قوه شناخت

از نظر فلاسفه اسلامی قوه شناخت یا درک کننده،دو قسم است:1-ظاهری یا بیرونی2-باطنی یا درونی.اولی که همان ظاهری باشد مشتمل بر پنج حس1-لامسه2-چشایی3-بویایی4-بینایی5-شنوایی است که فلاسفه اسلامی مجموع آن را "حواس خمس"می گویند و دومی یعنی حواس باطنی نیز مشتمل بر پنج حس1-حس مشترک2-قوه متصوره3-قوه متذکره4-قوه متخیله5-قوه متوهمه است.فلاسفه اسلامی معتقدند موضوع هایی که با حواس ظاهری یا بیرونی دریافت می شوند"محسوسات"نام دارند؛و آنچه را که توسط حواس باطنی یا درونی دریافت می شوند"وجدانیات"نامیده می شوند.بنابر این آنچه را که ابتدا حواس بیرونی به آن دسترسی پیدا می کنند و سپس حواس درونی به آن می رسند"صورت"اشیای محسوس است؛و آنچه که تنها حواس درونی آنها را در می یابند"معنی"اشیاست.با این مقدمه به سراغ واژه ای خواهم رفت که به رغم حقیقت و مفهوم نهفته در آن،تعمدا"توسط برخی متخادعین مذهبی سیاسی،در ادبیات سیاسی کشور وارد شد تا علیرغم تخصیص ظاهری آن به گروهی خاص،توده مردم را متوجه عمق و باطن قضیه سازند.در چنین فضایی مخاطبین حقیقی واژه به واسطه نفوذ و قدرتی که به آن تکیه زده بودند پیش دستی نموده،عوام و خواص را با تردستی و فریب به "صورت"قضایا حوالت دادند تا بلکه از رمزگشایی همزمان "صورت و معنی"حقیقی قضایا توسط جستجوگران وقایع سیاسی کشور که متوجه چهره دارندگان اصلی چنین صفتی می شد ممانعت بعمل آورند.آری واژه مورد بحث را میلیاردها بار بدون تامل به کنه و ماهیت آن شنیده اید و از کنارش براحتی گذشته اید!بله واژه "منافق" را می گویم.منافق در کل به کسی یا گروهی گفته می شود که در ظاهر نسبت به شما اظهار دوستی می کند و در باطن دشمن شماست.بنابراین تخصیص این واژه به گروهی که از ابتدا با شما دشمن هستند و برای نابودی شما علنا"تیغ از نیام کشیده اند بی معناست!چنین گروهی را می بایست معاند خواند نه منافق!گروهی که علنا"با شما ستیز می کند و در مقابلتان کردن کشی، نمی توان منافق نامید!چرا که او معاند است نه منافق!پس منظور طراحان اولیه شعار"مرگ بر منافق" چه کسانی بودند؟چرا نگفتند مرگ بر معاند؟بله لازم است برای فهم بیشتر قضایا،به سالهای قبل از وقوع انقلاب اسلامی رجوع کنیم!به دوره ای که در سلولهای حاکمان آن،هر دو گروه "مجاهدین انقلاب اسلامی" بعد از انقلاب و "مجاهدین خلق"قبل و بعد انقلاب،تحت لوای مجاهد،در حال ترسیم فردای سیاسی خویش بودند!.به دوره ای که برخی عناصر فعال سازمان در خارج از زندان،سودای بازسازی سازمان مجاهدین را با همکاری مصطفی شعاعیان مارکسیست در سر داشتند!.آغاز ماجرا:دراردیبهشت 1354 و در اوج فضای امنیتی و موفقیت های چشمگیر ساواک در مهار سازمانهای چریکی مخالف شاه،علیرغم آنچه عملا"بر فضای سیاسی کشور حاکم بود،اتفاقی نادر(ریسک پذیری در دفاع از سازمانی دیگر)به وقوع پیوست که تا این زمان،از دید تحلیل گران سیاسی (به سهو یا عمد)تقریبا"مکنون مانده است!آن اتفاق نادر ترور دو مستشار آمریکایی و یک افسر نیروی هوایی ایران بود که به تلافی اعدام بیژن جزنی(رهبر فدائیان خلق)و هشت تن از همراهانش از سوی سازمان مجاهدین خلق صورت پذیرفت! اینکه چرا رهبران سازمان مجاهدین به تلافی مرگ فدائیان خلق،در فضایی آکنده از رعب و وحشت و ناامنی و تشویش لو رفتن و دستگیر شدن،دست به چنین ریسکی می زنند را می بایست از پاسخی که واقعات مهر ماه همان سال برایمان بجا گذاشته جستجو کرد.در مهر ماه 1354یعنی شش ماه بعد از ترور مستشاران آمریکایی،ناگهان بیانیه ای از سوی گروهی از رهبران مجاهدین مبنی بر تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین انتشار یافت که تا حدودی می تواند به رمزگشایی  اقدام تلافی جویانه مجاهدین در واکنش به مرگ جزنی و همراهانش مثمر باشد.در آن بیانیه آمده بود:((پس از چهار سال مبارزه مسلحانه و دو سال بحث و گفتگوی ایدئولوژیکی بدین نتیجه رسیدیم که مارکسیسم تنها فلسفه واقعی انقلابی است)).