حیایی شو دید زد زیر گوشش رفت! در حقیقت برای حل مشکل ما نیومده بود،اومده بود انتقام پدر مادرشو از خواهرش بگیره! حالا میخوای چکار کنی؟ هیچی،چکار میتونم بکنم! دوس داری کمکت کنم؟ نگاهی کرد و پرسید:مثلا"چه کمکی؟ مثلا"در مورد بازپس گیری خونه ات! گفت:نمیشه؛من سند خونه را قبل از طلاق به نامش زده بودم.گفتم:سنگ مفت و گنجشک مفت!میریم جلو تا ببینیم به کجا می رسیم.میریم تا حداقل ببینیم قانون در مورد وضعیت پسر بچه معصومی که از مادرش ارث می بره چی میگه!ببینیم وقتی پسر بچه ای دوازده ساله پدری تنگدست و بیکار،پدری کارتن خواب داره،پدر بزرگش هم فوت کرده،حضانتش با کیست؟مادر چنین بچه ای در برابر او و قانون چه وظیفه ای داره! آره محمود آقا باید حرکت کرد،نشستن فایده نداره.نباید نشست و تماشا کرد تا اون پسره خونه را از دست شیدا در بیاره؛از این دست حوادث زیاد رخ داده! آقا محمود مکثی کرد و گفت:یعنی امیدی هست! گفتم:از روزی که بشر به باور داوری خداوند رحمان رسیده،طعم شیرین عدالت او را در لحظاتی چشیده که هیچ امیدی به اجرای عدالت نداشته است.بله محمود جان،باید پا شد.چرا که:"بزرگترین لذت زندگی در این است که انسان کاری را به پایان برساند که در پندار دیگران کاری نا ممکن است" خب من با اجازه شما میرم،صبح میام دنبالت تا به اتفاق هم پیگیر موضوع باشیم.باید دید گفتگوی امشب ما برای صبح فردا چه ره آوردی دارد.تا صبح فردا بدرود.آقا محمود در حالی که چشم بر زمین نمور زیر پایش دوخته بود،دل به صبح فردایی بسته بود که تولدی دیگر را برایش تداعی می کرد! شب بخیر محمود جان،شب بخیر. فرزاد هخامنشی

/ 9 نظر / 59 بازدید
محمد

سلام[گل] ...توی دادگاه پیر مردی را دیدم روستایی! پسرش تمام گاو گوسفند و خونه وزمین کشاورزی پدر رو فروخته بود که پدرش بیاد تو شهر، راحت زندگی کنه و لی چند ماه بعد خیلی راحت بیرونش کرده بود خیلی راحت!

وب سایت شخصی سام تهامی

درود بر فرزاد خان باعث افتخار هست که دوستانی همچون شما در کنارم هستند شادیتان پایدار مهرتان افزون عشقتان جاوید و زندگیتان به سرخی و شیرینی انگور

آشنای غریبه

بسه دیگه ادامه نده لطفا، بیش از این کوس رسوایی و بی غیرتی همشهرهایت را به صدا در نیار زنش را در او وضعیت دیده، طلاق گرفته، بعدش هم با اون در یک خونه زندگی میکنه!!ننگ بیشتر از این؟

autoch

سلام. خرید شارژ با قیمت مناسب: 1. شارژ عادی ایرانسل 2. شارژ شگفت انگیز ایرانسل 3. شارژ وایمکس ایرانسل 4. پرداخت قبوض ایرانسل 5. شارژ مستقیم و به همراه شارژ سنتی از طریق کد (ارسال به ایمیل شما) خرید بصورت کلی و جزئی با هزینه کمتر

صفورا

به نام یزدان پاک . سلام آقا فزاد . تا اینجا شو که گفتی دیگه باید تا آخرش رو هم بگی . نیمه کاره رها کردن این ماجرا اثر کارتون رو کم رنگ می کنه .

آشنای غریبه

سلام اینکه در هر جامعه با هر مسلک و ایدئولوژی کژی و کاستی، زشتی و پلشتی به تناسب جوامع کم و زیاد موجود است امری است بدیهی و غیر قابل انکار. واقعیتی است غیر قابل کتمان. اما آیا یک نویسنده متعهد به اخلاق و ارزش حق دارد آن را فریاد بزند؟ بله در جامعه ما انواع و اقسام تخلفها، بی اخلاقیها و ناهنجاریها در خفا و آشکار اتفاق می افتد ولی ما و کلیه متولیان امر حق داریم آن را در ویترین جامعه به نمایش بگذاریم و هیچ خوفی از اشاعه و ترویج آن نداشته باشیم؟ یا به عبارتی دیگر چاره کار و علاج واقعه با نشر و نمایش این پلشتی هاست. ضمن اینکه باور دارم کتمان و انکار این اتفاقات زشت و مزموم هم چاره کار نیست. نوشته شما بی اختیار مرا به یاد "همسایه های" احمد محمود انداخت. آنجا که نویسنده به اتفاقات جنسی خانواده های داستان خود چرداخته و هیچ شرم و حیا و ملاحظه ای را لازم نمی بیند. موفق باشید.

درود بر آقا فرزاد فرزاد جان مدتیست که ازت خبر ندارم شماره جدیدهم که ازت ندارم دلم برات تنگ شده درسته که از اینجا رفتی(شیراز) باور کن یادت در دلمان همیشه برقراره ارادتمند علی اصغر