در بخش دیگر بیانیه آمده بود:((در آغاز گمان می کردیم می توانیم مارکسیست و اسلام را ترکیب دهیم و فلسفه جبر تاریخ را بدون ماتریالیسم و دیالکتیک بپذیریم،اینک دریافتیم که چنین پنداری ناممکن است.ما مارکسیسم را انتخاب کردیم زیرا راه درست و واقعی برای رها ساختن طبقه کارگر زیر سلطه است)).متن بیانیه و اتفاقات بعدی آن بدرستی بازگوکننده حکایت نفوذ و دستبردی است که از سالها پیش توسط نیروهای چپ به ارکان رهبری سازمان مجاهدین خلق زده شده بود!از چنین منظری بود که رهبران جدید که عموما"عوامل نفوذی نیروهای چپ بودند،به سوگواری جزنی و همراهانش پرداخته تا با اقدامی تعمدی و بظاهر انقلابی و تلافی جویانه،و ایجاد درگیری خود ساخته با ساواک،فاتحه تتمه کادرهای معتقد به اسلام انقلابی سازمان مجاهدین را بخوانند.نطفه نفوذ به سازمان مجاهدین ابتدا در سال 1348 با ورود جوانی 28 ساله بنام بهرام آرام که فارغ التحصیل دانشگاه آریامهر آنزمان بود منعقد گردید.بهرام آرام که تا سال 1350شخصی ناشناخته در درون سازمان بود به یکباره در همان سال به عضویت کمیته مرکزی سه نفره سازمان بعد از بازداشتهای وسیع و اعدام رهبران و فعالین سازمان در آمد.(بهرام آرام،رضارضایی،کاظم ذوالانوار).رضا رضایی کمی بعد از تشکیل کمیته مرکزی تهران،ابتدا لو رفت و دستگیر شد،سپس از زندان فرار کرد و مجددا"لو رفت تا در برخوردی مسلحانه با پلیس،در یکی از خیابانهای تهران کشته شود!مهندس کاظم ذوالانوار شیرازی 25ساله نیز در بهار سال 1351 پس از لو رفتن در زد و خوردی مسلحانه با ماموران ساواک مجروح و سپس دستگیر شد تا سه سال بعد مامورین ساواک او را به همراه جزنی و دیگر همرزمانش در تپه های اوین به گلوله ببندند!بهرام آرام با کشته شدن رضایی و زندانی شدن ذوالانوار،زمینه ورود روحانی،تقی شهرام و تراب حق شناس را به شورای رهبری پنج نفره سازمان مجاهدین فراهم ساخت،تا از این پس رهبری سازمانی که در شهریور سال 1344 بوسیله سه تن از اعضای نهضت آزادی به نامهای محمد حنیف نژاد،سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان تحت عنوان سازمان مجاهدین خلق ایران با انتخاب ایدئولوژی اسلام به عنوان تئوری راهنمای عمل پایه گذاری شده بود،منهای شریف واقفی،توسط مارکسیست ها اداره شود!بدست کسانی که در توجیه تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان،نهایت استفاده را از گفته رهبران تیم ایدئولوژی اولیه که همانا حنیف نژاد و علی میهن دوست باشند بردند!(بنیانگذاران سازمان در توجیه انتخاب ایدئولوژی اسلام بعنوان تئوری راهنمای عمل معتقد بودند که یکی از مهمترین کارهای سازمان پرداختن به تدوین ایدئولوژی اسلام و زدودن زنگارهای قومی و طبقاتی از دامان آن است) و این زدودن زنگارهای قومی طبقاتی از دامان اسلام بهانه شد تا مارکسیستهای سازمان مجاهدین ابتدا در پرده بگویند:((منظور اصلی ما ترکیب ارزشهای والای مذهب اسلام با اندیشه علمی مارکسیسم است.ما معتقدیم که اسلام راستین با تئوریهای تحول اجتماعی،جبر تاریخ و نبرد طبقاتی سازگاری دارد.))و سپس به صراحت در بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژیکی سازمان بنویسند"از آنجا که اسلام بدلیل اعتقاد به خدا و نبوت و قیامت نمی تواند در ردیف نیروهای بالنده اجتماعی،مبشر پیروزی نهایی زحمتکشان و مستضعفان بر نظامات طبقاتی استثماری بوده و جامعه تولیدی بی ظلم و ستم و بی طبقه بر پا سازد؛پس اجتماع تولیدی و نفی کامل هر گونه بهره کشی و ظلم و ستم؛اعتقاد و باور عینی قابل حصول اسلام نیست." آری رهبری سازمان مجاهدین به دست کسانی افتاد که با همین بینش،موجبات قتل شریف واقفی و نهایتا" جدایی،اختلاف و دشمنی شدید در صفوف مجاهدین را فراهم ساختند.از این پس بود که در میان مجاهدین دو سازمان رقیب ایجاد شد.یکی مجاهدین مسلمان که با همان نام و عنوان اصلی،گروه دیگر را متهم به تحت کنترل در آوردن سازمان از طریق کودتا و خونریزی می ساخت؛و گروه دیگر که در حقیقت مارکسیست بودند با عنوان تکراری و جعلی"سازمان مجاهدین خلق ایران"تا قبل از انقلاب به فعالیت خود ادامه دادند.بعد از انقلاب گروه اول عنوان سازمان مجاهدین خلق را از مارکسیستهای کودتاچی باز ستاند و گروه دوم با گروههای مائوئیست ادغام شد و ((سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر)) را تشکیل داد که الخ به نام پیکار شهرت یافت.شایان ذکر است که جدایی و انشعاب مجاهدین به نفاق و دشمنی آنها علیه یکدیگر،حتی در درون خانواده ها انجامید.برادر را از خواهر،برادر را از برادر و زن را از شوهر جدا کرد.بسیاری از کسانی که به مارکسیسم گرویدند از افراد مسلمان و متعصب و معتقد به اصول توحید بودند،مانند روحانی و تراب حق شناس که در تیم ایدئولوژی اصلی تغییر مواضع عضویت داشتند و دیگرانی چون تقی شهرام یا پوران بازرگان همسر حنیف نژاد(در صورتیکه برادر همین پوران بازرگان در سازمان مجاهدین مسلمان باقی مانده بود)یا لیلا زمردیان همسر شریف واقفی(لیلا زمردیان مارکسیست که همسر مجید شریف واقفی بود به مرکزیت سازمان خبر داد که شوهرش مجید،قصد تأسیس شاخه اسلامی مجاهدین خلق را دارد و در حال عضوگیری از اعضایی است که هنوز به اسلام وفادارند.به دنبال گزارش لیلا زمردیان،توسط سازمان با شریف واقفی قراری در یکی از کوچه‌های تهران گذاشته می‌شود.هنگامی که وی به سر قرار حاضر ‌شد توسط وحید افراخته و محسن سید خاموشی کشته می شود.جسدش نیز به دستور تقی شهرام توسط حسین سیاه کلاه و سیدخاموشی سوزانده شد)آری سوزانده شد تا سرکار خانم لیلا زمردیان به عنوان همسر مجید شریف واقفی،طعم تلخ اولین ره آورد ایدئولوژی جدید را با خیانتی آشکار بچشد و با انداختن این قتل به گردن ساواک،قدری آرام گیرد!(تقی شهرام و بهرام آرام در آذر ماه 53 طی مقاله ای تحت عنوان "پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشته تر سازیم"مجید شریف واقفی را به میکروب تشبیه کرده بودند).بعدها برخی تحلیلگران یکی از علل و موجبات گرایش گروه قابل توجهی از مجاهدین به مارکسیسم را سرخوردگی آنان از روش روحانیون مخالف رژیم در زمینه عدم پشتیبانی از مجاهدین خلق عنوان کردند.طرح این ادعا در حالی است که یکی از سران سازمان،بنام تراب حق شناس سعی می کند تا ضمن مکنون داشتن گرایش عقیدتی سازمان،تائید رهبری انقلاب را در باب سازمان و افکار آنها جلب نماید.(تراب حق شناس هنگامیکه امام در عراق تبعید بود از طریق واسطه، تعدادی از کتابهای منتشر شده سازمان را که بیشتر ایده و عقاید سازمان را مطرح میکرد جهت تائید به امام ارائه می دهد؛ولی امام و سایر رهبران مذهبی متوجه افکار مارکسیستی آنها شده و نتیجتا"افکارشان را به علت مغایرت با عقاید اسلام صراحتا" رد می نمایند)از این زمان بود که سران هر دو گروه مجاهد مسلمان و مجاهد مارکسیست،چه در زندان و چه در بیرون از زندان در تبیین آینده انقلاب و سرنوشتی که در پیش است به نتایج محسوس و قابل تاملی رسیدند!از اینجا بود که برخی اعضاء شاخه مارکسیست سازمان مجاهدین خلق با انکار وابستگی خود به مجاهدین و فریب دولتمردان ساده لوح انقلابی،شدیدا"به دنبال پایگاهی قدرتمند در ارکان دولت جمهوری اسلامی برآمدند.معروف است تقی شهرام رهبر مارکسیست سازمان مجاهدین خلق هنگام اعدام از وضعیت کسی که قرار بود قبل از انقلاب با مصطفی شعائیان در بازسازی سازمان کمک حالشان باشد می پرسد!در جواب به او می گویند:نگران نباشید،ایشان با کت و شلوار مائو در جلسات هیئت دولت شرکت می کنند!تقی شهرام سری تکان می دهد و می گوید:تبارک الله احسن الخالقین.  ف ه  

/ 2 نظر / 31 بازدید
لیلی

آموخته ام ... با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه. چارلی چاپلین

صفورا

به نام یزدان پاک سلام . طاعاتتان قبول . اگر لطف کنید و پست آخر من رو بخونید و نظر تون رو بگید ممنون میشم .